بم ما!

گویی میخواهم نمایشنامه مکبث را بنویسم؛ تو گویی که حکایت سهرابست، دشنه خورده در پهنه ی ناکسی روزگار؛ یا شاید حکایت آن زن تیره پوش بم است که نمیدانست باید بر کدام عزیزش داغدار باشد، پدر؟ مادر؟ فرزند؟ خواهر؟ که…؟

نه! حکایت تاریکی و سیاهی عرصه ناپدیدار روزگاری ست که اوستای کریمش، این روزها نخفته، رخت بربسته!
حکایت تاریکی و رخوت باد سردیست که جامه بی چارگان را دریده و صورت دخترکان زرد روی را به خون خود سرخ نموده!
حکایت رخوت تفکریست که دیگر کارکردش را داده و جایش، دو نان گرفته برای ارتزاق شبانه!
داستان بچه های سرگردان و رحم های دریده و کاندوم های کوپنیست!
روایت جورج اورول است و آدم هایی که با خوک ها همبسترند.
رنجنامه مردمی ست که گویا در هجوم همه تلخی ها، دیگر هیچ زهری را توان چشیدن ندارند؛ خیال را آویخته و بی خیالی را توشه راه نموده اند!

این است نهایت آنی که معدودی عمرشان را برای آگاهی ۸۰ میلیون انسان گذاشته اند… مرگ؛ حبس؛ تبعید

در اینجا کس نمی فهمد زبان صحبت ما را
مگر آیینه دریابد حدیث حیرت ما را
سزد گر اشک لرزان و نگاه آرزو گویند
به جانان با زبان بی زبانی حالت ما را

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.