رهایی

پنجه بر پنجه این ظلمت بی داد زدم
آتشی سخت بر این نکبت پتیاره زدم

دادی از جان وطن سوخته ی این دل خود
بر سر دیو سیه روی سیه فام زدم

فکرت خویش برون کردم از این محنت جای
خلوت خویش به آن کلبه ی بی نور زدم

جان خود را به سر دوش کشیدم آخر
تا که روح از بدن خویش به سجاده زدم

تخم امید که بودم همه وقت همدم من
بار دیگر به امیدش به دلی تازه زدم

مست و غمگین و می‌ آلود خمار
رقص فردوس به آن مجلس بی گانه زدم

زدم آخر به لبم آن همه می پی در پی
خوردم از خون جگر آن همه غم می بر می

تا “صبا” دست مرادش به خدا افتاد باز
ورد نامش به سحر بر سر تسبیح زدم

م.الف.صبا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.