پوست خر

در مکان صفر ایساده ام٬ انگار مدتهاست که راه پس و پیش را رفته ام و هیچ نیافته ام.
هر شب دعا گویان اذن خروج بر لب و تسبیح رهایی بر دستانم تا مگر بربایم بختی را که در دستانش است.

حالمان این روزها بد است. نه تنها من٬ که حال تمام پیرامونم.
انگار آدمی در بیابان تنهایی و در چاه ضلال گرفتار آمده و چشم امیدش تنها به ره زنان جان ها و مال هاست.

یک هفته ای ست که بر تخت بیماری خوابیده و مجال تکان خوردن ندارم. یا بر زمین و زمان عبارت “حول حالنا” می خوانم یا ذکر “خستگی”!

زمستان است و سختی اش از سردی سگی اش پیداست. اگر چه در میانه همین سردی و سختی زاده شده ام٬ لیکن این زمستان٬ پوست خر می خواهد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.