بعد از روزها

محمد حسین ضیاء

به همین زودی سه ماه شد. سه ماه بدون ایران و سه ماه دور از ایران… . یادم میاد تمام مسیرهایی رو که در ماه های آخر قدم میزدم، گوشی موبایلم رو توی دستم میگرفتم و صدای اطراف رو ضبط میکردم. میدونستم دلم برای همه اون صداها تنگ خواهد شد.
از صدای لحظه ای که وارد مترو می شدم تا لحظه خروج. از صدای خیابون آزادی و چهارراه ولی عصر و بازار تجریش و سمنوی عمه نرگس گرفته تا صدای خودم با تنی لرزان وقت بالا رفتن از پله های شرکت.

یادم میاد وقتی توی خیابونی قدم میزدم این جمله رو زمزمه می کردم که معلوم نیست بار دیگری برای قدم زدن در این خیابون بدست بیاد. سعی میکردم لذت بودن در اون رو با تمام وجودم احساس کنم. سال ۸۹ برای من تمام حادثه بود. به طوری که میتونم برای هر روزش اتفاقی رو به خاطر بیارم. طی این سال درس گرفتم و درس پس دادم. هر روزش برام تجربه شد و تمام زندگیم رو میتونم در مقابل این یکسال قرار بدم.

در حال حاضر رضایت دارم از عملکردم در این یکسال. خوشحالم که با تمام وجودم و ظرفیتم تلاش کردم . هر روز نقش یک منجی رو بیشتر در زندگیم احساس کردم. کسی که بود و حضور داشت و امیدوارم بتونم سپاسگذارش باشم.

شاید کسانی که این مطلب رو بخونن از من انتظار دارند که من در رابطه با موضوعات دیگری بنویسم. اما من این خلوت گاهم رو خالی از تمام رخداد ها می خوام. دوست دارم اینجا دهن کجی بکنم به همه افکاری که در روز همراهم هست و خارج از اونها بحث کنم و بنویسم و کمی با خودم باشم.

سال ۹۰، ماراتن دیگری هست که آغاز شده. هنوز دارم کفش هام رو میپوشم. زمان رو نباید از دست داد.

بهتره برم تا دیر نشده. البته منظورم از این خط آخر چیز دیگری بود. شیری بود که برای مایه زدن آمادست؛ جاتون خالی، برای خوردن یک ماست شیرین! 🙂

 

 

تولدی دیگر….

دوست داشتم، اما فکر نمی کردم! تنها ترین روز تولد من!

این روزها دوستان عزیزم را بهتر شناختم. این روزها تفاوت بر باد رفته و از یاد رفته را بهتر دیدم. خوشحالم و امیدوار…
امشب  را برای سلامتی و طول عمر عزیزانی دعا و آرزو می کنم که عمری را برای من گذاشتند. برای مادری که ماهها و سپس سالها بی قرارش کردم و برای پدری که نیمی از بدنش را بر اثر سالیان برایم نثار کرد…

آمین

پنج سال گذشت…

پنج سال گذشت
نقطه سر خط!

این حکایت مبسوط یک زندگیست….
نمی دانم شنونده تبریک باشم یا بیننده تمسخر؟
نمی دانم نشان افتخار است یا برچسب بد نامی؟
تنها می توانم حس سرمای پوزخند تلخ بر لبانم را احساس کنم که با نیم نگاهی به گذشته، در آستانه آینده وامانده است…
این حکایت هجرت است از مایی به منی!
هجرت به ناکجا آباد یک انسان
چند روزیست که بوی هجرت می آید…

پدر

کسی دخترم را دیده است؟

کسی تنها گمشده ی مرا دیده است؟

شکست پوست پیشانیم خبر از بی تابی دورانم می دهد

لزرش دستانم نشان قلب شکسته ایست که تقدیر برایم رقم زد

۱ روز؟ ۲ روز؟ ۱ ماه؟ ۲ سال؟ چند وقت…؟ یک عمر

یک عمر بی او تنوانم بود

نتوانم! من پدرم.

پدر را روز الست دایگی فرزند ندادندش! زیرا تحمل اندک دوری، اندک گریه و رنجش فرزند را نداشت

پدر همیشه تنها بود

پدر همیشه تنهابوده و تنها خواهد ماند

ودر پس تنهایی خویش زودتر از آنچه دیگران بدانندخواهد مرد

پدر همیشه زودتر خواهد مرد

توان ماندنش نیست

دخترش را می خواند:

من پدرم… پدری خسته دوران، پدری رنج دیده دوران

اما پدر که بود؟

پدری که تا دختر نبود، اسمش “مرد من” بود و چون زن مادر شد اون نیز دیگر مرد نبود. شوهر بود. پدر بود. درمانده و تنها بود…

پدری که عمری را در پس تنهایی گذراند تا دختر روی آرامش بیند

پدری که همیشه در میان مهر مادر و دختر غریبانه بود

پدری که همیشه تنها بود

اما مادر رفت!

دختر رفت!

زندگی رفت!

او ماند و خروار خروار خاطره و اندوه نبودن

پدر روزها در میانه کوچه ها با بی نوایی ندا میداد:

غمگینم. پدری غمگین را دیده اید؟

این منم

پدری تنها در آستانه ی گمراهی دوران

دخترم کجاست؟

دخترم را می خوانم….

دخترم کجاست؟

شاهنامه

بنام  خداوند  جان  و خرد                                                        کزین برتر اندیشه بر نگزرد

امروز شاهنامه رو شروع کردم. آرزویی که دیر به سراغش رفتم. اعتراف میکنم چندین مرتبه شروع کرده بودم و ناقص موند.

ازین پرده برتر سخن گاه نیست                                                  بهستیش اندیشه را راه نیست

شاید آشنایی من از کودکی با داستان های شاهنامه در این حس و خواسته ی همیشگی برای خواندن کامل این اثر بی تاثیر نبوده باشه. یادم میاد اولین مرتبه که تونستم به آرامگاه فردوسی قدم بگذارم ۱۲ سالم بود. همان زمان از کتابفروشی در حاشیه آرامگاه کتاب داستان نبرد رستم با دیو سپید رو خریدم. کتابی با جلدی آبی رنگ و تصویرسازی از همان صحنه نبرد.
دومین آشنایی نزدیک من با داستان های فردوسی مربوط به رستم و سهراب بود که تاثیر خاصی رو بر روی من گذاشت. احساسی که منو دچار رویا پردازی هایی کودکانه می کرد.

خوندن آثار مرتبط از شاهنامه هم جزو مواردی بود که بهش علاقه داشتم. خوان هشتم اخوان از جمله نبشته هایی بود که هیچ گاه یادم نخواهد رفت. حس اندوهی که همیشه صورتم رو خیس می کرد.

قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است ”
شعر نیست.
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ – عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
“…روکش تابوت تختی هاست …”

… با هزاران یادهای روشن و زنده…
گفت در دل : ” رخش ! طفلک رخش
آه”!
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد ناگهان انگار

 

به هر تقدیر من شروعی دوباره رو برای فتح این کاخ بلند….

بر آوردم از نظم کاخی بلند                                                    که از باد باران نیابد گزند

  

خودخواهی

زمان های زیادی از این چند روز، به خودخواهی و انحصار طلبی آدم ها و منجمله خودم فکر میکنم. به بهانه های مختلف و با کلمات مختلف در صدد بدست آوردن خواسته های خودمون هستیم.
بیشتر از اونکه به خواسته های دیگران و نیازها و فواید اون کارها براشون بیاندیشیم؛ نا خواسته و یا خواسته به این توجه می کنیم که حال و احوال و شرایط فردی من چه خواهد شد؟ همیشه ناخواسته بودن این رفتارها بدتر از خواسته بودن اونهاست. تمام مدتی که یک شخص به دنبال گرفتن این نیازهاست، فردی در حال دادن هزینه های این خواسته ی شماست.
سعی در ترک این رفتار داری ولی متاسفانه باز درگیرش خواهی شد. این موضوع زمانی رنج آور تر هست که با احساس توام شده باشد.
تمام مدت این بیت رو برای خودم زمزمه می کنم…
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود

درد یک انسان تنها از خودخواهی و تنهایی نیست. درد یک انسان از توهم راه هایی هست که فکر می کند به خویشتنش ختم می شود.
این روزها بیشتر از تمام روزهای عمر این حس رو در خودم دارم.
حس اندوه وار خودخواهی….!

قفس

این هوا هوای تازه نیست
این نگاه نگاه تازه نیست
این صدا صدای یک قفس
این نگاه نگاه پر عطش
این وسیله ای برای بودن است
این شکوه جاودانه است
این پلی میان دست ما
این دلی به سوی غربتست
من فرو فتاده از قفس
من رها شده چون ابر سرکشم
می چکم به خاک سخت سرد
می خورم به میله های این قفس
این صدا صدای آبهاست
این نوا نوای دادهاست
این پرنده را قفس بس است
این فرشته را ابد خس است

بشکن این سخت سر خیال خود
بفکن این شرابْ تلخْ رنج خویش!
تو همان به سرْ سپهرْ سایه ای
تو همان غرورْ سختْ واژه ای
تو نفس نفس ترانه ای
تو غزل غزل فسانه ای
راه این عطش خیال و داد نیست
درد این قفس نوای ساز نیست
غم مخور که آشیانه، لانه نیست
پر بکش که آسمان جای توست
مرغ بی قفس چو خو به آن گرفت
میله میله اش رنگ ارغوان گرفت

«ا.م.صبا»

تقدیم به «تنها»

بوی خوش …

زنده به گور شدن افکارم را می بینم و زنده به گور شدن عقایدم!
دیگر باکی از زنده زنده مردنم نیست!
باکی از نبودنم نیست
آنچه داشتم رفت
آنچه که نداشتم، رفت
اکنون تنها من ماندم
 منی بی صورت، بی سیما، بی روایت
کاش افکار را ادیسون به جای خدا خلق میکرد
تا آنزمان که افکارت بی سو شده بود، سرت را بر دیواری،درختی، جایی می کوبیدی تا چراغ بی نورش بشکند
دوباره چراغی نو
روزی نو
و افکاری نو

کاش انسان کلیدی داشت برای فرمت کردن
برای بازگرداندن تنظیمات اولیه به روز ساخت محصول
اما گویا محصول نیستیم
حاصلیم
حاصل یک رنج طولانی
حاصل یک دریغ و درد ظنز مانند، سخره گرفته شده و اشک آلود
ترکیب غریبیست این آدمیت که یت را خودش داده و آدمش را کسی دیگر
آخر این آشیست که یا شور شده و یا بی نمک!

آهای؟
کجایی؟
ترکیب ناقصی از من بیرون فرستادی
بی گارانتی
بی ضمانت تعویض
جنس بنجلی بود که به دلیل تحریم و هدفمندی، کم گذاشتی!
برای آدمیت من هم کم گذاشتی؟
لطفا مرا بازگردان، چه به صندوقچه عدم و چه به مرکز بازیافت با لیبل شادروان!

هژمونی

 هِژِمونی مفهومی است برای توصیف و توضیح نفوذ و تسلط یک گروه اجتماعی بر گروهی دیگر، چنان‌که گروه مسلط (هژمون) درجه‌ای از رضایت گروه تحت سلطه را به‌دست می‌آورد و با «تسلط داشتن به دلیل زور صرف» فرق دارد.

هژمون در روابط بین‌الملل که چیرگی‌خواهی، سیادت‌(طلبی) و استیلا(خواهی) هم گفته‌شده، به وجود یک قدرت بدون رقیب جهانی که هیچ منازعی در سطح جهان نداشته باشد اطلاق می‌شود. برای مثال، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پشت سرگذاشتن یک دوره ده ساله فترت از سال ۲۰۰۱ میلادی و به دنبال حملات ۱۱ سپتامبر ایالات متحده آمریکا وارد مرحله هژمون شده‌است.

هژمونی از واژهٔ هژمون یونانی به معنای رئیس یا فرمان­روا است و اشاره است به تسلط یا تفوّق کشوری بر کشورهای دیگر از طریق دیپلماسی یا تهدید به اطاعت و یا پیروزی نظامی. با این­حال این واژه اغلب به مفهوم مورد نظر “آنتونیو گرامشی” متفکّر مارکیست و نویسنده ایتالیایی به کار می‌رود که دلالت بر تسلّط و استیلای یک طبقه نه فقط از جنبه اقتصادی بلکه از تمام جنبه‌های اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک دارد. به نظر “گرامشی”، سلطهٔ سرمایه داران فقط به وسیلهٔ عوامل اقتصادی تأمین نمی‌شود. بلکه نیازمند قدرت سیاسی و نیز یک سیستم یا دستگاه عقیدتی یا ایدئولوژیک است که کارش فراهم کردن موجبات رضایت طبقه تحت سلطه است. این دستگاه در جوامع سرمایه‌داری عبارتند از نهادهای جامعه مدنی مثل دولت، أحزاب، کلیسا خانواده و حتی اتحادیه‌های کارگری. ثبات جوامع سرمایه‌داری نیز ناشی از سلطهٔ ایدئولوژیکی دستگاه حاکم بر طبقه کارگر است. “گرامشی” اعتقاد دارد که این سلطه نمی‌تواند کامل باشد، زیرا عقل سلیم که ناشی از تجربه نزدیک است، به طبقهٔ کارگر یک نوع آگاهی می‌بخشد که نقطهٔ مقابل آن، نوع آگاهی است که طبقهٔ سرمایه‌دار بر آن تحمیل می‌کند. به نظر “گرامشی” اگر این آگاهی انقلابی توسط روشن­فکران تقویت شود به صورت یک نیروی کارآمد درمی‌آید. از نظر وی مبارزه طبقاتی تا حدود زیادی، کشمکش بین گروه‌های روشن­فکری است که یکی در خدمت طبقه سرمایه‌دار و دیگری در خدمت طبقه کارگر است.

به عبارتی می‌توانیم بگوییم، هژمونی اصطلاحی است که “گرامشی” آن را باب کرده تا چگونگی سلطهٔ یک طبقه بر طبقهٔ دیگر را به وسیلهٔ آمیزه‌ای از وسائل سیاسی و ایدئولوژیکی وصف کند. با این‌که نیروی سیاسی (جبر) همواره دارای اهمیت است امّا نقش ایدئولوژی در تحصیل رضایت طبقات تحت سلطه حتی ممکن است از آن هم مهم‌تر باشد. موازنهٔ میان جبر و رضایت، از جامعه‌ای به جامعهٔ دیگر فرق می‌کند؛ به طوری که اهمیّت دوّمی در جوامع سرمایه‌داری بیشتر است.

از نظر “گرامشی” دولت ابزار اصلی نیروی جبر است ولی تحصیل رضایت از راه سلطهٔ ایدئولوژیک به وسیلهٔ سایر نهادها محقق می‌شود. بنابراین هر چه قدرت جامعهٔ مدنی بیشتر باشد احتمال حصول سلطه با وسائل ایدئولوژیکی بیشتر است. و از طرفی نیز نامحتمل است که سلطه هرگز بتواند کامل باشد. به عنوان مثال در جامعه سرمایه‌داری معاصر، طبقهٔ کارگر آگاهی دوگانه‌ای دارد که قسمتی از آن را ایدئولوژی طبقهٔ سرمایه‌دار تعیین می‌کند ولی قسمت دیگر آن انقلابی است و به وسیلهٔ تجاربی تعیین می‌شود که کارگران از جامعهٔ سرمایه‌داری دارند. و برای سرنگون کردن جامعهٔ سرمایه‌داری، کارگران باید نخست ایدئولوژی خود را که از آگاهی انقلابی‌شان سرچشمه می‌گیرد به حداکثر رسانند.

به طور کلی این واژه به مفهوم تسلّط و برتری است که عبارت است از چیره‌دستی و مهارت بیش‌تر در امور دیپلماسی و روابط دیپلماتیک بین دولت‌ها و برخی از پژوهشگران در مورد تفوّق نظامی‌گری نیز این واژه را به کار برده‌اند که ظاهراً در اسناد و آرشیو خبری رسانه‌های جمعی اروپا و آمریکا در این زمینه سابقهٔ فراوان وجود دارد. حتّی نسبت به بنیادگراها نیز عده‌ای از این واژه استفاده کرده‌اند. بنابراین به لحاظ فرهنگ‌های سیاسی مختلف می‌تواند معانی دیگری نیز اراده شود.

 گرامشی و نظریه هژمونی:

گرامشی در سال ۱۹۱۶ فعالیتش را به عنوان روزنامه نگار در مجله حزب سوسیالیست آغاز کرد و سال بعد عضو کمیته موقت حزب شد. در ژانویه سال ۱۹۲۲ که حزب کمونیست ایتالیا پایه گذاری شد، آنتونیو گرامشی هم عضو کمیته مرکزی آن بود. از ماه مه ۱۹۲۲ گرامشی به عنوان عضو حزب کمونیست ایتالیا به مسکو رفت و بیش از یک سال را (تا نوامبر ۱۹۲۳) در کشور شوروی گذراند. در همین دوران بود که در یکی از درمانگاه های محلی برای نخستین بار با گیلیا شاکت دیدار کرد _ که در آینده همسرش شد _ و پس از آن به عنوان رهبر حزب کمونیست به کشورش بازگشت. مشهور است که مفهوم هژمونی (برتری) را نخستین بار او در دوران حضورش در شوروی و به منظور تشریح جنبش سوسیال دموکرات روسیه، که از ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۷ جریان داشت، به کار برد. در سی و پنج سالگی (یعنی ماه نوامبر ۱۹۲۶) گرامشی به جرم مخالفت با موسولینی بازداشت و روانه اردوگاه زندانیان سیاسی شد. در خلال محاکمه اش، موسولینی درباره او گفت: «نباید بگذاریم این مغز دیگر فکر کند.» در سال ۱۹۲۷ گرامشی به زندانی در میلان فرستاده شد و از آنجا به رم منتقل گردید. او به بیست سال حبس محکوم شده بود. در نامه ای که در همین دوران به خانواده اش نوشته گفته است که به سرانجام رساندن ایده هایی که تا همیشه پایدار باشند ذهنش را به ستوه آورده و برای پایان دادن به این ذهن مشغولی در حال سامان دادن به یک طرح نظام مند مطالعاتی است.

در سال ۱۹۲۹ بالاخره به گرامشی اجازه نوشتن دادند و هشتم فوریه این سال نخستین تاریخ در «دفترچه یادداشت های زندان» اوست. در خلال این سال ها او وقت خود را به مطالعه تاریخ ایتالیا و اروپا، زبان شناسی و تاریخ نگاری گذرانده بود. گرامشی حافظه حیر ت آوری داشت. در طول سال های زندان به او اجازه نمی دادند کتاب های کمونیستی بخواند و به این ترتیب هر نقل قولی که در نوشته هایش آورده، خصوصاً نقل قول های مربوط به آثار مارکس، عبارت است از تعبیراتی که (تقریباً به طور دقیق) به خاطر می آورده است. از سال ۱۹۳۰ گرامشی مجموعه بحث هایی را با سایر زندانیان کمونیست آغاز کرد اما اندیشه هایش در خصوص لزوم رویکرد دموکراتیک با سایر زندانیان سیاسی همخوانی نداشت. سرانجام در بیست و هشتمین روز آوریل ۱۹۳۷ آنتونیو گرامشی پس از سال ها رنج در ۴۶ سالگی از دنیا رفت و خواهرزنش، تاتیانا، هر ۳۳ کتاب او را به صورت قاچاق از زندان خارج کرد و آنها را با استفاده از مجاری سیاسی به مسکو فرستاد تا منتشر شوند.بر مبنای شایعه ای تاریخی _ دانشگاهی، گرامشی تمام نامه های مهم اش را (خصوصاً آنهایی را که به احساسات و نظرات سیاسی او مربوط می شده) خطاب به تاتیانا، خواهر همسرش گیالیا، نوشته است. در هر حال همین زن بود که نوشته های گرامشی را در برابر نسل های آینده گشود.

اما «ما از زندگی گرامشی چه می توانیم بیاموزیم؟»

به این سئوال به سه شکل می شود پاسخ داد:

۱- گرامشی کودکی دشواری داشت. او نه فقط قربانی سرمایه داری، به تعبیر بهتر بی عدالتی اقتصادی و اجتماعی اوایل قرن بیستم شد؛ بلکه خانواده اش به طرق گوناگون از نظام دیوان سالار (بوروکراسی) صدمه دیده بودند.

۲- او به جرم بیان افکارش گرفتار مکافاتی از سوی قدرت فاشیسم شد که مجبورش کرد تقریباً تمامی دوران حیات فکرش را در حبس بگذراند. در حقیقت، گرامشی هستی کوتاهش را به پیشگاه عقایدش پیشکش کرد.

۳- گرامشی نه فقط روشنفکر حائز اهمیتی در نظریه های مارکسیستی است، بلکه رهبر و سیاستمداری است که در عرصه نبرد اندیشه و عمل، هر دو، به مبارزه برخاست. می توان او را با لنین مقایسه کرد و نتیجه گرفت که او هم تجربه اش در کار رهبری حزب کمونیست را مورد توجه قرار داد و در همین چارچوب مفاهیم نظری و پیشنهادهایش در عرصه نظریه مارکسیستی را توسعه بخشید. در هر حال این مسئله که گرامشی هم نظریه پرداز بود و هم رهبر یک حزب سیاسی، در فهم تعابیر او _ خصوصاً زمانی که به نقش روشنفکران در جامعه می پردازیم _ بسیار حائز اهمیت است.

– ایده هایی از مارکس

درک نظریه گرامشی مستلزم مرور برخی مباحث و فرضیات پایه ای مارکسیسم است که عبارت باشند از:

الف) جبرگرایی اقتصادی:

مارکس می گفت تمام مسائل زندگی را «سرمایه» تعیین می کند. گردش پول است که روابط ما با سایر افراد، با طبیعت و با جهان را تحت تاثیر قرار می دهد. اهداف و اندیشه های ما محصول ساختارهای مالکیت اند. هر فعالیت فرهنگی (به گسترده ترین معنای کلمه) را می توان به ترجمانی مستقیم یا غیرمستقیم از برخی پیام های اقتصادی مقدم و مسلط تقلیل داد.انسان ها درمی یابند که در دامن فرآیندی که مستقل از اراده آنهاست زاده شده اند و نظارتی بر آن ندارند. نمی توانند به دنبال فهم آن باشند و کنش های خود را با توجه به آن سامان دهند.

ب) نزاع طبقاتی:

این مفهوم بدین معناست که تنها در صورتی می توان پویایی هر جامعه را درک کرد که آن جامعه را نظامی بدانیم که در آن نظام ایده های غالب از سوی طبقه مسلط تدوین شده است و هدف آن ایده ها تامین نظارت این طبقه بر طبقه کارگر است. طبقه کارگر _ که مورد بهره برداری طبقه حاکم بوده _ سرانجام می کوشد این وضعیت را (از طریق انقلاب) تغییر دهد و علاوه بر ایده های مطلوب خود، سازمان سیاسی و صنعتی  مورد پسند خود را نیز پدید آورد.

ج) روبنا/زیربنا

تلقی مارکس از جبرگرایی اقتصادی جامعه را به دو لایه یا سطح تقسیم می کند: زیربنا و روبنا.زیربنا همان بخشی است که همه چیز بر زمینه آن رشد می یابد و مرکب است از تولید مادی،  پول، کالاها،  روابط تولید و عرصه توسعه نیروهای تولیدی؛ یعنی همان جهان ملموس و آشکار، به علاوه روابطی اقتصادی که محصول سرمایه است.روبنا، که زیربنا آن را تعیین می کند، بخشی است که در آن می توان نهادهای سیاسی و ایدئولوژیک، روابط اجتماعی، فرهنگ ها، آرزوها، رویاها و روحیات را یافت؛ یعنی همان جهان جان های حاصل از سرمایه.

مارکس روبنا را به سه معنا به کار می برد:

یکی اظهارات قانونی و سیاسی که نشان دهنده رابطه موجود تولید است؛دوم صورت های آگاهی که بیانگر نگاه خاص طبقه به جهان است؛و سوم فرآیندهایی که در آنها انسان نسبت به تعارض های بنیادی اقتصادی آگاهی می یابد و به مبارزه با آنها برمی خیزد تا کار را یکسره کند.

نکته ای که اینجا باید یادآور شد آن است که به باور عموم مارکس این رابطه یکسویه میان اقتصاد (زیر) و اندیشه (رو) را نظامی استوار و انعطاف ناپذیر می داند. اما در حقیقت این مسئله در کتاب های مارکس و انگلس چندان روشن نیست. با وجود این می توان تقریباً تمامی مولفان مارکسیست را (خصوصاً آنها که با مفاهیم فرهنگی سروکار دارند) کسانی دانست که تلاش می کنند این وابستگی را پویاتر تصور کنند و بپذیرند که تحلیل تاریخ به همان اندازه که مستلزم ملاحظات اقتصادی است، به رویکردهای فرهنگی هم نیاز دارد.

– مفهوم هژمونی (برتری)

تود گیتلین در مقاله ای با عنوان «ایدئولوژی زمان اول: فرآیند هژمونی در سرگرمی تلویزیون»، که در سال ۱۹۹۴ در کتابی به نام «تلویزیون از منظری انتقادی» ازسوی انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شده، می نویسد: «این گرامشی بود که در سال های آخر دهه ۱۹۲۰ و در طول دهه بعد از آن، همزمان با ظهور فاشیسم و شکست جنبش های طبقات کارگر اروپای غربی، دست به بررسی این مسئله زد که چرا طبقه کارگر ضرورتاً انقلابی نبود و در حقیقت تسلیم فاشیسم شد.»گرامشی می خواست مارکسیسم را از شر جبرگرایی اقتصادی برهاند و قدرت تبیینی آن را با عنایت به نهادهای روساختی توسعه بخشد. به همین خاطر او تصور می کرد که:

۱ _ نزاع طبقاتی همواره باید اندیشه ها و ایدئولوژی ها را هم درگیر خود سازد، زیرا این اندیشه ها هستند که انقلاب را پدید می آورند یا از آن ممانعت می کنند.

۲ _ او بر نقشی که عاملان انسانی در تغییر تاریخی ایفا می کردند تأکید داشت و معتقد بود: بحران های اقتصادی به خودی خود نخواهند توانست سرمایه داری را سرنگون کنند.

۳ _ گرامشی بیشتر دیالکتیکی می اندیشید تا جبرگرایانه. او می کوشید نظریه ای بنا کند که خودمختاری، استقلال و اهمیت فرهنگ و ایدئولوژی در آن به رسمیت شناخته شده باشد.دومینیک استریناتی در کتاب «درآمدی بر نظریه های فرهنگ عامه» که در سال ۱۹۹۵ از سوی انتشارات راتلج منشتر شده، در این باره می نویسد: «گروهی معتقدند در نظریه گرامشی گروه های تابع اندیشه ها، ارزش ها و رهبری گروه غالب را نه به این خاطر که جسماً و روحاً مجبور به این کارند و نیز نه به خاطر القاهای ایدئولوژیک، بلکه به این خاطر می پذیرند که استنتاجات عقلانی خودشان حکم می کند چنین کنند. اما این تفسیر و تلقی از نظریه گرامشی محل مناقشه است.»

در حقیقت از نظر گرامشی، هژمونی (برتری) بورژوازی مبتنی بر دو حقیقت است که هر دو به یک اندازه اهمیت دارند: یکی غلبه اقتصادی و دیگری رهبری روشنفکرانه (فکری) و اخلاقی.

اما معنای دقیق هژمونی (برتری) چیست؟

استریناتی در کتابش می نویسد: «گروه های غالب در جامعه، که نه صرفاً اما در اصل عبارتند از گروه های حاکم، غالب بودن خود را با تأمین «رضایت خودجوش» گروه های تابع تداوم می بخشند. این گروه های تابع هم عبارتند از همان طبقات کارگر. تأمین رضایت خودجوش گروه های تابع نیز از طریق مبادله آگاهی سیاسی و ایدئولوژیک صورت می گیرد که پیونددهنده گروه های غالب و مغلوب به یکدیگر است.»به این ترتیب برای دانستن مفهوم هژمونی باید به نکات زیر توجه کرد:

– طبقه ای موفق شده سایر طبقات جامعه را وادارد اخلاق و ارزش های سیاسی _ فرهنگی او را بپذیرند.

– فرض مقدماتی مفهوم هژمونی، رضایت (موافقت) ساده ای است که اکثریت جمعیت آن را از خود بروز می دهند و جهت گیری اش را قدرت تعیین می کند.

– البته این رضایت یا توافق همواره صلح آمیز نیست و شاید زور و اجبار فیزیکی را با انگیزه فکری، اخلاقی و فرهنگی درهم آمیزد.

– هژمونی را می توان همان «فهم مشترک» دانست که عبارت است از جهانی فرهنگی که در آن جهان ایدئولوژی غالب گسترش یافته است.

– هژمونی تقریباً همان چیزهایی است که از نزاع های اجتماعی و طبقاتی سربرآورده و اذهان مردم را تحت تأثیر خودش شکل بخشیده است.

– هژمونی مجموعه ای از ایده هاست که به وسیله آن ایده ها گروه های غالب می کوشند موافقت گروه های پایین را نسبت به رهبری خود تأمین کنند.

در نهایت، به تعبیر راجر سیمون در کتاب «درآمدی بر اندیشه سیاسی گرامشی» هژمونی عبارت است از «اعمال طبقه سرمایه دار یا نمایندگان آنها به منظور نیل به قدرت دولتی و حفظ آن در درازمدت.»

حال پرسش آن است که «آیا می توان هژمونی را استراتژی منحصر به طبقه بورژوازی دانست؟» در پاسخ باید گفت نه. در حقیقت طبقه کارگر هم می تواند هژمونی خود را به عنوان استراتژی ای برای کنترل دولت توسعه بخشد. با این وجود گرامشی معتقد بود تنها راهی که طبقه کارگر برای دست یافتن به این کنترل دارد، توجه به منافع سایر گروه ها و نیروهای اجتماعی و یافتن راه های تلفیق آنها با منافع خویش است.طبقه کارگر اگر می خواهد برتر باشد (یعنی به هژمونی دست یابد) باید که صبورانه شبکه ای حاصل از اتحاد با اقلیت های اجتماعی فراهم آورد. این ائتلاف های جدید نیز باید به نوبه خود، خودمختاری جنبش را محترم بدارند تا هر گروه بتواند سهم خاص خود را در حرکت به سوی جامعه جدید سوسیالیست تدارک ببیند.طبقه کارگر _ که به طور طبیعی تعارضاتی با طبقه اصلی جامعه دارد _ باید بکوشد به نحوی که نهایتاً منجر به شدت یافتن اراده جمعی ملت شود، این تعارضات را با نزاع های عام دموکراتیک وحدت بخشد.اما در طول زمان طبقه برتر چگونه ایدئولوژی خود را حفظ می کند؟ هژمونی به صورت پایدار دستخوش تنظیم مجدد و مبادله دوباره است. البته گرامشی معتقد بود این مسئله را هرگز نمی توان بدیهی انگاشت. در حقیقت در طول مرحله پساانقلابی (یعنی زمانی که طبقه کارگر کنترل را به دست گرفته) رهبری هژمونیک کارکرد خود را از دست نمی دهد، بلکه ویژگی اش تغییر می کند.به عبارت دیگر، گرامشی دست به توصیف دو گونه متفاوت از کنترل اجتماعی می زد:

یکی کنترل اجباری که از طریق اعمال زور مستقیم یا تهدید به آن اعمال می شود و دولت زمانی که درجه رهبری هژمونیکش پایین آمده یا شکننده شده به آن نیاز دارد.دوم کنترل مبتنی بر رضایت طرفین که زمانی ظاهر می شود که افراد انقلابی جهان بینی گروه غالب را می پذیرند (این همان رهبری هژمونیک است).در واقع طبقه برتر از خلال این دو شیوه کنترل هژمونی خود را حفظ می کند.

اما اگر هژمونی غالب می تواند جای خود را به هژمونی جدیدی بدهد، فرآیند این جایگزینی و جهش چگونه است؟ در پاسخ باید گفت گروه های مغلوب، متناوباً دست به توسعه بحرانی ارگانیک می زنند که در واکنش به آن بحران گروه حاکم شروع می کند به متلاشی کردن فرصت های طبقه مادون؛ یعنی فرصت برای تعالی بخشیدن به محدودیت های خود و فراهم ساختن جنبش وسیعی که قادر است نظم موجود را به چالش بکشد و به هژمونی دست یابد. اما اگر فرصت مورد بهره برداری قرار نگیرد، تعادل نیروها به نفع طبقه غالب که هژمونی اش را بر پایه الگوی تازه اتحاد دوباره تثبیت کرده، تغییر مسیر خواهد داد.

ریموند ویلیامز در کتابی که به سال ۱۹۷۷ با عنوان «مارکسیسم و ادبیات» منتشر کرد، در این باره نوشته است: «به خلاف پیش بینی مارکس، کلید تغییرات اجتماعی «انقلابی» در جوامع مدرن، وابسته به بیداری خود به خودآگاهی طبقه منتقد نیست، بلکه مقدمتاً منوط است به شکل گیری اتحاد جدیدی از منافع، یعنی هژمونی جایگزین یا «منافع تاریخی» که تاکنون جهان بینی منسجم و خاص خود را توسعه بخشیده است.»

اما آیا خشونت تنها راه برانداختن هژمونی غالب است؟ گرامشی می گوید نه. چرا که برای به چالش کشیدن هژمونی غالب باید دست به عمل سیاسی زد. برای درک بیشتر این مسئله باید به تفاوتی که گرامشی میان دو استراتژی سیاسی متفاوت قائل است توجه کرد. او می گوید به منظور تسلیم کردن هژمونی غالب و ساختن جامعه سوسیالیستی دو استراتژی مختلف مورد استفاده قرار می گیرند: یکی جنگ مانور و دیگری جنگ موقعیت.

جنگ مانور حمله مقدماتی است. هدف اصلی اش پیروزی فوری است و خصوصاً برای جوامع دارای قدرت دولتی تمرکزگرا و غالب توصیه می شود که در کار توسعه یک هژمونی قوی در جامعه مدنی ناموفق بوده اند (مثلاً انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷).

جنگ موقعیت نبردی طولانی مدت است که مقدمتاً در نهادهای جامعه مدنی روی می دهد و در مرحله دوم آن نیروهای سوسیالیست به جای اینکه صرفاً سرگرم رقابت اقتصادی و سیاسی باشند، کنترل را از خلال نبرد فرهنگی و ایدئولوژیکی به دست می گیرند. این جنگ خصوصاً برای جوامع لیبرال دموکرات سرمایه داری غربی توصیه می شود که دولتی ضعیف اما هژمونی ای قدرتمند دارند (مثلاً ایتالیا). چنین کشورهایی جوامع مدنی پیچیده تر و گسترده تری دارند که استراتژی طولانی تر و پیچیده تری را ایجاب می کند.استریناتی در این باره می نویسد: «نیروهای انقلابی بایستی قبل از دولت، جامعه مدنی را مورد توجه قرار دهند و در واقع ائتلافی از گروه های مخالف را سازمان دهند که غلبه هژمونیک را از آن خود کرده است.»

با این پیش زمینه مفاهیم فرهنگ و ایدئولوژی را می توان از نو تعریف کرد.فرهنگ فراین اجتماعی کاملی است که در آن زنان و مردان تعریف می شوند و زندگی خود را شکل می بخشند.ایدئولوژی نظامی از معانی و ارزش هاست که مبین منافع طبقاتی ویژه ای است. ایدئولوژی فرمی است که در آن آگاهی بیان می شود و تحت کنترل قرار می گیرد. به تعبیر ریموند ویلیامز، ایدئولوژی «تفسیر نادرستی است از چگونگی جهان». ویلیامز در کتابی که پیش از این ذکرش رفت می نویسد: «هژمونی از فرهنگ فراتر می رود. در واقع هژمونی مقدمتاً این گونه تعریف می شود که بر وابستگی کلیت فرآیند اجتماعی به توزیع خاص قدرت و اثرگذاری پافشاری می کند. این سخن که انسان ها تماماً جنبه های زندگی شان را خود تعیین می کنند و شکل می بخشند فقط در شرایط انتزاعی صحیح است. در حالی که در جوامع واقعی نابرابری های خاصی در ابزار وجود دارد که منجر به نابرابری در ظرفیت و لاجرم نابرابری در قدرت شناخت خود این فرآیند می شود. در جامعه طبقاتی این نابرابری ها قبل از هر چیز میان طبقات دیده می شود. به همین ترتیب است که گرامشی شناخت سلطه و سلطه پذیری را مقدم بر تمام ضرورت ها می داند. لذا با توجه به تمامی این موارد می توان نتیجه گرفت که در درجه اول طبقه ای وجود دارد که ایدئولوژی مشخص و ملموسی را «می سازد». این ایدئولوژی مبتنی بر منافع مشخص و ملموس آن طبقه است و چون روابط سرمایه دارانه تاثیر اجتناب ناپذیری به او بخشیده اند، بر مابقی جامعه مستولی خواهد شد. مجموعه این ایده ها هژمونی ای را پدید  خواهد آورد که آن را می توان هسته مرکزی فرهنگ دانست. اگر این مفروضات درست باشند، باید نتیجه گرفت که رسانه ها ابزارهایی هستند که ایدئولوژی غالب را به صورت بخش مکمل و ضروری محیط فرهنگی توضیح می دهند.

منابع:

  • Wikipedia contributors, “Hegemony,” Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Hegemony&oldid=251816725 (accessed November 18, 2008).
  • فرهیخته، شمس‌الدین؛ فرهنگ فرهیخته، تهران، زرّین، ۱۳۷۷، چاپ اوّل، ص ۷۳۹.
  • علیرضا، دائرهالمعارف تطبیقی علوم اجتماعی، تهران، کیهان، ۱۳۷۷، چاپ اول، صص ۵۶۹ –
  • شایان‌مهر، آبرکراجی، نیکلاس، رهیل، استفن و ترنر و برایان اس؛ فرهنگ جامعه‌شناسی، حسن پویان، تهران، چاپخش، ۱۳۶۷، چاپ اوّل، ص ۱۷۶.
  • تونی فیتز جرالد – ترجمه حامد یوسفی

 

نکته: مطالب فوق منعکس کننده نظرات این سایت نمی باشد و صرفا گردآوری مطالبی پیرامون موضوع فوق بوده است.

ابراهیمم باش؛ اسماعیلت می شوم…

پروردگار من
گلویم تشنه چاقوی توست…
شاهرگم . آن سیاه خونی که ریشه در تاریکی افکارم دوانده
بزن تا آنچه که هست از درون تهی گردد
اکنون تنها به تیزی آن چاقو امیدم هست
ابراهیمم باش؛ اسماعیلت می شوم
مشتاقتر از اسماعیل
مطیع تر از ابراهیم
ابراهیمم باش؛ اسماعیلت می شوم…

«الف.م.صبا»

پ ن: این شعر را در واپسین روزهایی که در ایران بودم نگاشتم. دیشب (۱۵ آذر ۹۴) در بستر خواب٬ اندکی مانده به ۵ سال سرگردانی؛ ناخودآگاه به زمزمه این شعر مشغول شدم. نمی دانم شاید موعد قربانگاه است.