زلزله هاست …

در تمام دوران زندگی ام چنین روزگاری را به خاطر ندارم. تعبیرش را نمی دانم، حتی نامی برایش نمی یابم!
در یورش مغول گونه پیرامون و افکار؛ خود را به روی خطی از زلزله می یابی. نه تنها آرامشی را نمی یابی، که ترس از بی آرمشی عزیزانت تو را رها نمی کند.
هنگامه ی قنوت، به انگشتانم می نگریستم و غم هایم را در آن ده انگشت می جستم. خواسته هم را در کف دست؛ البت به اجماع عزیزانم.
می پنداشتم خدایی که ده انگشت داده، و تنها به این ده توان اشارت به آسمانش را عطا نموده، غم آفریده اش را از این تعداد فزون نمی کند.
در بی خبری از رابطه جمع و ضرب گونه شرایط دنیوی و تامل در امور فکری و احساسی و اخروی، گویا عبث بود آنچه می پنداشتم.
نمی دانم سرنوشت بنامش، بخت یا بالکل یک روال معمول دنیوی که از تلخ روزگار، آزمون ترمش را، بی منبع، انتظار فرج دارد!
لطف بی کرانش را از خاطر نبرده ام و نمی برم؛ به سان همان قطعه جمله ای که بارها و بارها از مزامیر داوودش بر زبان می رانم، خودم را گوسپندی در میان دره های مرگش دیده ام که با شبانی اش، سلامت را ارمغان خاطرم نموده. لیکن پایان این ره کجاست؟
سرزمین من مکانی از گسل ها؛ گسل هایی که رد پایش را به خوبی درمیان احساسم نیز می یابم. حتی کنون. کنونی که برایم یاد آور “شهری که به روی گسل زلزله هاست …”

این بنا را کجا مامن اقامت است؟! فرو ریختنم را می بینی؟ فرو ریختنش را می بینی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.