ابهام

از نظر من٬ ابهام بدون تردید یکی از آزاردهنده ترین ابعاد روانی بشره. اینکه ندونی در پس هر پیچ زندگی چه چیزی رو خواهی دید٬ هم هندوانه ای از هیجانه و هم زهر ماری از رنج. وقتی که برای کنکور می خوندم٬ ۱۷ ساله بودم و در شاهرود زندگی می کردم. اولین تجربه واقعی از تنها بودن و تنها زندگی کردن رو در ایام تعطیلات چند روزه ماه رمضون تجربه کردم. وقتی که خواهرم که میزبانم بود٬ برای دیدن خانواده٬ به کاشمر برگشته بود و من برای امتحانات امادگی کنکور٬ مجبور بودم اونجا بمونم. صبح روز جمعه ای رو به خاطر دارم که وسط جلسه کنکور آزمایشی٬ به خاطر یک سوال٬ با هجوم افکاری کهنه روبرو شدم که جلسه رو ترک و من رو تا ساعت ها در کوچه های خیابون فردوسی سرگردان کرد. همون شد که روزهای اخرم رو در اون شهر بودم و بعد به مشهد نقل مکان کردم. از دوم راهنمایی٬ این دومین بار بود که این سوال و سوالات٬ تمام زندگی من رو مختل کرده بود. روزهای بعد از شاهرود٬ روزها و هفته های تلخی بود و تا ماه ها من رو درگیر کرد. در مشهد٬ ماجرا سمت دیگری به خودش گرفت. کلاس تقویتی برای عربی می رفتم که استادی به نام الف مدرسش بود. اهل عرفان بود و از اهل حق. روزی رو با هم صحبت کردیم. پاسخ شفافی برای دغدغه های من نداشت اما باعث شد بتونم تجربه های خاصی رو داشته باشم. رابطه امون عمیقتر شد و جلساتی رو دعوت کرد و می رفتم. ولی باز صرفا پاسخی در پی اش موجود نبود. رابطه ما منجر به کیمیای یک تا سه الهی قمشه ای و کتاب هایی از این دست شد. ولی در نهایت باز عرفان رو چیزی جز تریاک نیافتم. نه خلوص و عمق خواجه عبدالله انصاری و خرقانی و ابوالخیر و بسطامی رو داشتم و نه فلسفه یکتای خیام! وقتی خیام میگه “آنان که محیط فضل و اداب شدند٬ در جمع کمال شمع اصحاب شدند٬ ره زین شب تاریک نبردند برون٬ گفتند فسانه ای و در خواب شدند” ؛ من نوعی چی می تونم بگم؟‌ ابهام، هم در تمام کوچه پس کوچه های هفت شهر عطار و مولانا بوده و هم کوچه باغ های نیشابور خیام و ابوسعید.
شاید بهترین توصیف برای این حالت٬ وادی ششم عطار باشه:

بعد ازین وادی حیرت آیدت       کار دایم درد و حسرت آیدت

مرد حیران چون رسد این جایگاه      در تحیر مانده و گم کرده راه

هرچه زد توحید بر جانش رقم      جمله گم گردد ازو گم نیز هم

گر بدو گویند: مستی یا نه‌ای؟      نیستی گویی که هستی یا نه‌ای

در میانی؟ یا برونی از میان؟      بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟

فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟      یا نهٔ هر دو توی یا نه توی

گوید اصلا می‌ندانم چیز من      وان ندانم هم، ندانم نیز من

عاشقم، اما، ندانم بر کیم      نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟

لیکن از عشقم ندارم آگهی      هم دلی پرعشق دارم، هم تهی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.