بی خانمانی

اگر چه روزهایم آنقدر ساعت هایش کمند٬ اما برای آنچه همیشه تغییر زندگی می خوانمش٬‌پروژه (اصطلاحی که گاهی فکر می کنم بیش از حد دوستش دارم)‌ای را شروع کردم. در روزگاری که روزهای من به سان باد می گذرند٬‌برای تنفس و آرامش درونی ام ایده ای را که سال ها داشتم را قلم زدم.
مدتی بود می خواستم کاری با محوریت بی خانمان ها و موضوع بی خانمانی انجام دهم. طعمی که تنها ذره ی کوچکی از آن را در ایران چشیده بودم. البته نه به سان آنچه مرسوم است. تنها اینکه جایی که خانه ام بود٬ برام آنقدر امن نبود که بتوانم برای شب هایی در آن سر کنم. هر چند که اکنون به پیروی از مرض نادرمان نوستالژی٬‌ بی سقفی وطن را به سقف غربت بیشتر ترجیح می دهم.
بگذریم؛ کارم را از چند ماه پیش آغاز کردم. حکایت٬ تدوین و به تصویر کشیدن آدم هایی است که از جبر و یا حکمت و حتی شاید عملکرد خود٬ در زیر چادرهای به اصطلاح تقدیر زندگی می کنند. آدم هایی که گاها بر اثر بیماری و یا تغییر وضعیت اقتصادی و در بدترین حالت ممکن٬ اعتیاد به الکل٬ طعم بی خانمانی را چشیده اند.
از آن ها می خواهم تا درباره آنچه در گذشته و حال و آینده شان گذشته سخن بگویند. من هم بر زمینه شان سه رنگ از سیاهی٬ خاکستری و سپیدی را به نمایش می گذارم. آنچه که در این کار برایم مهم است٬ به تصویر کشیدن غرور و زیبایی و پاکی این انسان هاست. نه می خواهم ترحم کسی را برایشان برانگیزم و نه می خواهم توجه عموم را به رنجی که می کشند جلب نمایم. تنها می خواهم احترامی را که به واسطه دارایی نداشته شان در جامعه و جهانی که مبنایش سرمایه است را به آنان بازگردانم.
آنچه که در این مجموعه در دسترس مخاطب قرار می گیرد٬ یک کتاب و ۶۰ پرده از زندگی این ۶۰ تن خواهد بود.
این روزها که در ابتدای کار هستم٬ با کمی توقف خواسته و ناخواسته پیش می روم تا پس از انجام بخش اولیه آن٬ بیشتر در ادامه آن تفکر کنم تا کاری را که مانند راه رفتن بر لبه تیغ است٬ به مستندی تصنعی و کلیشه ای تبدیل نکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.