یک روز ساده

بعد از چند ماهی خودم را امروز به نشستن پشت پنجره این خانه ی کوچک و دوست داشتنی ام مشغول کردم. آی پد برای خودش اخبار می گوید و شبکه های مختلف داخل و خارج را رصد می کند. گوشی ام حال و احوال خانواده را جویا می شود و این لپ تاپ هم آرام و گرم بر روی پاهایم چنبره زده و انگشتان دستم را به نوشتن و چشمانم را به جستجو کردن وا می دارد.
صبحانه هم برعکس روزهای کاری٬ خبری نیست و پیوندش می دهم با نهار!
مدتهاست که نتوانسته ام برای خودم باشم. آخرین بار بر می گردد به مهر ۸۸. آن موقع که پس از کلنجارهای زیاد قصد به خودخواهی گذاشتم تا اندکی از عقب ماندگی هایم را جبران کنم. ماه هاست که به این رویه فکر میکنم و اینکه تعادلی میان خودخواهی و جانفشانی برقرار کنم. افسار بر این روح سرگردان اندازم و عقب ماندگی ها را جبران نمایم. نوشتن را دریابم و آموختن هدفمند را پیگیر باشم.

برای ذهن درگیرم برگه های کوچک زرد رنگی را فراهم کردم تا بتوانم با نوشتن اهداف کوتاه و کوچک٬ یک به یک به آنها دست یابم و برای تحقق آنچه بنای سخت می پنداشتمشان٬ اندک اندک گام بردارم تا شاید سعی تلاش چندباره و مداوم اثر کرده و اقامت بنای عافیت و سعادت فراهم گردد.

اکنون که پشت این پنجره٬ به پرتقال خوران مشغولم٬ گاه و بیگاه با دو شخصیت توامان به صحبت مشغولم. منیتم و خدا! دائم در میان پرس و جوها و پاسخ ها و راه کارها و آرزوها در بحث و مجادله ام. شاید این است که مرا همچنان در مقابل شرایط ناگوار روزانه مقاوم ساخته و شرایط را برای عبور از بحران های پریودیک فراهم می کند(مخصوصا کلمه پریودیک را به جای دوره ای به کار بردم تا علاوه بر تکراری بودن٬ بخشی از درد را هم روایت کند).

بگذریم که اگر بخواهم ادامه دهم کار به رسوایی کشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.