اعتماد

اکنون نزدیک به سه سال است که خاک وطن و عطر خوش جامه خانواده را ترک کرده و رخ به سمت آفتاب بر آمده از شرق٬ غرب نموده ام.
در این روزها که همکنون شماره اش از ۱۰۵۰ فراتر رفته٬ کلمات زیادی را زندگی و تجربه کردم. نمیخواهم به موضوع تفاوت ها و شباهت های این دو مکان بپردازم. حتی نمیخواهم بگویم که کدام بهتر است و کدام بدتر٬ چرا که همیشه بر نسبی بودن احساس و واقعه تاکید دارم و میدانم که در یک مکان ثابت٬ اما در دولحظه متفاوت ادامه خواندن “اعتماد”

زلزله هاست …

در تمام دوران زندگی ام چنین روزگاری را به خاطر ندارم. تعبیرش را نمی دانم، حتی نامی برایش نمی یابم!
در یورش مغول گونه پیرامون و افکار؛ خود را به روی خطی از زلزله می یابی. نه تنها آرامشی را نمی یابی، که ترس از بی آرمشی عزیزانت تو را رها نمی کند.
هنگامه ی قنوت، به انگشتانم می نگریستم و غم هایم را در آن ده انگشت می جستم. خواسته هم را در کف دست؛ البت به اجماع عزیزانم.
می پنداشتم خدایی که ده انگشت داده، و تنها به این ده توان اشارت ادامه خواندن “زلزله هاست …”

سمندریان

سمندریان رفت!
امروز همه خبرگزاری ها این تیتر را، به گونه ای درج کردند؛ دریغ که هیچ یک از آنان نگفتند که اجراهایش را سال ها به تاخیر انداختند.
رفت پیش از آنکه “بازی استریندبرگ” ش را ببیند.
این حکایت هنر ماست!
خانه هنرمندان دیربازیست که از انتهای “فرصت” رفته؛
آدرس جدید را به خاطر بسپار: بهشت زهرا؛ قطعه هنرمندان …

بم ما!

گویی میخواهم نمایشنامه مکبث را بنویسم؛ تو گویی که حکایت سهرابست، دشنه خورده در پهنه ی ناکسی روزگار؛ یا شاید حکایت آن زن تیره پوش بم است که نمیدانست باید بر کدام عزیزش داغدار باشد، پدر؟ مادر؟ فرزند؟ خواهر؟ که…؟

نه! حکایت تاریکی و سیاهی عرصه ناپدیدار روزگاری ست که اوستای کریمش، این روزها نخفته، رخت بربسته!
حکایت تاریکی و رخوت باد سردیست که جامه بی چارگان ادامه خواندن “بم ما!”

سایت ” مان هنر “

پس از مدتها سایت “مان هنر” رو راه اندازی کردم. از این سایت قطعا در کنار این سایت لذت خواهم برد.
امیدوارم شما هم از این سایت لذت ببرید. محتوای این سایت بیشتر عکس و فیلم و پوسترهای شخصی من هست که طی ۱۱ سال گذشته تهیه و طراحی کردم.
احساس خوبی از این اتفاق دارم. در توضیحی که در گوشه سایت دادم دلایل خودم رو از این کار گفتم و حس میکنم این دلایل برای راه اندازی چنین مجموعه ای قابل قبول خواهد بود.

منتظر نظرات شما هستم. البته امیدوارم سایت “مان هنر” مانند این سایت فیلتر نشه. البته محتواشتا الان حداقل طوری نیست که نیاز به فیلترشدن باشه!!

داشتین ما نداشتیم

یه آهنگ عالی از سینا حجازی! از اون دسته آهنگ هایی هست که فکر میکنم خوشتون میاد.

چیه رفیق تیپامون نمیخوره به هم نه؟؟؟ انگار که یه جورایی شما اشراف زاده ای ما گدا زاده؟؟؟
نه عزیزم یه سری چیزا شماها داشتین ما نداشتیم

ما وام داشتیم شما نداشتین ، شما وان داشتین ما نداشتیم
ما با دست تو مدرسه آب میخوردیم ، لیوان داشتین ما نداشتیم

بازیمون تیله و تشتک بود، مال شما اسکی تو شمشک بود
ما رو کهنه بمون میبستن، مال شما خوشگل پوشک بود

دیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری … مام بام باو

حرف ما دری وری بعد حرف، بیخود یه دست کتک بود
شما ناز بودی الهی، فحشتون گوله نمک بود

آرزوم توپ هفت سنگی بود، عشقت تلوزیون رنگی بود
خواب من شبا مداد سیاه، خواب تو مداد رنگی بود

ما تو رویا خونه ساخیتم، حقیقتو دور انداختیم
شما نجنگیدینو بردین، ما جنگیدیمو باختیم

ما غم داشتیم شما نداشتین ، پول کم داشتیم شما نداشتین
شما آهی نداشتین، ما جز آه راهی نداشتیم

دیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری … مام بام باو

شما آآآه ما نداشتیم، هه هه خب نداشتیم
شما زنده حالشو میبردین، ما فیلمشم حتی نداشتیم

لباس شما خارجی نو از اون مارک دارا
لباس ما خارجی کهنه، ااااه تاناکورا

دیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری … مام بام باو

رفیق اینا همه اجباری بود، از اونا که توش دست نداری بود
خوب و بدش به من گذشت و رفت، برام شکل یادگاری بود

ولی امروز دست خودمه، حال منو تو فرق داره یه نمه
یه چیزی تو زندگی ما بود، فک نکنم پیش شما بود

شورُ حال داشتیم شما نداشتین ، انگار بال داشتیم شما نداشتین
این بار ما داشتیم شما نداشتین، دااااااااااشتین؟ نداشتین!

اصحاب کهف

امروز احساس اصحاب کهف رو به خوبی درک کردم! احساس اینکه وقتی بعد از ۳۰۰ سال از خواب بیدار شدند و یکی از اونها برای تهیه مواد غذایی به شهر رفت!

آخه امروز که با ایران صحبت کردم و صحبت سر قیمت ها شد احساس کردم ۳۰۰ سالی خواب بودم!!!

یک دفتری داشتم کلاس پنجم ابتدایی، هر چند وقت یک بار از آقای “شیردل” فروشنده سر کوچه مون که خرید می کردم توش قیمت ها رو می نوشتم. چند سال قبل هم وقتی داشتم وسایل قدیمیم رو یک ورانداز میکردم اون دفتر رو دیدم. احساس نوستالژیکی به نوشابه و نون و پفک نمکی و اینطور چیزها پیدا کرده بودم.

وقتی چشمم به نون دونه ۲۵ قرون (!) و نوشابه ۷ تومنی و بستنی ۵ تومنی می افتاد کلی ذوق می کردم که اوووووووه چقدر الان قیمت ها زیاد شده! فکر نمیکردم روزی نون ۳۰۰ تومن باشه و املت که غذای دانشجویی بود، حالا برای خودش بیا و برویی داشته باشه!

به قول ناصرالدین شاه، “همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید” ! وقتی در این مملکت هیچ چیز سرجای خودش نیست؛ انتظار تخم طلا گذاشتن مرغ حکایت عجیبی نیست!

یاد آن بی خواب را یاد آورید

شعر مرداب فروغ، جزو شعرهایی هست که من به خوبی باهاش ارتباط برقرار میکنم و حسی درونی کلمه به کلمه اون رو در ذهنم تصویر سازی میکنه. شاید به این دلیل که این شعر رو هر زمان که کتاب اشعار فروغ رو باز میکردم، حتما باید میخوندم و شاید به خاطر آهنگی خفته ای که هنگام خوندن این شعر شنیده میشه هست. به هر حال هرچه هست و به هر دلیلی هست از  محبوبترین شعرهاست برای من.

آه اگر راهی به دریائیم بود
از فرو رفتن چه پروائیم بود

آرزوی فروغ از زبان خودش این بود که: “آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است» «من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار میبرم.آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است .»”

پرویز شاپور و فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد اگر چه در ۳۲ سالگی درگذشت؛ لیکن ماندگار آثارش همچنان بر زبان مردم جاریست.
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیماری گرفت
دیده از دیدن نمیماند ، دریغ
دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ
رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
آن بیابان دید و تنهائیم را
ماه و خورشید مقوائیم را
چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ
میدرد دیوار زهدان را به چنگ
زنده ، اما حسرت زادن در او
مرده ، اما میل جاندادن در او
خودپسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای
ننگم از دلپاکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از بام خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خاک و خاکش اما بویناک
بادبادکهاش در افلاک پاک
ناشناس نیمهء پنهانیش
شرمگین چهرهء انسانیش
کوبکو در جستجوی جفت خویش
می دود، معتاد بوی جفت خویش

جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنهاتر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدگر
تلخکام و ناسپاس از یکدگر
عشقشان ، سودای محکومانه ای
وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای
آه اگر راهی به دریائیم بود
از فرو رفتن چه پروائیم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود

آهوان ، ای آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آوازخوان
رو به استغنای دریاها روان
جاری از ابریشم جریان خویش
خفته بر گردونهء طغیان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را میگشود
عطر بکر بوته ها را میربود
بر فرازش ، در نگاه هر حباب
انعکاس بیدریغ آفتاب
یاد آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید

رویایی دارم

تابه حال برای همه ما پیش آمده که اتفاقات و نوشته هایی رو بارها و بارها به طور اتفاقی در طی یک بازه کوتاه ببنید و یا بشنوید. چیزهایی که به آنها فکر میکردید و یا یک نفر در مورد آن به شما حرفی زده باشد؛ از آن پس مانند یک نوار پیوسته همان کلمه و همان اتفاق و یا همان موضوع را به خوبی بارها می بینید. چیزی شبیه به یک “جذب” و یا قانون جذب!

بگذریم! دیروز مهمان بودم. تلویزیون پخش مستقیم مراسم افتتاح بنای یادبود “مارتین لوترکینگ” رو پخش می کرد که اوباما در حال سخنرانی بود. پس از این سخنرانی، سخرانی لوترکینگ رو در ۲۸ اکتبر سال ۱۹۶۳ که در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاه‌پوستان و سفیدپوستان در برابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دی سی  انجام شده بود رو نشون داد. متاسفانه زبان انگلیسی من خوب نبود، اما با همین زبان دست و پا شکسته، بخش هایی از این سخنرانی من رو تحت تاثیر عمیق قرار داد.

سیه چهره ای در مقابل چند میلیون(به گفته برخی آمارها ۴ میلیون) سیاه پوست و سفید پوست صحبت هایی رو انجام داد که در تاریخ این کشور به عنوان یکی از برترین سخنرانی های تاریخی مطرح هست.

فایل صوتی این سخنرانی: American Rhetoric_ Martin Luther King, Jr. – I Have a Dream

لوترکینگ در بخش پایانی این سخنرانی از یک رویا نام میبرد و بارها جمله خود رو با این عنوان که “رویایی دارم” (I have a dream …) شروع می کند. هر جمله وی من رو از عمق وجودم می لرزوند.

بارها و بارها به این جمله و اینکه من چه رویایی دارم رو از دیروز در سر پروروندم. ده ها و شاید صدها جمله! جمله هایی که شاید واقعا همه و همه رویا بمانند و شاید در زمانی رویایی به حقیقت برسند.

رویایی برای ایران؛ رویایی برای مردم و رویایی برای همه آوارگان و تبعید شده گان وطن!

رویایی دارم برای ایرانم!

و رویایی دارم و رویایی دارم …

به هر حال علی رغم اینکه دکتر لوترکینگ ۵ سال بعد ترور شد؛ لیکن در حال حاضر رویاهای وی به حقیقت رسیده اند. شاید آگاهی رسانی و اتحاد و دغدغه اجتماعی، مسائلی هست که مردم سیاهپوست دهه ۶۰ امریکا به خوبی با اون آشنایی داشتند و این شاید بزرگترین دستاورد آونها در این مسیر بود. چیزی که برای رسیدن به اون در جامعه حال حاضر ایران و نیاز به اون بسیار ضروری هست.

و البته باز هم بگذریم! زیاد علاقه ندارم در این وبلاگ به این گونه مسائل بپردازم. چون دوست دارم حد و مرزی میان همه فعالیت هام و دغدغه هام ایجاد کنم و روحیات خودم رو بر اساس همه شرایطی که دوست دارم و برام ارزش دارند بنا کنم.

یک دلیل دیگری که تشویق به نوشتن این مطلبم کرد این بود که از دیروز تا به حال بارها و بارها و به طور اتفاقی این سخنرانی و این جمله و حتی فیلم و صوت این سخنرانی رو در چند سایت دیدم که البته همه این مطالب در اون سایت ها نه مربوط به سالگرد وی و یا افتتاح بنای یادبودش در دیروز؛ بلکه مربوط به ماه ها و شاید سالها قبل بودند. نکته ای که برای من جالب توجه بود همین قانون جذبی بود که بارها و بارها من رو به این مطلب که از دیروز بهش فکر میکنم، متصل کرد. و البته این موضوع رو بارهای من و شاید حتی شما تجربه کرده باشید.

متن این سخنرانی، و فیلمش رو برای شما در انتهای مطلبم می آورم. اگر به لطف دولت کریمه(!) تونستید با اینترنت ایران بازش کنید که موجب سعادت و خوشحالی من رو فراهم کردید. اگر نشد سعی کنید متن این بخش ازسخنرانی رو بخونید و برای خودتون رویاهایی که درباره آینده مردم دارین رو بازگو کنید. شاید روزی در همین نزدیکی به این حقیقت رسیدیم.

مارتین لوتر کینگ در ۴ آوریل ۱۹۶۸ در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد. در سال ۱۹۸۶ مقرر شد برای بزرگداشت یاد وی در ایالات متحده آمریکا سومین دوشنبهٔ ماه ژانویه تعطیل رسمی اعلام شود.

متن انگلیسی:

Let us not wallow in the valley of despair, I say to you today, my friends.

And so even though we face the difficulties of today and tomorrow, I still have a dream. It is a dream deeply rooted in the American dream.

I have a dream that one day this nation will rise up and live out the true meaning of its creed: “We hold these truths to be self-evident, that all men are created equal.”

I have a dream that one day on the red hills of Georgia, the sons of former slaves and the sons of former slave owners will be able to sit down together at the table of brotherhood.

I have a dream that one day even the state of Mississippi, a state sweltering with the heat of injustice, sweltering with the heat of oppression, will be transformed into an oasis of freedom and justice.

I have a dream that my four little children will one day live in a nation where they will not be judged by the color of their skin but by the content of their character.

I have a dream today!

I have a dream that one day, down in Alabama, with its vicious racists, with its governor having his lips dripping with the words of “interposition” and “nullification” — one day right there in Alabama little black boys and black girls will be able to join hands with little white boys and white girls as sisters and brothers.

I have a dream today!

I have a dream that one day every valley shall be exalted, and every hill and mountain shall be made low, the rough places will be made plain, and the crooked places will be made straight; “and the glory of the Lord shall be revealed and all flesh shall see it together.”

This is our hope, and this is the faith that I go back to the South with.

 

منطق در سرزمین خاکسترها

جامعه بر اساس چهارچوب های جاری خود و بر اساس آنچه در تعاریف اجتماعی پایه گذاری شده در فرهنگش سازماندهی شده است از یک سری نتایج همیشه رنج می برد. جامعه ایران متاسفانه یکی از بهترین نمونه های این نوع نتایج است. جامعه ای که با این همه تفاوت در اقوام و مذهب و دیدگاه، نمیتواند خود را در قالب یک قانون ثابت و بر آمده از دیدگاه چند نفر منتسب به جریانی و تفکری خاص، زیر یک پرچم به رضایت نسبی وبالای مردمی رهنمون شود. چهارچوبی که اساس آن نه به این نسل و نسل قبل از آن، بلکه به نسلی پدرانمان گره خورده و نه من نوعی و نه هیچ یک از این اکثریت جوان جامعه ایران، اندک نقشی در آن نداشته، اما بیشترین نقش و نتیجه آن بر روی همین نسل پیاده و اجرا شده است.

من در این چهارچوب اجتماعی حق گفتن خواسته ام را بر اساس پایه ریزی عقیدتی خودم ندارم. من در این چهارچوب قوانین اجتماعی به عنوان یک درمانده در برگ برگ این کتابچه روزگار سپری کرده و نقشی حتی به عنوان منتقد نیز برایم قائل نیست. این قانون مانند همان برکه ایست که راکد مانده و بوی ماندگی اش ثمره و حاصل من است. ایران برای همه ایرانیان بوده و خواهد بود و قانون اساسی آن نیز باید براورده کننده نظر همه ادیان و اقلیت ها و دیدگاه ها باشد. البته نه در سخن و نوشتار، بلکه به گفتار و عمل و عینیت جاری آن!

قانون منطقی، اجرای منطقی میخواهد. نه این قانون به طور کامل منطقیست و نه اجرای آن این شائبه را به ذهن میرساند که مجریان در صدد اجرای آن هستند. التبه مجریان قانون از نظر توانایی هیچ مشکلی ندارند، لیکن آنچه بر افسار دیدگاهشان متصور باشند را اعمال و آنچه که بر خلاف آن باید را منکر می شوند.

مسئله امروز جامعه ما آگاهی است. آنها که می دانند و آنها که نمی دانند و البته آنهای که نمیخواهند کثیری از مردم بدانند. دموکراسی و برابری در هیچ جامعه ای مستقر نخواهد شد مگر آنکه مردمش در آگاهی از برابری نسبی برخوردار باشند. آگاه کردن و آگاه نمودن مردم یک جامعه به حقوق اولیه خودشان و ترسیم یک راهکار برای رسیدن به آن، مهمترین وظیفه هر فعال اجتماعی است. قرار نیست در پس هر آگاهی یک انقلاب خوابیده باشد و قرار نیست در پس هر دانستن تخریب و اعدام و کودتا خوابیده باشد. حکومتی که فاسد نیست از آگاهی مردمش بیمی ندارد. حاکمانی بیم دارند که حاضر نیستند خود را برای اندکی در بوته آزمایش افکار مردم و انتظارات آنها قرار دهند. حکومتی بیم دارد که از همه گونه رفتارهای بسته، برای خاموش نگاهداشتن بیداری انسان ها در جوامع فروگذار نیست.

حاکمان باید بدانند که اصولا هر منتقد بر انداز و انقلابی نیست. باید بدانند که بستن راه انتقاد، بستن راه منطق است. هنگامی که راه منطق در جامعه ای بسته شد، گفتمانی جز خشم و نفرت در جامعه متسری نخواهد شد.

از دیدگاه من و بر اساس تاریخی که بارها و بارها خوانده ام و تجربه ی تاریخی که طی این ۲۰  و اندی سال به یاد دارم، تفکر مردم بر حاکمان غلبه خواهد کرد. اما هزینه این غلبه در شرایط کنونی جامعه ما کمی گران خواهد بود و تا زمانی که بیان من شهروند با تو کارگزار از ترجمانی متفاوت برخیزد، آرامش به سرزمین خاکسترها باز نخواهد گشت. خاکسترهایی که در بستری از آتش، آرام گرفته اند.