قُلْ کُونُوا حِجارَهً أَوْ حَدیداً

چند شب پیش در صفحه اینستاگرامم درباره بی خانگی نوشتم: “بسیاری از ما از کودکی اواره بودیم. بی “خانه” بودیم. یا کلاغمان بی خانه بود. یا مثل گاو حسن در راه هندوستان و فرنگ و یا همچون علی کوچولو، در خانه بودیم اما بی خانواده! یعنی همیشه یک نفرمان نبود. یا برای سربازی رفته بود یا برای درس و دانشگاه. همین قاب عکس خانوادگی منزل پدری، تا کنون ده ها بار به روز شده اما باز هم یکی از ما به هر نحوی نیست. کسی که از خانه می رود، دیگر هیچ جا برایش خانه نیست. تکه تکه اجزای افکارش را و خاطراتش را همچون مرغ های چهارگانه ابراهیم، در چهارگوشه قله های زندگی می گذارد. از ١٧ سالگی که از “خانه” رفتم، تا اکنون که در “خونه” ام شب را سپری می کنم، قصه های زیادی به پایان رسیده است، و این کلاغ ما به “خانه” اش نرسیده است.”

یکی از دوستانم

در زیر آن پست نوشت که “من احساس بی خانوادگی ندارم اما احساس بی خانگی دارم!”
برای من٬ خانه٬ ساخته شده از سنگ و آهن هایی است که در آن خاطراتی را به یادگار گذاشته ام٬ لیکن خانه با افرادش معنی می یابد پس برای من خانه چیزی جز بهانه برای دیدار با خانواده نبوده و نیست. به قول سعدی٬ مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست. این روزها در خانه ای هستم که آسایشش بی حد و حصر است. در کشوری هستم که امنیت روانی اش زبانزد است. اما می دانم که آرامش ندارم چرا که همه آنانی که می باید داشته باشم٬ هزاران فرسنگ از من فاصله دارند. مدت هاست که دیگر به میهمانی های شلوغ (از نظر من ۸ نفر به بالا شلوغ است) به ندرت می روم٬ چرا که که هر چه ناآشنایان بیشتری می بینم٬ خود را بیشتر در میان اضطراب می یابم. اکنون در این شهر و بلاد٬بجز انگشت شمار دوستان جانی٬ همه برایم غریبه اند. مشکل آنجاست که حتی با دوستان و اقوامی که در ایران داشتم و دارم نیز احساس غریبی می کنم. گویی هنگامی که راهی برای بازگشت نیست٬ و از طرفی بر بودن در این بلاد محکومیت داری؛ دیگر هیچ جا رنگ آرامش را برایت به ارمغان نمی آورد.

شاید از همان رو بود سخت و ساده برایم گفت: “بگو سنگ باشید یا آهن!” اما فرسایش سنگ و آهن کجا و فرسودگی رنجور تن آدمی کجا!؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.