دوران دبستان، هنگامی که دانه های ریز برف رو می دیدم، دچار ذوق زدگی می شدم!! شاید به این دلیل بود که دوست داشتم صبح که بیدار میشم اخبار رادیو اعلام کنه مدارس تعطیل هست! و همیشه حرص عجیبی برای اندازه دانه های برف می خوردم! دوست داشتم برف که میباره دونه درشت باشه و بمونه روی زمین. همیشه وقتی برف میبارید، بابا همون اول میدونست و میگفت این برف موندنی نیست و یا برعکس.
از اون زمان سالها گذشته ، ولی اکنون که دارم این متن رو مینویسم، دلهره ای عجیب دارم. پش میز کنار پنجره، نگاهم به دونه های ریزبرفی هست که داره می باره. اینبار نگرانم. شاید چون بیش از اندازه طعم تعطیلی رو چشیدم. شاید چون از ته وجودم دلم برای پشت میزهای مدرسه، درس و دانشگاه تنگ شده. شاید حال و هوای زندگی من طی این سالها تغییر زیادی کرده باشه، اما احساسم به مدرسه هیچ وقت تغییر نخواهد کرد.
مسیح
قسم به مسیح و بار سنگین صلیب؛
و صلیبی که رنگ مصیبتی عظیم داشت
مسیح را در آن مسیر طولانی، صلیب بر دوش نهادند،
مردم صلیبش را دیدند و بر غم آن اشک ها ریختند و ندیدند مصیبتی که در پی آن دوان بود
چه صلیب ها که بر زندگی انسان ها نقش بسته، جان گرفته، رنگ پذیرفته و حقیقت یافته
و جان گرفته، جان آدمی را گرفته و خود جان گرفته
این روزها به این می اندیشم؛ آخرین میخ را چه کسی خواهد زد؟
گویا این بارگاه دیرزمانیست که قربانی میگیرد؛
مسیح!
و ای مسیح؛ حواریون این روزها کجایند؟
خبرشان کن
آخر گرسنه ام؛ شام آخر را بیاورید که زمان زمان رفتن است
راستی مسیح
خدا کجاست؟ او هم آمده؟ او که “شبان من است” ؟ اگر خوابست بیدارش نکن! بگذار بتوانم بی شماره نانی بخورم
بگذار بهانه ای داشته باشم برای …
بیدارش نکن …
این بارگاه دیر زمانیست که قربانی می گیرد
اسماعیل نشد؛ آن حیوان بی زبان
سلمان نشد؛ ابوذر
آدم نشد، حوا
راستی مسیح!
می دانستی آدم سیب را گاز زد؟ می دانستی حوا بر دوش کشید که تبار آدمی سر افکنده نباشند؟ حوا هم صلیب سیب را این همه سال بردوش کشید، بی هیچ چشم داشتی، بی هیچ مهریه ای، بی هیچ منتی …
حوا را دیدی، سراغ سیب را برایم بگیر
خوایم می آید
میروم در بسر
آبستن همخوابگی خدا چه لذتی دارد …
داشتین ما نداشتیم
یه آهنگ عالی از سینا حجازی! از اون دسته آهنگ هایی هست که فکر میکنم خوشتون میاد.
چیه رفیق تیپامون نمیخوره به هم نه؟؟؟ انگار که یه جورایی شما اشراف زاده ای ما گدا زاده؟؟؟
نه عزیزم یه سری چیزا شماها داشتین ما نداشتیم
ما وام داشتیم شما نداشتین ، شما وان داشتین ما نداشتیم
ما با دست تو مدرسه آب میخوردیم ، لیوان داشتین ما نداشتیم
بازیمون تیله و تشتک بود، مال شما اسکی تو شمشک بود
ما رو کهنه بمون میبستن، مال شما خوشگل پوشک بود
دیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری … مام بام باو
حرف ما دری وری بعد حرف، بیخود یه دست کتک بود
شما ناز بودی الهی، فحشتون گوله نمک بود
آرزوم توپ هفت سنگی بود، عشقت تلوزیون رنگی بود
خواب من شبا مداد سیاه، خواب تو مداد رنگی بود
ما تو رویا خونه ساخیتم، حقیقتو دور انداختیم
شما نجنگیدینو بردین، ما جنگیدیمو باختیم
ما غم داشتیم شما نداشتین ، پول کم داشتیم شما نداشتین
شما آهی نداشتین، ما جز آه راهی نداشتیم
دیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری … مام بام باو
شما آآآه ما نداشتیم، هه هه خب نداشتیم
شما زنده حالشو میبردین، ما فیلمشم حتی نداشتیم
لباس شما خارجی نو از اون مارک دارا
لباس ما خارجی کهنه، ااااه تاناکورا
دیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری … مام بام باو
رفیق اینا همه اجباری بود، از اونا که توش دست نداری بود
خوب و بدش به من گذشت و رفت، برام شکل یادگاری بود
ولی امروز دست خودمه، حال منو تو فرق داره یه نمه
یه چیزی تو زندگی ما بود، فک نکنم پیش شما بود
شورُ حال داشتیم شما نداشتین ، انگار بال داشتیم شما نداشتین
این بار ما داشتیم شما نداشتین، دااااااااااشتین؟ نداشتین!
بی خوابی
دچار اشکالات اساسی در خواب شدم! به هیچ عنوان احساس خواب ندارم. ساعت ۲ ونیم هست و متاسفانه و یا خوشبختانه شارژم. نیم ساعت پیش مثل این سربازهای سر پست که بر اساس ساعت پستشون رو تغییر میدن؛ شروع به انجام وظایف قبل از خواب کردم. حتی ده دقیقه ای در تاریکی مطلق توی رختخواب از این پهلو به اون پهلو شدم امادیدم نه! نتیجه ای نداره! هووووم.
گفتم دوباره بشینم پای کار و یک تنظیمی رو چک کنم! برام مهم بود که پستی که میذارم روی سایتم؛ چون فیلتر هستم، خودش کل مطلب رو توی گودر نشون بده. امیدوارم کارکنه و کل مطلب رو خودبه خود انتشار بده!
به هر حال نیاز به نوشتن مطلب بود؛ چه مطلبی بهتر از خواب! 🙂
اصحاب کهف
امروز احساس اصحاب کهف رو به خوبی درک کردم! احساس اینکه وقتی بعد از ۳۰۰ سال از خواب بیدار شدند و یکی از اونها برای تهیه مواد غذایی به شهر رفت!
آخه امروز که با ایران صحبت کردم و صحبت سر قیمت ها شد احساس کردم ۳۰۰ سالی خواب بودم!!!
یک دفتری داشتم کلاس پنجم ابتدایی، هر چند وقت یک بار از آقای “شیردل” فروشنده سر کوچه مون که خرید می کردم توش قیمت ها رو می نوشتم. چند سال قبل هم وقتی داشتم وسایل قدیمیم رو یک ورانداز میکردم اون دفتر رو دیدم. احساس نوستالژیکی به نوشابه و نون و پفک نمکی و اینطور چیزها پیدا کرده بودم.
وقتی چشمم به نون دونه ۲۵ قرون (!) و نوشابه ۷ تومنی و بستنی ۵ تومنی می افتاد کلی ذوق می کردم که اوووووووه چقدر الان قیمت ها زیاد شده! فکر نمیکردم روزی نون ۳۰۰ تومن باشه و املت که غذای دانشجویی بود، حالا برای خودش بیا و برویی داشته باشه!
به قول ناصرالدین شاه، “همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید” ! وقتی در این مملکت هیچ چیز سرجای خودش نیست؛ انتظار تخم طلا گذاشتن مرغ حکایت عجیبی نیست!
یاد آن بی خواب را یاد آورید
شعر مرداب فروغ، جزو شعرهایی هست که من به خوبی باهاش ارتباط برقرار میکنم و حسی درونی کلمه به کلمه اون رو در ذهنم تصویر سازی میکنه. شاید به این دلیل که این شعر رو هر زمان که کتاب اشعار فروغ رو باز میکردم، حتما باید میخوندم و شاید به خاطر آهنگی خفته ای که هنگام خوندن این شعر شنیده میشه هست. به هر حال هرچه هست و به هر دلیلی هست از محبوبترین شعرهاست برای من.
آه اگر راهی به دریائیم بود
از فرو رفتن چه پروائیم بود
آرزوی فروغ از زبان خودش این بود که: “آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است» «من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان میبرند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم.آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیتهای علمی هنری و اجتماعی زنان است .»”

فروغ فرخزاد اگر چه در ۳۲ سالگی درگذشت؛ لیکن ماندگار آثارش همچنان بر زبان مردم جاریست.
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیماری گرفت
دیده از دیدن نمیماند ، دریغ
دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ
رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
آن بیابان دید و تنهائیم را
ماه و خورشید مقوائیم را
چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ
میدرد دیوار زهدان را به چنگ
زنده ، اما حسرت زادن در او
مرده ، اما میل جاندادن در او
خودپسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای بر پا خاستن
خنده ام غمناکی بیهوده ای
ننگم از دلپاکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از بام خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خاک و خاکش اما بویناک
بادبادکهاش در افلاک پاک
ناشناس نیمهء پنهانیش
شرمگین چهرهء انسانیش
کوبکو در جستجوی جفت خویش
می دود، معتاد بوی جفت خویش
جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنهاتر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدگر
تلخکام و ناسپاس از یکدگر
عشقشان ، سودای محکومانه ای
وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای
آه اگر راهی به دریائیم بود
از فرو رفتن چه پروائیم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود
آهوان ، ای آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آوازخوان
رو به استغنای دریاها روان
جاری از ابریشم جریان خویش
خفته بر گردونهء طغیان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را میگشود
عطر بکر بوته ها را میربود
بر فرازش ، در نگاه هر حباب
انعکاس بیدریغ آفتاب
یاد آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید
پیامبر بی عصا
نیاز به قدم زدن دارم. امشب چقدر طولانی بود
گویی شب هم امشب سر نامهربانی دارد
و زمان
به توطئه ای شوم رضایت داده است …
و کاش امشب ابری بود
دلم برای باریدن همه ابرهای عالم تنگ است …
گویا دیشب در بستر دعا، آبستن شده ام ..
گویا به پیامبری مبعوث شده ام
من؛ بی عصا، بی کتاب؛ اما خالصانه
معجزه میخواهم …
شب تلخی بود
همراهم در خوابست و من پریشان از ناآگاهی یک نوشته، یک جمله، یک کلام و شاید یک احساس تلخ …
رویایی دارم
تابه حال برای همه ما پیش آمده که اتفاقات و نوشته هایی رو بارها و بارها به طور اتفاقی در طی یک بازه کوتاه ببنید و یا بشنوید. چیزهایی که به آنها فکر میکردید و یا یک نفر در مورد آن به شما حرفی زده باشد؛ از آن پس مانند یک نوار پیوسته همان کلمه و همان اتفاق و یا همان موضوع را به خوبی بارها می بینید. چیزی شبیه به یک “جذب” و یا قانون جذب!
بگذریم! دیروز مهمان بودم. تلویزیون پخش مستقیم مراسم افتتاح بنای یادبود “مارتین لوترکینگ” رو پخش می کرد که اوباما در حال سخنرانی بود. پس از این سخنرانی، سخرانی لوترکینگ رو در ۲۸ اکتبر سال ۱۹۶۳ که در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاهپوستان و سفیدپوستان در برابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دی سی انجام شده بود رو نشون داد. متاسفانه زبان انگلیسی من خوب نبود، اما با همین زبان دست و پا شکسته، بخش هایی از این سخنرانی من رو تحت تاثیر عمیق قرار داد.
سیه چهره ای در مقابل چند میلیون(به گفته برخی آمارها ۴ میلیون) سیاه پوست و سفید پوست صحبت هایی رو انجام داد که در تاریخ این کشور به عنوان یکی از برترین سخنرانی های تاریخی مطرح هست.
فایل صوتی این سخنرانی: American Rhetoric_ Martin Luther King, Jr. – I Have a Dream
لوترکینگ در بخش پایانی این سخنرانی از یک رویا نام میبرد و بارها جمله خود رو با این عنوان که “رویایی دارم” (I have a dream …) شروع می کند. هر جمله وی من رو از عمق وجودم می لرزوند.
بارها و بارها به این جمله و اینکه من چه رویایی دارم رو از دیروز در سر پروروندم. ده ها و شاید صدها جمله! جمله هایی که شاید واقعا همه و همه رویا بمانند و شاید در زمانی رویایی به حقیقت برسند.
رویایی برای ایران؛ رویایی برای مردم و رویایی برای همه آوارگان و تبعید شده گان وطن!
رویایی دارم برای ایرانم!
و رویایی دارم و رویایی دارم …
به هر حال علی رغم اینکه دکتر لوترکینگ ۵ سال بعد ترور شد؛ لیکن در حال حاضر رویاهای وی به حقیقت رسیده اند. شاید آگاهی رسانی و اتحاد و دغدغه اجتماعی، مسائلی هست که مردم سیاهپوست دهه ۶۰ امریکا به خوبی با اون آشنایی داشتند و این شاید بزرگترین دستاورد آونها در این مسیر بود. چیزی که برای رسیدن به اون در جامعه حال حاضر ایران و نیاز به اون بسیار ضروری هست.
و البته باز هم بگذریم! زیاد علاقه ندارم در این وبلاگ به این گونه مسائل بپردازم. چون دوست دارم حد و مرزی میان همه فعالیت هام و دغدغه هام ایجاد کنم و روحیات خودم رو بر اساس همه شرایطی که دوست دارم و برام ارزش دارند بنا کنم.
یک دلیل دیگری که تشویق به نوشتن این مطلبم کرد این بود که از دیروز تا به حال بارها و بارها و به طور اتفاقی این سخنرانی و این جمله و حتی فیلم و صوت این سخنرانی رو در چند سایت دیدم که البته همه این مطالب در اون سایت ها نه مربوط به سالگرد وی و یا افتتاح بنای یادبودش در دیروز؛ بلکه مربوط به ماه ها و شاید سالها قبل بودند. نکته ای که برای من جالب توجه بود همین قانون جذبی بود که بارها و بارها من رو به این مطلب که از دیروز بهش فکر میکنم، متصل کرد. و البته این موضوع رو بارهای من و شاید حتی شما تجربه کرده باشید.
متن این سخنرانی، و فیلمش رو برای شما در انتهای مطلبم می آورم. اگر به لطف دولت کریمه(!) تونستید با اینترنت ایران بازش کنید که موجب سعادت و خوشحالی من رو فراهم کردید. اگر نشد سعی کنید متن این بخش ازسخنرانی رو بخونید و برای خودتون رویاهایی که درباره آینده مردم دارین رو بازگو کنید. شاید روزی در همین نزدیکی به این حقیقت رسیدیم.
مارتین لوتر کینگ در ۴ آوریل ۱۹۶۸ در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد. در سال ۱۹۸۶ مقرر شد برای بزرگداشت یاد وی در ایالات متحده آمریکا سومین دوشنبهٔ ماه ژانویه تعطیل رسمی اعلام شود.
متن انگلیسی:
Let us not wallow in the valley of despair, I say to you today, my friends.
And so even though we face the difficulties of today and tomorrow, I still have a dream. It is a dream deeply rooted in the American dream.
I have a dream that one day this nation will rise up and live out the true meaning of its creed: “We hold these truths to be self-evident, that all men are created equal.”
I have a dream that one day on the red hills of Georgia, the sons of former slaves and the sons of former slave owners will be able to sit down together at the table of brotherhood.
I have a dream that one day even the state of Mississippi, a state sweltering with the heat of injustice, sweltering with the heat of oppression, will be transformed into an oasis of freedom and justice.
I have a dream that my four little children will one day live in a nation where they will not be judged by the color of their skin but by the content of their character.
I have a dream today!
I have a dream that one day, down in Alabama, with its vicious racists, with its governor having his lips dripping with the words of “interposition” and “nullification” — one day right there in Alabama little black boys and black girls will be able to join hands with little white boys and white girls as sisters and brothers.
I have a dream today!
I have a dream that one day every valley shall be exalted, and every hill and mountain shall be made low, the rough places will be made plain, and the crooked places will be made straight; “and the glory of the Lord shall be revealed and all flesh shall see it together.”
This is our hope, and this is the faith that I go back to the South with.
خواه و ناخواه
حتی یک لحظه این ذهنیت از مغزم نمی گذرد. وقتی حسی از درجۀ ارزش ساقط شود باید کنار گذاشته شود و با چیزی مهم تر یا حتی سنگین تر پر شود. تا کجا؟ تا کی؟ تا انتهای بی فکری یک انسان و یک ملت؟
آیا خواستن و یا خواسته شدن در این میان بابی از اعراب دارد؟ و باز از خودم می پرسم تا کی و تا کجا؟ آنکه درک میکند، به درک می رود. پس باید گوش بست، چشم خاموش کرد و دهان را بر افسار خفقان استوار کرد! و البته خوب میدانم که اکنون من کجا هستم و لب بام کجاست!
آدم ها یکدیگر را ناخواسته به بردگی می گیرند، گاهی به شرافت، گاهی به رذالت. آیا می دانی تنها تفاوت میان این دو کجاست؟ در میزان فهم عامل!
همین حماقت است که مرا در این راه زنده نگه میدارد …
تک تک
دوست دارم بنویسم برای خودم، برای تنهایی خودم و برای خلوت خودم. دوست دارم بنویسم برای صفحه ای که خواننده ای نداشته باشد. برای صفحه ای که به جای نمایش نوشته های من، پیام فیلترینگ عقیده ای را نشان دهد که بیداد می کند.
دوست دارم اسمی دیگر، نامی دیگر، گوشی دیگر و زبانی دیگر را به کار گیرم و پیمانی ابدی ببندم میان همه این فرایض!
دوست دارم در ناکجا آباد ذهنم، درونم و خلوت افکارم، پرده ای دیگر را به آپارات خانه ی یک بیننده بسپارم و دیالوگ آخر را با تمام وجود از درونم فریاد برآورم. گاهی از بی فریادی؛ نه از بی صدایی که از خفقان آن، غم سکون را حس میکنم. نه آن سو امنیتی و امیدی، نه این سو گرمای …. .
دوست دارم خلوتم را و تنهایی ام را و صدای تک تک کلیدهای این صفحه سیاه را، تا به فشار هر دکمه آن، هجوم افکارم را به سخره بگیرم. این روزها بیشتر از هر دوران دیگری در زندگی ام به این کلید ها و این صداها و این تک تک ها نیازمندم.
