بخوان به نام آزادی!

اسارت و اسیر بودن وگرفتار بودن، تا آزادی و آزادگی و رهایی!
تلاش قرن ها برای رسیدن از این به آن! انسانهایی که کشتند تا آزادی را با دیگران تقسیم نکنند و انسان هایی که کشته شدند تا نامی از آزادی را بر روح خودشان تجربه کنند.
برخی گفتند که آزادی تنها کلمه ایست و جانی ندارد! برخی به طعنه، آزادی را گرفتاری و بی بند و باری نام نهادند و برخی دیگر نام میدان و خیابانش کردند تا آرمانی دست نیافتنی باشد برای جامعه ی بشری! تابویی برای آنان که ندارندش! و نمادی برای آنان که صرفا میپرستندش و گاه گداری بر گردش چند چرخی میزنند و خیره به یاد گذشته ها می افتند.

ما کجای آزادی هستیم؟ انقلاب را گذرانده ایم! می گویند انتهای انقلاب؛ آزادیست. برخی دیگر میگویند انتهای آزادی انقلاب است. تو چه فکر میکنی؟ چرا باید برای رسیدن به هریک از این دو از دیگری عبور کرده باشیم؟ مگر نمیشد آزادی با انقلاب تمام نشود و یا انقلاب ادامه آزادی باشد؟ مگر خیابان دوطرفه نیست؟ کاش میشد یک سمتش را آزادی نامید تا آزادی را با انقلاب تمام نکنیم. گویا در همین مسیرها خطوط زیر زمینی متروهم کشیده اند. حتی وسط آزادی و انقلاب بی آر تی هم راه انداخته اند. عجب! میدانستم زیر انقلاب و ازادی میتوان حرکت کرد و به مسیر ادامه داد اما نمی دانستم وسط ان هم میشود مسیری را رفت که هم از ازادی بگذری و هم از انقلاب. گویا این مسیر وسط انتهایش آزادیست. دور همان میدان سپید که البته تازه سفیدتر هم شده است. شبها دیده ام گاهی سبز هم می شود. حتی می گفتند چند باری قرمز هم شده بود! امان از این شهرداری!

از آزادی و انقلاب میگذرم. میترسم گم شود. آخر من این دو خیابان را هنوز به خوبی یاد ندارم. بارها و بارها وجب به وجبش را پیاده رفته ام اما هنوز یاد نگرفته ام. گاهی در انقلاب بودم و فکر میکردم در آزادی هستم! نمی دانم چرا من از این خیابان خوشم نمی آید. خاطرات تلخی دارم.

داشتم میگفتم، از ازادی و انقلاب بگذریم. بحث را عوض کنیم و به دنبال هیچ مسیری نگردیم. مردمی که در غم تنهایی خودشان غوطه ورند چگونه میتوانند به دنبال آزادی بگردند. اصلا تعریف آزادی از دیدگاه هر یک از این مردم چیست؟ آزادی یک خیابان است؟ آزادی یک مسیر است؟ آزادی یک راه است؟ آزادی کجاست!

آزادی جاییست که انسان معتقد باشد که محترم شمرده میشود. آزادی آن جایی است که من معنای یک انسان می یابد و سخن من به سان یک پیام. آزادی جاییست چیزیست که گاها داشته ای و چون میگیرندش تازه مفهومش را می فهمی. برای من آزادی ابتدا رهایی از تنهاییست. آزادی من در عبور از این تنهایی هاست. این تنهایی نه با حضور اشخاص تهی می شود و نه با عدم حضور آنان، فزونی! تنهایی من بوی حروف الفباء را دارد که به تنهایی هیچ مفهومی ندارند و باهم نیز ممکن است چرند و پرند از کار دربیایند. افکارم را می سپارم به کودک خردسالی که پا در الفبای ابتدایی نهاده تا از ابتدا برایم بازخوانیش کند.
 بخوان! کودک من بخوان!
بخوان به نام آزادی! و به یاد داشته باش که این آ زاد ی از الف تا ی را به تو یاد خواهد داد و برایت مفهوم کلمات را بازگو خواهد کرد.

بخوان به نام آزادی!

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.