شورش کرده اند

مقدمه: از آن روی که کار و درس و زندگی من همه در همین خانه و پشت همین اپن خاکستری آشپزخانه ام می گذرد٬ لذا ممکن است طی یک روز و حتی مورد بوده که سه روز با کسی صحبت نکنم. لذا تمام وضایف آن را محول کرده ام به انگشتانم و گوشهایم. گوشهایی که آهنگ می شنوند و انگشتانی که می نگارند آنچه که در افکارم می گذرد. خوشبختانه این سایت فیلتر است و کمتر کسی خواننده ی این مطالب است٬ مخصوصا عزیزانم. آنقدر فضای اینستاگرام را تلخ کرده بودم که مجبور به مهاجرت دوباره به این فضا شدم.
اگر شما همکنون در حال خواندن این متن هستید٬ لطفا بدون قضاوت بخوانید. می دانم که متنی که نوشته ام تمامش تاریک٬ تلخ و نا خوش است. بیشتر به نوشته ی آدمی می ماند که از ترس اینکه کفش هایش خراب شود٬ پای لخت بر روی نرده های ساختمانی ده طبقه ایستاده و به افکار دیگران بعد از فهمیدن خبر٬ فکر می کند. اما واقعیت من جور دیگری است. این شرایط گرچه همچون هزارپا بر روی وجودم چنبره زده٬ اما می دانم که می توانم از آن عبور کنم٬ صبر کنم٬ مبارزه کنم. اما افکار آدم در سرش به مانند زودپزی است که اگر بخارش را تخلیه نکنی٬ خانه ات را ویران می کند. این نوشته پیش رو همان سوپاپ هایی است که مرا تخلیه می کند. با نوشتن آرام تر می شوم.

۱- آهنگ – تا ریشه می رود٬‌روح را همچون موریانه ای می خورد و پرده هایش را جایگزین پرده های مغرت می کند. بوده حتی با آهنگی بالا آورده ام. نمی دانم این دیگر چه صیقه ای است! انگار نوت های آهنگ هر جا که بالا و پایین میرود٬ وجود تو را پایین و “بالا می آورد.” به شیوه ای مازوخیستی اسیرش شده ام. هر صبح تا به شام٬ آهنگ های تکراری و به ندرت تازه ای را مرور می کنم و در تا عمق الفبای آنها پیش می روم. جدیدترینشان “ساقی امشب می بده” احمد آزاد بود! انقدر حزن در خود دارد که گاهی فکر می کنم صدای خنده های حضار بر روی آهنگ٬ واکنش آنها به جنون آنی شان است یا کسی در استدیو روی سرشان کلت گذاشته تا بی مهابا بخندند. مغز من گویا مانند صفحه سیاه گرام٬ خطوط آهنگ را با خاطراتش ذخیره کرده. خودم را جای نوت می گذارم٬ جای ترانه٬ جای خواننده و حتی جای سانسور چی وزارت ارشاد؛ چون بخشی از متن آهنگ ها را نمی پسندم و در ناخودآگاهی شلپ شلوپ شنا کردن در موسیقی٬ به این فکر می کنم که این را قبول ندارم! هنوز هم که گاهی از روی کنجکاوی متون قرآن را می خواندم٬ همین واکنش ها را دارم و می گویم این جای این نوشته باید آرامتر می بود و یا نباید اینقدر تهدید آمیز باشد و یا هر جور دیگری!
به هر حال اکنون که این متن را می نویسم٬ انگشتانم ریتم وار تایپ می کنند٬ افکارم پرده هایش را دریده و در پرده های موسیقی٬ به نواختن در دستگاه همایون و شوشتری مشغول است.

۲-کار – روی اعصاب است بسیار شدید. روتین بودن هر چیز برایم روی اعصاب است. به شیوه ای بیمارگونه نگران این یکنواختی٬ سادگی٬ یکدستی و گاها بیهودگی کارم شده ام. برای من با آن آرزوها و افکار٬ هنگامی که خروجی کارم حتی بر روی زندگی خودم تاثیری نداشته باشد٬ چه برسد به دیگری؛ یعنی مرگ! مشکل اینجاست که این نوع کار مانند مخدر است! اگر نباشد نه تنها خماری٬ که گاها به شیوه ای ویران کننده ای از چاله به چاه می افتی! اما گاهی شاید باید به ته چاه افتاد تا یوسف وار٬ فکری مجعزه وار در بالای چاه به انتظارت باشد. هنگامی که افکار پدرم را برای ۳۰ سال پشت میز نشینی و کارمندی٬ به زیر سوال می بردم٬ نمی دانستم خودم روزی هم بستر همان افکار می شوم. در این شرایط مشکل زمانی حادتر می شود که سر همین بیهودگی کارت٬ وابستگی ات را بیش از پیش درک کنی و بدانی که بی او هیچ نخواهی داشت. هر صبح هنگامی که چشمانم را باز میکنم٬ تا دقایقی طولانی تنها به این فکر میکنم که امروز آیا معجزه ای رخ می دهد برای تغییر این شرایط؟ من چه می توانم برای این تغییر انجام دهم؟ چرا این ۱۵ سال تلاش٬ نتوانست تغییری در این شرایط ایجاد کند؟ مشکل کجاست؟ “کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد؛ ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن!”

۳-هوا – بدون اکسیژن! خفه! جدی میگم. هفته پیش آزمایش داشتم. حضرت دکتر فرموده بود که سیگار کم کن!! خونت کم است از اکسیژن٬ و پر از س او . با خودم گفتم که شاید شب ها که خوابم٬ شیطان افکارم نشسته بالای سرم و سیگار به دهان به شغل خطیر هدایت من مشغول است. البته اعتراف می کنم که بارها حس کردم شانه راستم می سوزد٬ گویا فرشته خانم سمت راست٬ آنقدر بیکار است که روی به بساط دود و دم آورده. تعارفی هم نمی کند که گپی بزنیم حداقل! این از هوا و هوای من! اما هوای سرم پر است. همچنان علیرغم همه این مصائب٬ تنها جایی که پر است٬ هوای مغزم و افکار است. هر لحظه می تواند از جایی به جایی برود. گاهی هم من را به مانند بادکنک پر از بادی که دهانه اش را باز می کنی و آزادش می کنی٬ به این سمت و آن سو می برد٬‌بی آنکه ذره ای از حجم و فشارش کم شود. کاش کودک تخسی پیدا شود و به گوشه ی چنگالی بترکاندش. این سرگردانی بی حد٬ زنده به گور شدن است.

۴-خانه – البت کدام خانه؟ آسایش خانه ام خوب است٬ اما در حسرت آرامش این خانه و خانه پدری مانده ام. دوست دارم بار دیگر تجربه شان کنم. دیوارهای خانه بیش از اندازه گاها به آدم نزدیک می شوند. خوب شد قابی به دیوارشان نصب نکردم. هر روز را تقریبا پشت اًپن آشپزخانه به کار مشغولم. شده دفتر و میز کار من. وقتی فاصله محل کارت با آشپزخانه به اندازه یک اپن فاصله باشد٬ حالت از غذا هم به هم می خورد. شاید گاهی عدسی و شاید گاهی تخم مرغ عسلی! خانه ام زیباست و اعتراف می کنم سه ماه نخست که در آن بودم٬ جزو بهترین روزهای خانه داشتنم در امریکا بود. دقیقا بگویم دو ماه ۲۶ روز! پس از آن سعی کردم فضاها را با گل ها و گلدان ها پر کنم. آیا باز این خانه گرم خواهد شد؟ فعلا زمستان است. نا امیدانه سرد. تنها گوشه های آسانسورش و یا گوشه های اتاقم کمی احساس گرما دارد.

۵-زمان – لعنتی ترین چیز ممکن. در سختی ها مانند رنده عمل می کند. آرام بر روی پوستت٬ سپس گوشت و پس از آن استخوانت حرکت می کند. انگار برای شیرینی اش٬ به دنبال پودر نارگیل می گردد که اینگونه مصرانه به دنبال رسیدن به استخوان است. اما در هنگام خوشی٬ گویی تنها یک شوک لحظه ای بوده که این میزان نتوانسته ای حسش کنی و رفته! ماه ها اکنون به سال می ماند.

۶- دوست – این بخش از بالا و پایین ترین بخش های زندگی ام است. بدون دوستانم در اینجا سخت و گاها غیر ممکن است٬ اما اکثرشان آنقدر رک نیستند که آدم تکلیف با خودش مشخص باشد. گاها در مقابل اعمال و عقاید تو٬ سرشان را پایین می اندازند و با افکارشان گویی شاخ می زنند بر وجود تو. یا گاهی لبخندهای عارفانه ای تحویلم می دهند٬ به جای آنکه رک بگویند “عوضی٬ فلان چیزی که فکر می کنی به این دلایل گوه خوری اضافی است!” کاش دوستی داشته باشم که گوشه دیواری بیابدم٬ خنجرش را بگذارد زیر گلویم و فشار دهد و بگویم که “لعنتی ما در باره تو اینطور فکر می کنیم و فکر می کنیم این کارهای تو لیسیدن کون خر است!” یا اینکه بگوید “برادر من٬ به طرز عمیقی احساس میکنم هر روز حمام شاش می گیری و بعدش همان تیپ کریه ات را تکرار می کنی!” دوست باید انتقاد کند٬ رک باشد٬ ایرادت را بگوید٬ اشتباهت را بفماندت و بگویدت که چقدر مسخره ای!

۷- شبکه های اجتماعی – اگر بگویم هر لحظه در حال چک کردن تلگرام و اینستای لعنتی هستم٬ اغراق نکرده ام. تقریبا زمان های خواب و بیداری افراد را هم به ذهنم سپرده ام. می توانم مانند یک متخصص بگویم چه زمانی عکس بگذارید٬ بیشترین لایک را می گیرید. یا اینکه چه کسانی مانند خودم٬ صندلیشان را دم درب همین اینستا گذاشته اند تا کسی چیزی عرضه کرد٬ تو شستت را نشانش بدهی و بگویی آورین آورین با این عکست! گاهی وقت ها دوست دارم بیل و کلنگ بردارم و بروم به دنبال کار یدی. اگر غم نان نبود٬ همین امشب از تمام این مجاز ها خارج می شدم. راست گفته که: “به خاک پای تو گفتم که تا تو دوست گرفتم / ز دوستان مجازی چو دشمنان برمیدم” می خواهم برمم. دلم رمیدن می خواهد. می خواهم بروم و سر از این آخور بردارم.

۸- خودم – بدترین بخش ماجرا خودم هستم. که به قول حافظ ٬ من “خود حجاب خودم٬ از میان برخیز!” دهها بار این شعر و قل دومش را زمزمه کردم اما نه این شود و نه آن. خودم را در انتهای یک خط ۱۵ ساله می بینم. خطی که در سراسر آن بی اغراق زحمت کشیدم٬ سختی کشیدم و صبوری کردم. دیگرانی که به واسطه کارهای من آزار دیدند٬ حاضرند نه تنها در این دنیا٬ که در آن دنیا شهادت بدهند بر اعمال من! بی وقفه به این می اندیشم که حال پس از این همه سال٬ کجا ایستاده ام؟ چه دارم؟ چه کردم؟ چه اندوخته ام؟ چه پرورش داده ام؟ چه نموده ام؟‌ و ده ها چرایی که “هدایت گونه” چون خوره به جانم افتاده اند. در تمام زندگی ام چیزهایی برایم ارزش بودند که همیشه در همه مراحل٬ بر آنها پایبند بودم. این روزها همه آنها را آنقدر زیر سوال می بینم که فکر می کنم دیگر کارکردی ندارند. می گویند هنگام مرگ٬ تمام زندگی ات مانند لحظه از پیرامونت عبور می کند. اکنون گویا چیزی در میانه افکارم مرده که اینگونه همه چیزهایی که به آن اعتقاد داشتم و دارم٬ نه تنها زیر سوال رفته اند٬‌بلکه به طرز خجالت آوری برعلیه خودم دست به شورش زده اند. این شورشگران٬ رفورم نمی خواهند٬ انقلاب می خواهند. می دانم تا خودم را بر روی همین اپن آشپزخانه به گیوتین نسپرند٬ دست بردار نیستند. نمی دانم باید نگران این سلاخی باشم یا به استقبالش روم٬ اما می دانم “باستیل” ام را فتح کرده اند و شعله های آتشش زبانه می کشد. اندکی مانده.

۹- عقل و احساس – دست از جنگ برداشته اند. در صلحند. چرا که هردو به یک مسیرند٬ اما در مانده. هر دو به نقطه بی جواب رسیده اند. گرفتار در مرداب پرسش ها و ارزش ها. گیر کرده در میانه همان انقلاب کبیر. گیر کرده میان خودم و خویش ام. می گویند وقتی که عقل و احساس بر یک مدار باشند٬ نقطه ای که بهترین تصمیم ها می تواند ظهور کند. اما به ثانیه ای می توانم چرند بودن این تئوری را ثابت کنم. باید ثبت اختراعش کنم. می گویند٬ وقتی سیب برسد٬ باد هم می تواند آن را بیاندازد. عقل و احساسم به این جای خط رسیده اند. منتظر بادی برای وزیدن مانده اند. امیدوارم آن باد٬ باد شکم الاغی در بیشه زار تهی آرزوهایم نباشد. طی همه این سال ها٬ سعی کرده بودم از هر دوی این حس ها بهره ببرم. اعتراف می کنم افسار بیشتر در دستان احساس بوده اما لگد را به پشت حیوانم٬ عقل میزده و احساس تنها گیرنده افسار بوده. یکی از این دو (یا حتی هردو) آن هنگام که باید به مسیر پیش رو توجه می کردند٬ در پی دید زدن ویترین فروشگاه مادام بوده اند یا به سلامتی چهارنعل دویدنم٬ شات می زدند. در تمام این پاراگراف توانستم عریان بودن اخلاقیات عقل و احساسم را بیان کنم. اینگونه به این دو بی اعتماد شده ام!

۱۰- عزیزانم – مگر می شود؟ مگر می شود که اکنون که اینجا پشت همین اپن آشپزخانه-حال نشستم٬ هیچ کدامشان را نداشته باشم؟ مگر می شود دیدنشان همچون آرزویی ناممکن باشد؟ مگر می شود که از میان نزدیک به انگشتان یک دست٬ هیچ کدامشان اکنون اینجا نباشند؟ نمی شود همینک که ساعت ۱۱ و ۵۲ دقیقه شب است٬ یکی از این عزیزانم درب را بزند و وارد خانه ام شود؟ گاهی وقت ها٬ شب ها که به رختخواب می روم٬ در زیر این پتوی سنگین ۶ درجه ای* حسی شبیه کسی دارم که گویا سکته کرده و یک آن از سردی و سنگینی پیرامونش بیدار می شود و چشم باز می کند٬ تاریکی مطلقی را می بیند که بوی گچ و نم خاک و اندکی گلاب و انبوهی کافور٬ مشام پر از پنبه اش را پر کرده و انبوهی از آغوش سفید مادرانه٬ وجودش را فرا گرفته که نمی تواند حتی انگشتانش تکان دهد٬ چه رسد به دست و پایش. چشمانش را باز کرده و نشانه ها تنها یک چیز را به او می گویند. او دفن شده است. او در قبر است. این هجوم خفگی است. هجوم اندوه است و هجوم چیزی است که ابتدا با خاریدن رو و میان انگشتان پا شروع می شود٬ با گذشتن از ران ها٬‌سوزن هایی را به تندی در میان کلیه هایت وارد می کند و از آنجاست که به اعصاب و خون وارد می شود و وجودت را درد فرا می گیرد. وای بر زمانی که این درد٬ در گلو می ماند. این درد آنقدر باهوش است که نخواهد راهش را به چشم ها ببرد تا گونه ات را خیس کند. در همان گلو می ماند تا تو را با زجر تمام در میان افکارت گرفتار کند. این توصیف به گونه ای مازوخیستی تعریف درستی بود از حس نداشتن عزیزانم. حس نبودنشان. حس اینکه از بودنشان محرومم.

۱۱- خدا – آگو جمله ای دارد که می گوید “مادر٬ من فقط می توانم اکنون با تو سخن بگویم٬ چرا که خدا گوش نمی دهد!” . خدای من گوش داده و می دهد. اما برایش در آن میزان نیستم که ناغافلانه٬ غافلگیرم کنم. البته زیاد غافلگیر شدم٬ اما مدت هاست که بر مسیر خبرهای بد غافلگیر میشوم. این جمله را نمی نوشتم٬ خود می فهمیدید. چرا که ۱۰ مورد قبلی آنقدر تیره و سیاه بودند که نیاز به گفتن این جمله نبود. اما در همه این سال ها٬ می دانم که به تار عنکبوتی رسیده٬ اما نگسسته است. طبعا “گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند / ما را نظر به قدرت پروردگار اوست” و همیشه هم همین بوده. امیدوارم که نه تنها گوشه چشمی٬ که چهارچشمی به من نظر کند. لطفا بسیار جدی و سریع حول حالنا الی احسن الحال!

ـ ـ
* در بروشورش گفته که شش درجه اختلاف دمایی دارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.