تلخی طعم

۱- طی روزهای باقی مانده از سال گذشته٬‌همچنان که در مرکوب همیشگی ام نشته بودم٬‌به مرور سه سالگی دوری از وطن پرداختم و ناسزاها و شماطت ها نثار خود نمودم و از پنجره به پهنای سیاه رنگ جاده چشم دوختم و بر دل به خدا آرزوها و خواسته هایم را تکرار کردم تا شاید در این ساعات پایانی سال٬ حول حالنا را به احسن الحال همیشگی ام بدل کند و من را از عرصه ناشسته کنونی به عیان آزاد آینده کشاند.
نشد برایش بخوانم که این شعر را که “دق که ندانی که چیست گرفتن” اما می دانم به خوبی آگاه است که بر منطق روزگار من٬ خوشی و آرامش و آسایش جایگاهش دست نیافتنی تر از آنست که من ببینم و به خاطر آوردم.
شاکر بودن را فراموش نکرده ام٬ و حتی این را فراموش نکرده ام که ممکن است ظاهر کنون ام٬ حسرت آینده برخی باشد؛ اما من جدا از خرده بینی در مسائل٬ کمی بیش از اندازه به کلیت و فرای آن می نگرم.
زیستنم را در این دنیا و فنایش را یک بار تجربه می کنم و از بد و یا خوب حادثه در قرنی زیسته ام که لبه مرزی است میان سنت و مدرنیته و در این مرز من انسان٬‌بخشی از خودم را گرفتار در پنجه های مدیرنیته می بینم و بخشی از افکارم را پنجه در پنجه سنت. این می شود که در خودآگاه عصیان و تنگدلی٬ پنجه های بی ناخنم را بر دیوار سیمانی بلند خیالم می کشانم تا شاید خدا بخشی از این روایت هالیوود مابانه ام را دیده و احساس کند که از واقعیت برخواسته و من را لایق ظلمات الی النور داند. البته نمی دانید که چه فاصله ای است میان این نور من تا نور الی النورو تنها آن را بگویم که دیگر فکر میکنم راهی نمانده که برای هدایت خودخواسته ام و اجباری ام نکرده و نگفته باشمش. اما فکر میکنم که با خود می گوید “تو خود حجاب خودی از میان برخیز آقا جان”
۲- قصه کوتاه کنم در این باره و به دگرگونی خود مشغول شوم.
امروز شنیدن یک خبر که طی این سال ها منتظر شنیدنش بودم برایم تلخی قهوه ای را آورد که هزینه ای زیادی برایش پرداختی و در یک قهوه خانه معروف در خیابانی قدیمی٬ باید طعم تلخش را تحمل کنی. شنیدن آن خبر گرچه آرزویم بود٬‌لیکن طعم تلخی را برایم زنده کرد که باری شد بر بارهای روزانه ام.
اکنون این منم٬ مردی تنها که روزهایی در پیش دارد که از خزان و بهارش اگاه نیست.
۳- نا خواسته اتفاقاتی در شرف رخ دادن است که باید هر آنچه در توان دارم به کار بندم تا حکایت “آمدیم ثواب کنیم و کباب شدیم” نشود. این را می نویسم چون به نیتی که داشتم معتمدم و می نویسم برای آنکه ثبت شود. باشد که خودش به کرمش حافظ باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.