جهان در روزی که گذشت برای من

دیروز روز تجربه ها بود. شاید به ترتیب گفتنش بد نباشه…
۱- صبح؛ منزل تا ساعت ۱۰ منتظر مسافری از شرق که قول داده بود میاد و نیومد!!؟
۲- رفتم سمت پیروزی تا برگه سبز خدمت یکی از دوستان رو ببرم منابع انسانی سپاه! تمام مسیر نیروهای یگان ویژه در حال تردد بودند. بیشتراز اینکه تاکسی باشه، ماشین های سیاه یگان ویژه بود که با سرعت خیابان نوردی میکردند(احتمالا داشتن نمونه ای از یک سوخت جدید رو چک میکردن چون عین خیالشون نبود که بنزین تا چند وقت دیگه قراره بشه مهره خانوم ها!!)
۳- شب سفر به کرمان با قطار(متاسفانه این بخش ناتمام شد و من از قطار جاموندم. نه تنهامن بلکه دو نفر از همکارام هم جاموندن!! که البته ادامش در فرداش پیگیری شد و ما بالاخره وارد کرمان شدیم)
۴- وقتی از قطار موندیم رفتیم ری. آره همین شهر ری خودمون. در همین حین فهمیدم یکی از دوستام داره میرسه ایران در فرودگاه امام. چون نتونسته بودم برای رفت برم گفتم از برگشت برم بدرقش! من هم که فرودگاه امام رو ندیدده بودم و حرم امام رو هم همچنین؛ از طریق مترو رفتم حرم.تو مترو با بچه هایی برخورد کردم که بچه های کار بودند. همراه یک پیرمرد که از اونها میخواست تا توی مترو فال بفروشن. قیافه ای در ظاهر راضی و خشنود داشتن. یکیشون چشم سبز با موهای بلوند؛دمپایی ۵ ساتنی صورتی با جوراب و شلواری کوتاه که برای تنش کوتاه بود.با نگاهی خاص به موبایل های اطرافیانش نگاه میکرد. یاد شب عید افتادم و اینکه اون بچه ها چه حال و هوایی دارن!؟ آیا هنگام تحویل سال نو حداقل توی خونن یا نه سر یک چهارراه یا توی یه مترو دیگه… رسیدم ایستگاه حرم. رفتم اونور اتوبان و یک انسان خیرخواه سوارم کرد. اولش فکر کردم مسافرکشه! بعد دیدم استاد چند تا دانشگاهه(دکترای ریاضی) هم سن و سال خودمون بود. کمی افسوس مشترک با هم در کردیم و تو فرودگاه خدافظی کردیم. دوباره درگیر چرا ها شدم!
وارد سالن اصلی شدم.رفتم طبقه پائین. میدونستم اینترنت وایرلس داره. برای ۵ دقیقه لپ تابم شارژ داشت. ایمیلمو چک کردم. شروع کردم به خوندن کتاب تجزیه و تحلیل سیتم. دوستم ۲ ساعت بعدش رسید. ۲تا دیگه از دوستای دیگمون رسیدن و رفتیم سمت تهران!
صبح پروازم ok شد و رفتیم کرمان… کمی سرما خوردم.