آهای مردم دنیا….

گاهی افرادی رو در اطرافت می بینی که بدون درک از شرایط روحی و روانی و نیز بدون در نظر گرفتن برخوردهای کاری و اجتماعی روزانه ی تو؛ همه چیزت رو به باد انتقاد میگیرند . حال اینکه خودشون حتی تصوری از  درگیر شدن در این مسائل  ندارند!
روز به روز ازت دورتر میشن و سعی میکنن برای شرایط خودشون هم که شده از خیلی مسائل تو پرهیز کنند. ادامه خواندن “آهای مردم دنیا….”

خستگی رو خسته میکنم!

امروز تمام مدت توی مترو و تاکسی داشتم به گذشته خودم فکر میکردم!
از ساخت تله کابین و هلی کوپتر و … در ۹ سالگی تا راه اندازی دفتر فروش نرم افزار و سخت افزار در ۱۷ سالگی و تجربه زندگی در ۳شهر به تنهایی تا قبل از ۱۹ سالگی، تا ورود به تبلیغات انتخاباتی در ۲۱ سالگی و دانشگاه و فارغ شدن از اون و مهاجرت ۲ ساله به تهران تا ۲۴ سالگی!
افکاری از بازرگانی و راه اندازی کارگاه تولید قند گرفته تا تهیه طرح های اجرائی و پژوهشی…
نهایت امر به خودم نگاه کردم. نه تافل و نه آیلتس! نه مدرک خوب و نه دانش بالا! صرفا سرشار از تجربه های مختلف که گویا تو این جامعه ارزشی نخواهد داشت.
کمی غمگین شدم. بخش هایی از زندگی من مثل ۲قرن سکوت شادروان زرین کوب، نانوشته است و وقتی به یاد اونها می افتم حرفی برای گفتن ندارم.

دوباره به فکر فرو میرم. توی مترو حواسم رو چند تا بچه به خودشون مشغول کردن. دست فروش بودن. با خودم احساس شرم داشتم که اون ها از این سن کار میکنن. از این سن به صورت واقعی دارن یه لقمه در میارن. احساس مرد بودن دارن و… اما چیزی که منو ناراحت تر میکرد این بود که آیا اونا در طول زندگی فرصت اینو پیدا میکنن تا درس بخونن. بورس بشن و مسیر زندگیشونو عوض کنن؟ آیا می تونن؟
احساس میکنم انسانی که بتونه مسیر زندگیش رو خودش تغییر بده و سکان آینده ی خودش رو به خوبی در دست داشته باشه، خوشبخت ترین انسان هاست.
همیشه تغییر رو دوست داشتم. همیشه از تجربه لذت می بردم و می برم. همیشه از سکون بدم می ا ومده. اما گاهی هم از این همه تلاطم خسته میشم.
ولی دقیقا احساس میکنم مثل انسانی که باید قله رو ببینه و نه مسیر رو، باید دوباره ادامه بدم.
پس باید ادامه بدم. خستگی رو خسته میکنم!

آبستن

شنیدم که مردان نیز آبستن میشوند!
خندیدم و گفتم: مرا عقد، با زمانه بسته اند.
گویا هر شب آبستن این زمانه ام…