مثلث شوم سپید

شش ماه پیش یکی از خوشبخت ترین آدم ها بودم٬ اما غر میزدم. معیاری برای درک شرایط آن هنگامم نداشتم. لذا از آنچه که وجود داشت٬ نتوانستم بهره و لذت ببرم.
شش هفته پیش٬ یکی از خوشبخت ترین آدم ها بودم. باز هم بی تابی کردم و غر زدم. اینبار معیاری برای درک شرایطم داشتم٬ معیارش همان زمان معلوم شش ماه قبل بود٬ اما حدودی از شرایط و بحران و وقت خوش نداشتم. لذا باز فکر می کردم که در بدترین نقطه تاریخ زندگی ام ایستاده ام.

شش روز پیش٬ یکی از خوش بخت ترین آدم ها بودم. باز هم آن خوشبختی را نمی دانستم. اینبار بیش از هر زمان دیگری بی تابی کردم٬ اما ساکت. اینبار بی شک می دانستم که دیگر بالاتر از سیاهی رنگی نیست. کارهایی بیشتر از غر زدن کردم. حتی سر میز شام٬ با خودم گفتم٬ کاش “فلان” چیز رخ داده بود٬ اما این رخ نمی داد. علی رغم اینکه به اندک ثانیه ای حرفم را پس گرفتم٬ اما فهمیدم نه تنها بالاتر از سیاهی هم رنگی بود٬‌ بلکه فقط منتظر اشاره من بود. چیزهای بد گویا چون از خلوص بالایی برخوردارند٬ سریعتر اجابت می شوند.

۶ ساعت پیش٬ یکی از خوش بخت ترین آدم ها بودم و غر زدم. آنهم سر میز شام! اکنون آن “فلان” چیز رخ داده. فکر نمی کنم چیزی به این حجم٬ می توانست این حد سریع رخ بدهد. شوکه شده ام. خنده ام گرفت. دقیقه ای رو به دوربین گوشی ام حرف زدم. آمدم استارباکس و خودم را مهمان کردم. حس کرختی سردی دارم. بی شک٬ آینده ام از آنچه که فکر می کردم٬‌ فاصله زیادی خواهد گرفت. همه کس و همه چیز جلوی چشمانم رژه می روند و من به دو ضلع دیگر مثلث مشکلاتم فکر می کنم. همان مشکلاتی که شش ماه پیش و ۶ روز پیش هنوز خلق نشده بودند. آنقدر آن دو در چشمم کوچک شده اند که فکر می کنم چیزی جز حسرت در دلم باقی نمی ماند. حسرت لذت نبردن از زمان حال. حسرت لذت نبردن از آنچه که دارم و داشتم.

لذا با تمام وجودم٬ لبم را بر لب کاپ قهوه می گذارم و سر می کشم. طعمش را بهتر می فهمم. به اولین دعوت نهار برای نیم ساعت دیگر لبیک می گویم. شماره خانه پدری را می گیرم٬ می خواهم گپی طولانی با پدر و مادر داشته باشم. به جای روشن کردن لپ تاپ و خیره شدن به صفحات تکراری٬ آدم های خیابان و حرکتشان را نگاه می کنم و با خودم در اعماقشان سیر می کنم. با خودم می گویم٬ تغییر کن! شاید هنوز هم خوشبخت ترین آدم دنیا باشی! هنوز خانواده ات را و همه آنانی که دوستشان داری.

لذا من گرفتار آمده در این مثلث شوم٬ اکنون خوش بخت ترین آدم زندگی ام هستم. در این جمله٬ جدا ترس٬ امید هم جاریست. امید به احتمال رخداد معجزه. امید به احتمال رخداد اتفاقات خوب.
جالب٬ رابطه این سه ضلع مثلث است:
بی شک اولین ضلع٬ عامل رخ داد دومین ضلع بود. سومین ضلع٬ حلال ضلع اول است و دومین ضلع٬ انکار ضلع اول. ضلع سوم که رخ داد٬ بسیار خوشحال شدم که ضلع اول رخ داده بود.
کمی مسخره است اما امیدوارم روزی بتوانم بر پی نوشت ها و به روز کردن این پست٬ بنویسم آنچه را که برای خودم چیزی شبیه داستان است. چیزی که فکر نمی کردم اینگونه برای من رخ دهد.

پ ن ۱ – ششم فوریه ۲۰۱۶) اسم این پست را گذاشتم مثلث شوم سپید و منتشرش کردم. نمی خواستم منتشرش کنم٬ فقط به خاطر آن سپیدی٬ کردم! در شوم بودنش تردیدی نیست٬ اما سپیدی اش را در درونم یافتم. این اتفاقات را به مانند یک زنگ خطر و یک هشدار می دانم. هشدار به تغییر سبک زندگی ام. هشدار به تغییر افکار. هشدار به پوست انداختن. سه دستبند خریدم به یاد این سه ضلع٬‌ تا یادم باشد هر کدام از آنها چه به من آموخت و چه مسیری را برای من ترسیم کرد. از این روی فکر میکنم شوم بودنش سپید بود. گرچه نمی توان یکشبه تغییر کرد٬ اما فکر می کنم حداقل در برخی افکار٬ آن آدم هفته ی پیش نیستم. هزینه سنگینی برای این تغییرات پرداخته و خواهم پرداخت. دردها و رنج هایی خواهم کشید٬ اما لبخند را و امید را و اشتیاق را از یاد نخواهم برد.

پ ن ۲ – هشت فوریه ۲۰۱۶ ) خبرها امیدوار کننده بودند. اکنون که این را می نویسم٬ ۶ ساعت دیگر امیدوارم این امیدواری ام قوت یابد. اما خودم را برای “بسیاری” چیزها آماده کرده ام. می نویسم “بسیاری” چیزها٬ چون فهمیده ام بالاتر از سیاهی رنگ های بسیاری است. این پی نوشت ها را ادامه خواهم داد تا روزی که امیدوار باشم تمام این اضلاع مثلث شاید حل شوند. هر چند چنگال های نا امیدی تیزترند٬ اما سپر صبر و معبود٬ مقاوم ترند. محتوای این نوشته ها بسیار مبهم اند٬ لذا شاید هنگامی که کامل شدند٬ یکی از نابترین تجربه ها را به خواننده اش نشان دهد. اگر ضلع سوم‌ مسیر خوب را برگزیند٬ چند هفته دیگر عیان خواهد شد. ضلع دوم٬ یک سال و اندی زمان خواهد برد تا رنجم را مزمن کند یا برهاندم. و ضلع اول٬ حالا حالاها ادامه خواهد داشت. اما می دانم در صورتی که “او” بخواهد٬ هر سه این اضلاع٬ به ذکرش برچیده خواهد شد. امیدم به اوست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.