هژمونی

 هِژِمونی مفهومی است برای توصیف و توضیح نفوذ و تسلط یک گروه اجتماعی بر گروهی دیگر، چنان‌که گروه مسلط (هژمون) درجه‌ای از رضایت گروه تحت سلطه را به‌دست می‌آورد و با «تسلط داشتن به دلیل زور صرف» فرق دارد.

هژمون در روابط بین‌الملل که چیرگی‌خواهی، سیادت‌(طلبی) و استیلا(خواهی) هم گفته‌شده، به وجود یک قدرت بدون رقیب جهانی که هیچ منازعی در سطح جهان نداشته باشد اطلاق می‌شود. برای مثال، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پشت سرگذاشتن یک دوره ده ساله فترت از سال ۲۰۰۱ میلادی و به دنبال حملات ۱۱ سپتامبر ایالات متحده آمریکا وارد مرحله هژمون شده‌است.

هژمونی از واژهٔ هژمون یونانی به معنای رئیس یا فرمان­روا است و اشاره است به تسلط یا تفوّق کشوری بر کشورهای دیگر از طریق دیپلماسی یا تهدید به اطاعت و یا پیروزی نظامی. با این­حال این واژه اغلب به مفهوم مورد نظر “آنتونیو گرامشی” متفکّر مارکیست و نویسنده ایتالیایی به کار می‌رود که دلالت بر تسلّط و استیلای یک طبقه نه فقط از جنبه اقتصادی بلکه از تمام جنبه‌های اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک دارد. به نظر “گرامشی”، سلطهٔ سرمایه داران فقط به وسیلهٔ عوامل اقتصادی تأمین نمی‌شود. بلکه نیازمند قدرت سیاسی و نیز یک سیستم یا دستگاه عقیدتی یا ایدئولوژیک است که کارش فراهم کردن موجبات رضایت طبقه تحت سلطه است. این دستگاه در جوامع سرمایه‌داری عبارتند از نهادهای جامعه مدنی مثل دولت، أحزاب، کلیسا خانواده و حتی اتحادیه‌های کارگری. ثبات جوامع سرمایه‌داری نیز ناشی از سلطهٔ ایدئولوژیکی دستگاه حاکم بر طبقه کارگر است. “گرامشی” اعتقاد دارد که این سلطه نمی‌تواند کامل باشد، زیرا عقل سلیم که ناشی از تجربه نزدیک است، به طبقهٔ کارگر یک نوع آگاهی می‌بخشد که نقطهٔ مقابل آن، نوع آگاهی است که طبقهٔ سرمایه‌دار بر آن تحمیل می‌کند. به نظر “گرامشی” اگر این آگاهی انقلابی توسط روشن­فکران تقویت شود به صورت یک نیروی کارآمد درمی‌آید. از نظر وی مبارزه طبقاتی تا حدود زیادی، کشمکش بین گروه‌های روشن­فکری است که یکی در خدمت طبقه سرمایه‌دار و دیگری در خدمت طبقه کارگر است.

به عبارتی می‌توانیم بگوییم، هژمونی اصطلاحی است که “گرامشی” آن را باب کرده تا چگونگی سلطهٔ یک طبقه بر طبقهٔ دیگر را به وسیلهٔ آمیزه‌ای از وسائل سیاسی و ایدئولوژیکی وصف کند. با این‌که نیروی سیاسی (جبر) همواره دارای اهمیت است امّا نقش ایدئولوژی در تحصیل رضایت طبقات تحت سلطه حتی ممکن است از آن هم مهم‌تر باشد. موازنهٔ میان جبر و رضایت، از جامعه‌ای به جامعهٔ دیگر فرق می‌کند؛ به طوری که اهمیّت دوّمی در جوامع سرمایه‌داری بیشتر است.

از نظر “گرامشی” دولت ابزار اصلی نیروی جبر است ولی تحصیل رضایت از راه سلطهٔ ایدئولوژیک به وسیلهٔ سایر نهادها محقق می‌شود. بنابراین هر چه قدرت جامعهٔ مدنی بیشتر باشد احتمال حصول سلطه با وسائل ایدئولوژیکی بیشتر است. و از طرفی نیز نامحتمل است که سلطه هرگز بتواند کامل باشد. به عنوان مثال در جامعه سرمایه‌داری معاصر، طبقهٔ کارگر آگاهی دوگانه‌ای دارد که قسمتی از آن را ایدئولوژی طبقهٔ سرمایه‌دار تعیین می‌کند ولی قسمت دیگر آن انقلابی است و به وسیلهٔ تجاربی تعیین می‌شود که کارگران از جامعهٔ سرمایه‌داری دارند. و برای سرنگون کردن جامعهٔ سرمایه‌داری، کارگران باید نخست ایدئولوژی خود را که از آگاهی انقلابی‌شان سرچشمه می‌گیرد به حداکثر رسانند.

به طور کلی این واژه به مفهوم تسلّط و برتری است که عبارت است از چیره‌دستی و مهارت بیش‌تر در امور دیپلماسی و روابط دیپلماتیک بین دولت‌ها و برخی از پژوهشگران در مورد تفوّق نظامی‌گری نیز این واژه را به کار برده‌اند که ظاهراً در اسناد و آرشیو خبری رسانه‌های جمعی اروپا و آمریکا در این زمینه سابقهٔ فراوان وجود دارد. حتّی نسبت به بنیادگراها نیز عده‌ای از این واژه استفاده کرده‌اند. بنابراین به لحاظ فرهنگ‌های سیاسی مختلف می‌تواند معانی دیگری نیز اراده شود.

 گرامشی و نظریه هژمونی:

گرامشی در سال ۱۹۱۶ فعالیتش را به عنوان روزنامه نگار در مجله حزب سوسیالیست آغاز کرد و سال بعد عضو کمیته موقت حزب شد. در ژانویه سال ۱۹۲۲ که حزب کمونیست ایتالیا پایه گذاری شد، آنتونیو گرامشی هم عضو کمیته مرکزی آن بود. از ماه مه ۱۹۲۲ گرامشی به عنوان عضو حزب کمونیست ایتالیا به مسکو رفت و بیش از یک سال را (تا نوامبر ۱۹۲۳) در کشور شوروی گذراند. در همین دوران بود که در یکی از درمانگاه های محلی برای نخستین بار با گیلیا شاکت دیدار کرد _ که در آینده همسرش شد _ و پس از آن به عنوان رهبر حزب کمونیست به کشورش بازگشت. مشهور است که مفهوم هژمونی (برتری) را نخستین بار او در دوران حضورش در شوروی و به منظور تشریح جنبش سوسیال دموکرات روسیه، که از ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۷ جریان داشت، به کار برد. در سی و پنج سالگی (یعنی ماه نوامبر ۱۹۲۶) گرامشی به جرم مخالفت با موسولینی بازداشت و روانه اردوگاه زندانیان سیاسی شد. در خلال محاکمه اش، موسولینی درباره او گفت: «نباید بگذاریم این مغز دیگر فکر کند.» در سال ۱۹۲۷ گرامشی به زندانی در میلان فرستاده شد و از آنجا به رم منتقل گردید. او به بیست سال حبس محکوم شده بود. در نامه ای که در همین دوران به خانواده اش نوشته گفته است که به سرانجام رساندن ایده هایی که تا همیشه پایدار باشند ذهنش را به ستوه آورده و برای پایان دادن به این ذهن مشغولی در حال سامان دادن به یک طرح نظام مند مطالعاتی است.

در سال ۱۹۲۹ بالاخره به گرامشی اجازه نوشتن دادند و هشتم فوریه این سال نخستین تاریخ در «دفترچه یادداشت های زندان» اوست. در خلال این سال ها او وقت خود را به مطالعه تاریخ ایتالیا و اروپا، زبان شناسی و تاریخ نگاری گذرانده بود. گرامشی حافظه حیر ت آوری داشت. در طول سال های زندان به او اجازه نمی دادند کتاب های کمونیستی بخواند و به این ترتیب هر نقل قولی که در نوشته هایش آورده، خصوصاً نقل قول های مربوط به آثار مارکس، عبارت است از تعبیراتی که (تقریباً به طور دقیق) به خاطر می آورده است. از سال ۱۹۳۰ گرامشی مجموعه بحث هایی را با سایر زندانیان کمونیست آغاز کرد اما اندیشه هایش در خصوص لزوم رویکرد دموکراتیک با سایر زندانیان سیاسی همخوانی نداشت. سرانجام در بیست و هشتمین روز آوریل ۱۹۳۷ آنتونیو گرامشی پس از سال ها رنج در ۴۶ سالگی از دنیا رفت و خواهرزنش، تاتیانا، هر ۳۳ کتاب او را به صورت قاچاق از زندان خارج کرد و آنها را با استفاده از مجاری سیاسی به مسکو فرستاد تا منتشر شوند.بر مبنای شایعه ای تاریخی _ دانشگاهی، گرامشی تمام نامه های مهم اش را (خصوصاً آنهایی را که به احساسات و نظرات سیاسی او مربوط می شده) خطاب به تاتیانا، خواهر همسرش گیالیا، نوشته است. در هر حال همین زن بود که نوشته های گرامشی را در برابر نسل های آینده گشود.

اما «ما از زندگی گرامشی چه می توانیم بیاموزیم؟»

به این سئوال به سه شکل می شود پاسخ داد:

۱- گرامشی کودکی دشواری داشت. او نه فقط قربانی سرمایه داری، به تعبیر بهتر بی عدالتی اقتصادی و اجتماعی اوایل قرن بیستم شد؛ بلکه خانواده اش به طرق گوناگون از نظام دیوان سالار (بوروکراسی) صدمه دیده بودند.

۲- او به جرم بیان افکارش گرفتار مکافاتی از سوی قدرت فاشیسم شد که مجبورش کرد تقریباً تمامی دوران حیات فکرش را در حبس بگذراند. در حقیقت، گرامشی هستی کوتاهش را به پیشگاه عقایدش پیشکش کرد.

۳- گرامشی نه فقط روشنفکر حائز اهمیتی در نظریه های مارکسیستی است، بلکه رهبر و سیاستمداری است که در عرصه نبرد اندیشه و عمل، هر دو، به مبارزه برخاست. می توان او را با لنین مقایسه کرد و نتیجه گرفت که او هم تجربه اش در کار رهبری حزب کمونیست را مورد توجه قرار داد و در همین چارچوب مفاهیم نظری و پیشنهادهایش در عرصه نظریه مارکسیستی را توسعه بخشید. در هر حال این مسئله که گرامشی هم نظریه پرداز بود و هم رهبر یک حزب سیاسی، در فهم تعابیر او _ خصوصاً زمانی که به نقش روشنفکران در جامعه می پردازیم _ بسیار حائز اهمیت است.

– ایده هایی از مارکس

درک نظریه گرامشی مستلزم مرور برخی مباحث و فرضیات پایه ای مارکسیسم است که عبارت باشند از:

الف) جبرگرایی اقتصادی:

مارکس می گفت تمام مسائل زندگی را «سرمایه» تعیین می کند. گردش پول است که روابط ما با سایر افراد، با طبیعت و با جهان را تحت تاثیر قرار می دهد. اهداف و اندیشه های ما محصول ساختارهای مالکیت اند. هر فعالیت فرهنگی (به گسترده ترین معنای کلمه) را می توان به ترجمانی مستقیم یا غیرمستقیم از برخی پیام های اقتصادی مقدم و مسلط تقلیل داد.انسان ها درمی یابند که در دامن فرآیندی که مستقل از اراده آنهاست زاده شده اند و نظارتی بر آن ندارند. نمی توانند به دنبال فهم آن باشند و کنش های خود را با توجه به آن سامان دهند.

ب) نزاع طبقاتی:

این مفهوم بدین معناست که تنها در صورتی می توان پویایی هر جامعه را درک کرد که آن جامعه را نظامی بدانیم که در آن نظام ایده های غالب از سوی طبقه مسلط تدوین شده است و هدف آن ایده ها تامین نظارت این طبقه بر طبقه کارگر است. طبقه کارگر _ که مورد بهره برداری طبقه حاکم بوده _ سرانجام می کوشد این وضعیت را (از طریق انقلاب) تغییر دهد و علاوه بر ایده های مطلوب خود، سازمان سیاسی و صنعتی  مورد پسند خود را نیز پدید آورد.

ج) روبنا/زیربنا

تلقی مارکس از جبرگرایی اقتصادی جامعه را به دو لایه یا سطح تقسیم می کند: زیربنا و روبنا.زیربنا همان بخشی است که همه چیز بر زمینه آن رشد می یابد و مرکب است از تولید مادی،  پول، کالاها،  روابط تولید و عرصه توسعه نیروهای تولیدی؛ یعنی همان جهان ملموس و آشکار، به علاوه روابطی اقتصادی که محصول سرمایه است.روبنا، که زیربنا آن را تعیین می کند، بخشی است که در آن می توان نهادهای سیاسی و ایدئولوژیک، روابط اجتماعی، فرهنگ ها، آرزوها، رویاها و روحیات را یافت؛ یعنی همان جهان جان های حاصل از سرمایه.

مارکس روبنا را به سه معنا به کار می برد:

یکی اظهارات قانونی و سیاسی که نشان دهنده رابطه موجود تولید است؛دوم صورت های آگاهی که بیانگر نگاه خاص طبقه به جهان است؛و سوم فرآیندهایی که در آنها انسان نسبت به تعارض های بنیادی اقتصادی آگاهی می یابد و به مبارزه با آنها برمی خیزد تا کار را یکسره کند.

نکته ای که اینجا باید یادآور شد آن است که به باور عموم مارکس این رابطه یکسویه میان اقتصاد (زیر) و اندیشه (رو) را نظامی استوار و انعطاف ناپذیر می داند. اما در حقیقت این مسئله در کتاب های مارکس و انگلس چندان روشن نیست. با وجود این می توان تقریباً تمامی مولفان مارکسیست را (خصوصاً آنها که با مفاهیم فرهنگی سروکار دارند) کسانی دانست که تلاش می کنند این وابستگی را پویاتر تصور کنند و بپذیرند که تحلیل تاریخ به همان اندازه که مستلزم ملاحظات اقتصادی است، به رویکردهای فرهنگی هم نیاز دارد.

– مفهوم هژمونی (برتری)

تود گیتلین در مقاله ای با عنوان «ایدئولوژی زمان اول: فرآیند هژمونی در سرگرمی تلویزیون»، که در سال ۱۹۹۴ در کتابی به نام «تلویزیون از منظری انتقادی» ازسوی انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شده، می نویسد: «این گرامشی بود که در سال های آخر دهه ۱۹۲۰ و در طول دهه بعد از آن، همزمان با ظهور فاشیسم و شکست جنبش های طبقات کارگر اروپای غربی، دست به بررسی این مسئله زد که چرا طبقه کارگر ضرورتاً انقلابی نبود و در حقیقت تسلیم فاشیسم شد.»گرامشی می خواست مارکسیسم را از شر جبرگرایی اقتصادی برهاند و قدرت تبیینی آن را با عنایت به نهادهای روساختی توسعه بخشد. به همین خاطر او تصور می کرد که:

۱ _ نزاع طبقاتی همواره باید اندیشه ها و ایدئولوژی ها را هم درگیر خود سازد، زیرا این اندیشه ها هستند که انقلاب را پدید می آورند یا از آن ممانعت می کنند.

۲ _ او بر نقشی که عاملان انسانی در تغییر تاریخی ایفا می کردند تأکید داشت و معتقد بود: بحران های اقتصادی به خودی خود نخواهند توانست سرمایه داری را سرنگون کنند.

۳ _ گرامشی بیشتر دیالکتیکی می اندیشید تا جبرگرایانه. او می کوشید نظریه ای بنا کند که خودمختاری، استقلال و اهمیت فرهنگ و ایدئولوژی در آن به رسمیت شناخته شده باشد.دومینیک استریناتی در کتاب «درآمدی بر نظریه های فرهنگ عامه» که در سال ۱۹۹۵ از سوی انتشارات راتلج منشتر شده، در این باره می نویسد: «گروهی معتقدند در نظریه گرامشی گروه های تابع اندیشه ها، ارزش ها و رهبری گروه غالب را نه به این خاطر که جسماً و روحاً مجبور به این کارند و نیز نه به خاطر القاهای ایدئولوژیک، بلکه به این خاطر می پذیرند که استنتاجات عقلانی خودشان حکم می کند چنین کنند. اما این تفسیر و تلقی از نظریه گرامشی محل مناقشه است.»

در حقیقت از نظر گرامشی، هژمونی (برتری) بورژوازی مبتنی بر دو حقیقت است که هر دو به یک اندازه اهمیت دارند: یکی غلبه اقتصادی و دیگری رهبری روشنفکرانه (فکری) و اخلاقی.

اما معنای دقیق هژمونی (برتری) چیست؟

استریناتی در کتابش می نویسد: «گروه های غالب در جامعه، که نه صرفاً اما در اصل عبارتند از گروه های حاکم، غالب بودن خود را با تأمین «رضایت خودجوش» گروه های تابع تداوم می بخشند. این گروه های تابع هم عبارتند از همان طبقات کارگر. تأمین رضایت خودجوش گروه های تابع نیز از طریق مبادله آگاهی سیاسی و ایدئولوژیک صورت می گیرد که پیونددهنده گروه های غالب و مغلوب به یکدیگر است.»به این ترتیب برای دانستن مفهوم هژمونی باید به نکات زیر توجه کرد:

– طبقه ای موفق شده سایر طبقات جامعه را وادارد اخلاق و ارزش های سیاسی _ فرهنگی او را بپذیرند.

– فرض مقدماتی مفهوم هژمونی، رضایت (موافقت) ساده ای است که اکثریت جمعیت آن را از خود بروز می دهند و جهت گیری اش را قدرت تعیین می کند.

– البته این رضایت یا توافق همواره صلح آمیز نیست و شاید زور و اجبار فیزیکی را با انگیزه فکری، اخلاقی و فرهنگی درهم آمیزد.

– هژمونی را می توان همان «فهم مشترک» دانست که عبارت است از جهانی فرهنگی که در آن جهان ایدئولوژی غالب گسترش یافته است.

– هژمونی تقریباً همان چیزهایی است که از نزاع های اجتماعی و طبقاتی سربرآورده و اذهان مردم را تحت تأثیر خودش شکل بخشیده است.

– هژمونی مجموعه ای از ایده هاست که به وسیله آن ایده ها گروه های غالب می کوشند موافقت گروه های پایین را نسبت به رهبری خود تأمین کنند.

در نهایت، به تعبیر راجر سیمون در کتاب «درآمدی بر اندیشه سیاسی گرامشی» هژمونی عبارت است از «اعمال طبقه سرمایه دار یا نمایندگان آنها به منظور نیل به قدرت دولتی و حفظ آن در درازمدت.»

حال پرسش آن است که «آیا می توان هژمونی را استراتژی منحصر به طبقه بورژوازی دانست؟» در پاسخ باید گفت نه. در حقیقت طبقه کارگر هم می تواند هژمونی خود را به عنوان استراتژی ای برای کنترل دولت توسعه بخشد. با این وجود گرامشی معتقد بود تنها راهی که طبقه کارگر برای دست یافتن به این کنترل دارد، توجه به منافع سایر گروه ها و نیروهای اجتماعی و یافتن راه های تلفیق آنها با منافع خویش است.طبقه کارگر اگر می خواهد برتر باشد (یعنی به هژمونی دست یابد) باید که صبورانه شبکه ای حاصل از اتحاد با اقلیت های اجتماعی فراهم آورد. این ائتلاف های جدید نیز باید به نوبه خود، خودمختاری جنبش را محترم بدارند تا هر گروه بتواند سهم خاص خود را در حرکت به سوی جامعه جدید سوسیالیست تدارک ببیند.طبقه کارگر _ که به طور طبیعی تعارضاتی با طبقه اصلی جامعه دارد _ باید بکوشد به نحوی که نهایتاً منجر به شدت یافتن اراده جمعی ملت شود، این تعارضات را با نزاع های عام دموکراتیک وحدت بخشد.اما در طول زمان طبقه برتر چگونه ایدئولوژی خود را حفظ می کند؟ هژمونی به صورت پایدار دستخوش تنظیم مجدد و مبادله دوباره است. البته گرامشی معتقد بود این مسئله را هرگز نمی توان بدیهی انگاشت. در حقیقت در طول مرحله پساانقلابی (یعنی زمانی که طبقه کارگر کنترل را به دست گرفته) رهبری هژمونیک کارکرد خود را از دست نمی دهد، بلکه ویژگی اش تغییر می کند.به عبارت دیگر، گرامشی دست به توصیف دو گونه متفاوت از کنترل اجتماعی می زد:

یکی کنترل اجباری که از طریق اعمال زور مستقیم یا تهدید به آن اعمال می شود و دولت زمانی که درجه رهبری هژمونیکش پایین آمده یا شکننده شده به آن نیاز دارد.دوم کنترل مبتنی بر رضایت طرفین که زمانی ظاهر می شود که افراد انقلابی جهان بینی گروه غالب را می پذیرند (این همان رهبری هژمونیک است).در واقع طبقه برتر از خلال این دو شیوه کنترل هژمونی خود را حفظ می کند.

اما اگر هژمونی غالب می تواند جای خود را به هژمونی جدیدی بدهد، فرآیند این جایگزینی و جهش چگونه است؟ در پاسخ باید گفت گروه های مغلوب، متناوباً دست به توسعه بحرانی ارگانیک می زنند که در واکنش به آن بحران گروه حاکم شروع می کند به متلاشی کردن فرصت های طبقه مادون؛ یعنی فرصت برای تعالی بخشیدن به محدودیت های خود و فراهم ساختن جنبش وسیعی که قادر است نظم موجود را به چالش بکشد و به هژمونی دست یابد. اما اگر فرصت مورد بهره برداری قرار نگیرد، تعادل نیروها به نفع طبقه غالب که هژمونی اش را بر پایه الگوی تازه اتحاد دوباره تثبیت کرده، تغییر مسیر خواهد داد.

ریموند ویلیامز در کتابی که به سال ۱۹۷۷ با عنوان «مارکسیسم و ادبیات» منتشر کرد، در این باره نوشته است: «به خلاف پیش بینی مارکس، کلید تغییرات اجتماعی «انقلابی» در جوامع مدرن، وابسته به بیداری خود به خودآگاهی طبقه منتقد نیست، بلکه مقدمتاً منوط است به شکل گیری اتحاد جدیدی از منافع، یعنی هژمونی جایگزین یا «منافع تاریخی» که تاکنون جهان بینی منسجم و خاص خود را توسعه بخشیده است.»

اما آیا خشونت تنها راه برانداختن هژمونی غالب است؟ گرامشی می گوید نه. چرا که برای به چالش کشیدن هژمونی غالب باید دست به عمل سیاسی زد. برای درک بیشتر این مسئله باید به تفاوتی که گرامشی میان دو استراتژی سیاسی متفاوت قائل است توجه کرد. او می گوید به منظور تسلیم کردن هژمونی غالب و ساختن جامعه سوسیالیستی دو استراتژی مختلف مورد استفاده قرار می گیرند: یکی جنگ مانور و دیگری جنگ موقعیت.

جنگ مانور حمله مقدماتی است. هدف اصلی اش پیروزی فوری است و خصوصاً برای جوامع دارای قدرت دولتی تمرکزگرا و غالب توصیه می شود که در کار توسعه یک هژمونی قوی در جامعه مدنی ناموفق بوده اند (مثلاً انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷).

جنگ موقعیت نبردی طولانی مدت است که مقدمتاً در نهادهای جامعه مدنی روی می دهد و در مرحله دوم آن نیروهای سوسیالیست به جای اینکه صرفاً سرگرم رقابت اقتصادی و سیاسی باشند، کنترل را از خلال نبرد فرهنگی و ایدئولوژیکی به دست می گیرند. این جنگ خصوصاً برای جوامع لیبرال دموکرات سرمایه داری غربی توصیه می شود که دولتی ضعیف اما هژمونی ای قدرتمند دارند (مثلاً ایتالیا). چنین کشورهایی جوامع مدنی پیچیده تر و گسترده تری دارند که استراتژی طولانی تر و پیچیده تری را ایجاب می کند.استریناتی در این باره می نویسد: «نیروهای انقلابی بایستی قبل از دولت، جامعه مدنی را مورد توجه قرار دهند و در واقع ائتلافی از گروه های مخالف را سازمان دهند که غلبه هژمونیک را از آن خود کرده است.»

با این پیش زمینه مفاهیم فرهنگ و ایدئولوژی را می توان از نو تعریف کرد.فرهنگ فراین اجتماعی کاملی است که در آن زنان و مردان تعریف می شوند و زندگی خود را شکل می بخشند.ایدئولوژی نظامی از معانی و ارزش هاست که مبین منافع طبقاتی ویژه ای است. ایدئولوژی فرمی است که در آن آگاهی بیان می شود و تحت کنترل قرار می گیرد. به تعبیر ریموند ویلیامز، ایدئولوژی «تفسیر نادرستی است از چگونگی جهان». ویلیامز در کتابی که پیش از این ذکرش رفت می نویسد: «هژمونی از فرهنگ فراتر می رود. در واقع هژمونی مقدمتاً این گونه تعریف می شود که بر وابستگی کلیت فرآیند اجتماعی به توزیع خاص قدرت و اثرگذاری پافشاری می کند. این سخن که انسان ها تماماً جنبه های زندگی شان را خود تعیین می کنند و شکل می بخشند فقط در شرایط انتزاعی صحیح است. در حالی که در جوامع واقعی نابرابری های خاصی در ابزار وجود دارد که منجر به نابرابری در ظرفیت و لاجرم نابرابری در قدرت شناخت خود این فرآیند می شود. در جامعه طبقاتی این نابرابری ها قبل از هر چیز میان طبقات دیده می شود. به همین ترتیب است که گرامشی شناخت سلطه و سلطه پذیری را مقدم بر تمام ضرورت ها می داند. لذا با توجه به تمامی این موارد می توان نتیجه گرفت که در درجه اول طبقه ای وجود دارد که ایدئولوژی مشخص و ملموسی را «می سازد». این ایدئولوژی مبتنی بر منافع مشخص و ملموس آن طبقه است و چون روابط سرمایه دارانه تاثیر اجتناب ناپذیری به او بخشیده اند، بر مابقی جامعه مستولی خواهد شد. مجموعه این ایده ها هژمونی ای را پدید  خواهد آورد که آن را می توان هسته مرکزی فرهنگ دانست. اگر این مفروضات درست باشند، باید نتیجه گرفت که رسانه ها ابزارهایی هستند که ایدئولوژی غالب را به صورت بخش مکمل و ضروری محیط فرهنگی توضیح می دهند.

منابع:

  • Wikipedia contributors, “Hegemony,” Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Hegemony&oldid=251816725 (accessed November 18, 2008).
  • فرهیخته، شمس‌الدین؛ فرهنگ فرهیخته، تهران، زرّین، ۱۳۷۷، چاپ اوّل، ص ۷۳۹.
  • علیرضا، دائرهالمعارف تطبیقی علوم اجتماعی، تهران، کیهان، ۱۳۷۷، چاپ اول، صص ۵۶۹ –
  • شایان‌مهر، آبرکراجی، نیکلاس، رهیل، استفن و ترنر و برایان اس؛ فرهنگ جامعه‌شناسی، حسن پویان، تهران، چاپخش، ۱۳۶۷، چاپ اوّل، ص ۱۷۶.
  • تونی فیتز جرالد – ترجمه حامد یوسفی

 

نکته: مطالب فوق منعکس کننده نظرات این سایت نمی باشد و صرفا گردآوری مطالبی پیرامون موضوع فوق بوده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.