شورش کرده اند

مقدمه: از آن روی که کار و درس و زندگی من همه در همین خانه و پشت همین اپن خاکستری آشپزخانه ام می گذرد٬ لذا ممکن است طی یک روز و حتی مورد بوده که سه روز با کسی صحبت نکنم. لذا تمام وضایف آن را محول کرده ام به انگشتانم و گوشهایم. گوشهایی که آهنگ می شنوند و انگشتانی که می نگارند آنچه که در افکارم می گذرد. خوشبختانه این سایت فیلتر است و کمتر کسی خواننده ی این مطالب است٬ مخصوصا عزیزانم. آنقدر فضای اینستاگرام را تلخ کرده بودم که مجبور به مهاجرت دوباره به این فضا شدم.
اگر شما همکنون در حال خواندن این متن هستید٬ لطفا بدون قضاوت بخوانید. می دانم که متنی که نوشته ام تمامش تاریک٬ تلخ و نا خوش است. بیشتر به نوشته ی آدمی می ماند که از ترس اینکه کفش هایش خراب شود٬ پای لخت بر روی نرده های ساختمانی ده طبقه ایستاده و به افکار دیگران بعد از فهمیدن خبر٬ فکر می کند. اما واقعیت من جور دیگری است. این شرایط گرچه همچون هزارپا بر روی وجودم چنبره زده٬ اما می دانم که می توانم از آن عبور کنم٬ صبر کنم٬ مبارزه کنم. اما افکار آدم در سرش به مانند زودپزی است که اگر بخارش را تخلیه نکنی٬ خانه ات را ویران می کند. این نوشته پیش رو همان سوپاپ هایی است که مرا تخلیه می کند. با نوشتن آرام تر می شوم.

ادامه خواندن “شورش کرده اند”

حال و احوال

حال و احوال این روزهای من حال و احوال ماندگی و درماندگی یک تفکر است. میان پوچی مطلق و امیدواری صرف. از طرف به بن بست تاریک یک دالان پوچ بودن میرسم و از دیگر روی به آستانه راهی سپید با درختانی از آزادی!

همراهم نه همراه است و نه نه بی راه. همراهم خود عذاب خلصه آلود یک وهم سبز رنگ را برای سالها باید به همراه کشد. همراهم خود زخم خورده این مسیر است.

راهیم نیست. امروز و دیروزم، چون فردا و فردا ها خواهد بود و مطلق پلید تاریکی همبسر شیطانی یک نفس. جامه سپید می پوشم، تا در هم آغوشی این وهم، مرزی بین بودنمان باشد. تفکیکی میان اندیشه مان با حقیقتی که در عرق این هم آغوشی ساری و جاری یست.

همیشه در پس این بودن نقش خیالی به بازی کودکانه خود با تیله هایی از جنس مردمک ها مشغولست. همیشه وهم را واژه ای می پنداشتم برای آنچه خیالست و نه اسمی برای کودکی در آغوشم. در پس ماه ها اکنون در ابتدای آن وهمم. در ابتدای آن خیال. در ابتدای آن مشترک … .

هوای این چند روز آفتابی و گرم است. اکنون سپیدی این برف بر جا مانده از زمستان به کناری رفته. نمیدانستم پیش از این بر روی چه راه می رفتم. زمینی محکم یا یخی تازک بر سطح دریاچه ای عمیق.

 

مادر…

سر تعظیم در مقابل وجود اهورایی اش فرود می آورم . وجود اهورایی که سالها نوازشگر روح و جسمم بوده و خواهد بود.
خدایش در همه حال از بلا نگه دارد … .

روزت فرخنده باد مادرم!

 

دور و خیلی دور…

سه ماه و دو روز دوری از وطن! چه زود گذشت… با تمام دلهره ها و نگرانی ها و البته شروع دوباره ای برای دغدغه های روتین انسانی!
عکس های این روزهام رو می ذارم روی صفحه خودم . به یادگار گذر زمان و گذر انسان.

بعد از روزها

محمد حسین ضیاء

به همین زودی سه ماه شد. سه ماه بدون ایران و سه ماه دور از ایران… . یادم میاد تمام مسیرهایی رو که در ماه های آخر قدم میزدم، گوشی موبایلم رو توی دستم میگرفتم و صدای اطراف رو ضبط میکردم. میدونستم دلم برای همه اون صداها تنگ خواهد شد.
از صدای لحظه ای که وارد مترو می شدم تا لحظه خروج. از صدای خیابون آزادی و چهارراه ولی عصر و بازار تجریش و سمنوی عمه نرگس گرفته تا صدای خودم با تنی لرزان وقت بالا رفتن از پله های شرکت.

یادم میاد وقتی توی خیابونی قدم میزدم این جمله رو زمزمه می کردم که معلوم نیست بار دیگری برای قدم زدن در این خیابون بدست بیاد. سعی میکردم لذت بودن در اون رو با تمام وجودم احساس کنم. سال ۸۹ برای من تمام حادثه بود. به طوری که میتونم برای هر روزش اتفاقی رو به خاطر بیارم. طی این سال درس گرفتم و درس پس دادم. هر روزش برام تجربه شد و تمام زندگیم رو میتونم در مقابل این یکسال قرار بدم.

در حال حاضر رضایت دارم از عملکردم در این یکسال. خوشحالم که با تمام وجودم و ظرفیتم تلاش کردم . هر روز نقش یک منجی رو بیشتر در زندگیم احساس کردم. کسی که بود و حضور داشت و امیدوارم بتونم سپاسگذارش باشم.

شاید کسانی که این مطلب رو بخونن از من انتظار دارند که من در رابطه با موضوعات دیگری بنویسم. اما من این خلوت گاهم رو خالی از تمام رخداد ها می خوام. دوست دارم اینجا دهن کجی بکنم به همه افکاری که در روز همراهم هست و خارج از اونها بحث کنم و بنویسم و کمی با خودم باشم.

سال ۹۰، ماراتن دیگری هست که آغاز شده. هنوز دارم کفش هام رو میپوشم. زمان رو نباید از دست داد.

بهتره برم تا دیر نشده. البته منظورم از این خط آخر چیز دیگری بود. شیری بود که برای مایه زدن آمادست؛ جاتون خالی، برای خوردن یک ماست شیرین! 🙂

 

 

تولدی دیگر….

دوست داشتم، اما فکر نمی کردم! تنها ترین روز تولد من!

این روزها دوستان عزیزم را بهتر شناختم. این روزها تفاوت بر باد رفته و از یاد رفته را بهتر دیدم. خوشحالم و امیدوار…
امشب  را برای سلامتی و طول عمر عزیزانی دعا و آرزو می کنم که عمری را برای من گذاشتند. برای مادری که ماهها و سپس سالها بی قرارش کردم و برای پدری که نیمی از بدنش را بر اثر سالیان برایم نثار کرد…

آمین

پنج سال گذشت…

پنج سال گذشت
نقطه سر خط!

این حکایت مبسوط یک زندگیست….
نمی دانم شنونده تبریک باشم یا بیننده تمسخر؟
نمی دانم نشان افتخار است یا برچسب بد نامی؟
تنها می توانم حس سرمای پوزخند تلخ بر لبانم را احساس کنم که با نیم نگاهی به گذشته، در آستانه آینده وامانده است…
این حکایت هجرت است از مایی به منی!
هجرت به ناکجا آباد یک انسان
چند روزیست که بوی هجرت می آید…

پدر

کسی دخترم را دیده است؟

کسی تنها گمشده ی مرا دیده است؟

شکست پوست پیشانیم خبر از بی تابی دورانم می دهد

لزرش دستانم نشان قلب شکسته ایست که تقدیر برایم رقم زد

۱ روز؟ ۲ روز؟ ۱ ماه؟ ۲ سال؟ چند وقت…؟ یک عمر

یک عمر بی او تنوانم بود

نتوانم! من پدرم.

پدر را روز الست دایگی فرزند ندادندش! زیرا تحمل اندک دوری، اندک گریه و رنجش فرزند را نداشت

پدر همیشه تنها بود

پدر همیشه تنهابوده و تنها خواهد ماند

ودر پس تنهایی خویش زودتر از آنچه دیگران بدانندخواهد مرد

پدر همیشه زودتر خواهد مرد

توان ماندنش نیست

دخترش را می خواند:

من پدرم… پدری خسته دوران، پدری رنج دیده دوران

اما پدر که بود؟

پدری که تا دختر نبود، اسمش “مرد من” بود و چون زن مادر شد اون نیز دیگر مرد نبود. شوهر بود. پدر بود. درمانده و تنها بود…

پدری که عمری را در پس تنهایی گذراند تا دختر روی آرامش بیند

پدری که همیشه در میان مهر مادر و دختر غریبانه بود

پدری که همیشه تنها بود

اما مادر رفت!

دختر رفت!

زندگی رفت!

او ماند و خروار خروار خاطره و اندوه نبودن

پدر روزها در میانه کوچه ها با بی نوایی ندا میداد:

غمگینم. پدری غمگین را دیده اید؟

این منم

پدری تنها در آستانه ی گمراهی دوران

دخترم کجاست؟

دخترم را می خوانم….

دخترم کجاست؟

شاهنامه

بنام  خداوند  جان  و خرد                                                        کزین برتر اندیشه بر نگزرد

امروز شاهنامه رو شروع کردم. آرزویی که دیر به سراغش رفتم. اعتراف میکنم چندین مرتبه شروع کرده بودم و ناقص موند.

ازین پرده برتر سخن گاه نیست                                                  بهستیش اندیشه را راه نیست

شاید آشنایی من از کودکی با داستان های شاهنامه در این حس و خواسته ی همیشگی برای خواندن کامل این اثر بی تاثیر نبوده باشه. یادم میاد اولین مرتبه که تونستم به آرامگاه فردوسی قدم بگذارم ۱۲ سالم بود. همان زمان از کتابفروشی در حاشیه آرامگاه کتاب داستان نبرد رستم با دیو سپید رو خریدم. کتابی با جلدی آبی رنگ و تصویرسازی از همان صحنه نبرد.
دومین آشنایی نزدیک من با داستان های فردوسی مربوط به رستم و سهراب بود که تاثیر خاصی رو بر روی من گذاشت. احساسی که منو دچار رویا پردازی هایی کودکانه می کرد.

خوندن آثار مرتبط از شاهنامه هم جزو مواردی بود که بهش علاقه داشتم. خوان هشتم اخوان از جمله نبشته هایی بود که هیچ گاه یادم نخواهد رفت. حس اندوهی که همیشه صورتم رو خیس می کرد.

قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است ”
شعر نیست.
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ – عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
“…روکش تابوت تختی هاست …”

… با هزاران یادهای روشن و زنده…
گفت در دل : ” رخش ! طفلک رخش
آه”!
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد ناگهان انگار

 

به هر تقدیر من شروعی دوباره رو برای فتح این کاخ بلند….

بر آوردم از نظم کاخی بلند                                                    که از باد باران نیابد گزند