تلخ ناگوار فیس بوک

شاخک نمیخواهد. به خوبی انحطاط روز افزون را می توان در بسیاری از صفحات این رسانه عمومی دید. چه زاییده خودشان و چه الهام گرفته از مرض مسری جامعه. حکایت تلخی که مرا بعد از مدتها وادار به نگارش کرد، هجوم عوالمی از دنیای روحیات مرده و دین پرستی پوچ و وحشی گری خوی تعصب بود. شاید ماجرا برای من از مصاحبه بی بی سی با بسیجی معروف آغاز شد. آنجا که نشانه های تلخی از پوچی همراه شده با تعصبات مذهبی را می شد در کلمه کلمه وی شنید. تناقضی میان دین واقعی و شریعت پوچی که نشانه هایش بر پیشانی این افراد نقش بسته، کار را به آنجا کشیده که عربده کشی را تنها راه نهادینه کردن عقیده خود می دانند. ماجرا به همین جا ختم نشد. چند روزی است که دردهایی را در این بستر اجتماعی می بینم که گویی برایم افسانه است. برایم قابل باور نیست که این بی خردی را عمدی در کار باشد. اما متاسفانه برخی از میان این بی خردی نانی و نامی و آبی را جستجو می کنند و از آن بدتر، مخاطبانی است که به سادگی محتوا را می پذیرند و گویا تنها بر مدار باور ساده خود اقدام به بازنشر آن می کنند. نیم نگاهی ساده به صفحات پرطرفدار این سایت اجتماعی که می اندازی، شمارگانشان ره به آسمان برده، اما محتوایشان ره به مردابیست که نه تنها عقلانیت، که دیوانگی هم در آن راهی ندارد. نمی دانم از چه روی؛ اما با خود می گویم، شاید انسان جامعه من، خسته از همه ی درد و رنج های پرشمار اطرافش، به دامان این صفحات هجوم می برد تا اندکی از آن، خود را و درونش را در دامانش فین کند. اما بازمی بینم این توجیه تنها مقطعی است؛ اما مداومت را نمی فهمم.
اگر چه این جامعه مجازی است، اما به دیدگاه من، بازتابی است از آنچه در واقعیت بستر وطن می گذرد. یادم است طی دوره حضورم در بسیاری از روستاها، خانواده های زیادی را می دیدم که از نبود امکانات بهداشتی و تغذیه در منزل خود رنج می بردند، اما بشقاب خاکستری رنگ ماهواره را در گوشه حیاط خود بر پا کرده بودند. برای نان شب مانده، اما از سریال شب در نمی ماند! اینجا هم همین گونه روایتی است. لایک می کنیم و به اشتراک می گذاریم و چشم بر جاری جامعه می بندیم. وقتی از سیاست می گویی، میگویند”همه شان دست در یک کاسه دارند” . وقتی از قیمت ها می گویی، داد بر هوا می برند و می نالند، اما برای درمان به “حریم سلطان” پناه می برند. سیاسی ترین خبری که دارند، دستگیری دوبلورهای سریال مورد علاقه شان است. خنده ی تلخی می کنی وقتی می شنوی که به زبان بی زبانی می گویند: “زندگی ات را بکن…” عموم، به دنبال خود درگیری عمدی؛ خواص در ناامیدی محزون!
از آن هنگامه ای که خونین، از میان پاها سرت را می گیرند و بیرونت می آروندت تا آن زمان که بر تخت خوابیده و پنبه در همه جایت می گذارند؛ مسیری را باید آمده باشی. مسیری را باید ترسیم کرده باشی. سرمایه ای را گذاشته و بهره ای را برده باشی. نردبانی بر بلندای مسیرت گذاشته باشی و افق گذشته و آینده ات را حتی به کورسویی، سنجیده باشی. آخرالامر، در هنگامه بستن آخرین در، امضایی را پای زندگی ات گذاشته باشی و کلیدش را تحویل داده و بگویی”آن است آنچه گذاشتم.” آیا داریم گذارده ای برای واپسین شستشو؟ درد دارد آن هنگامه ای که گوسفندوار به چرای کلمه کلمه این رسانه مشغولی و آگاهانه و ناآگاهانه، چشم بر جاری جامعه ات می بندی. تحول را در تغییر مدل موهایت می بینی و تغییر را در خواندن یک آیه متفاوت در قنوت و سجود!
آنچه این روزها ناگوار گونه بخشی از زندگی ام را فرا گرفته، دیدن آدمیانی است که یا “تلخ دین را با تعصب نیاکان خود در قالب سجاده هوس مخلوط کرده و ملقمه ای از انسان مذهبی فراهم کرده” یا “سبک فکرانی که ماهیت عرصه انسانی را در قالب ابزارش یافته و تحول خود را در به دست آوری آن تفسیر می کنند تا شاید به فخر آن، قلل مرتفع انسانی را از دور دیدی بزنند و نه اینکه خود بپیمایند.”
این روزها، تلخی جاری را در ابرهای آسمان نظاره می کنم و هر روز به یادی از لوترکینگ، با خود می گویم”I have a dream…”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.