یاد آن بی خواب را یاد آورید

شعر مرداب فروغ، جزو شعرهایی هست که من به خوبی باهاش ارتباط برقرار میکنم و حسی درونی کلمه به کلمه اون رو در ذهنم تصویر سازی میکنه. شاید به این دلیل که این شعر رو هر زمان که کتاب اشعار فروغ رو باز میکردم، حتما باید میخوندم و شاید به خاطر آهنگی خفته ای که هنگام خوندن این شعر شنیده میشه هست. به هر حال هرچه هست و به هر دلیلی هست از  محبوبترین شعرهاست برای من.

آه اگر راهی به دریائیم بود
از فرو رفتن چه پروائیم بود

آرزوی فروغ از زبان خودش این بود که: “آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است» «من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار میبرم.آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است .»”

پرویز شاپور و فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد اگر چه در ۳۲ سالگی درگذشت؛ لیکن ماندگار آثارش همچنان بر زبان مردم جاریست.
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیماری گرفت
دیده از دیدن نمیماند ، دریغ
دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ
رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
آن بیابان دید و تنهائیم را
ماه و خورشید مقوائیم را
چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ
میدرد دیوار زهدان را به چنگ
زنده ، اما حسرت زادن در او
مرده ، اما میل جاندادن در او
خودپسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای
ننگم از دلپاکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از بام خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خاک و خاکش اما بویناک
بادبادکهاش در افلاک پاک
ناشناس نیمهء پنهانیش
شرمگین چهرهء انسانیش
کوبکو در جستجوی جفت خویش
می دود، معتاد بوی جفت خویش

جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنهاتر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدگر
تلخکام و ناسپاس از یکدگر
عشقشان ، سودای محکومانه ای
وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای
آه اگر راهی به دریائیم بود
از فرو رفتن چه پروائیم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود

آهوان ، ای آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آوازخوان
رو به استغنای دریاها روان
جاری از ابریشم جریان خویش
خفته بر گردونهء طغیان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را میگشود
عطر بکر بوته ها را میربود
بر فرازش ، در نگاه هر حباب
انعکاس بیدریغ آفتاب
یاد آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید

پیامبر بی عصا

نیاز به قدم زدن دارم. امشب چقدر طولانی بود
گویی شب هم امشب سر نامهربانی دارد
و زمان
به توطئه ای شوم رضایت داده است …

و کاش امشب ابری بود
دلم برای باریدن همه ابرهای عالم تنگ است …

گویا دیشب در بستر دعا، آبستن شده ام ..
گویا به پیامبری مبعوث شده ام
من؛ بی عصا، بی کتاب؛ اما خالصانه
معجزه میخواهم …

شب تلخی بود
همراهم در خوابست و من پریشان از ناآگاهی یک نوشته، یک جمله، یک کلام و شاید یک احساس تلخ  …

رویایی دارم

تابه حال برای همه ما پیش آمده که اتفاقات و نوشته هایی رو بارها و بارها به طور اتفاقی در طی یک بازه کوتاه ببنید و یا بشنوید. چیزهایی که به آنها فکر میکردید و یا یک نفر در مورد آن به شما حرفی زده باشد؛ از آن پس مانند یک نوار پیوسته همان کلمه و همان اتفاق و یا همان موضوع را به خوبی بارها می بینید. چیزی شبیه به یک “جذب” و یا قانون جذب!

بگذریم! دیروز مهمان بودم. تلویزیون پخش مستقیم مراسم افتتاح بنای یادبود “مارتین لوترکینگ” رو پخش می کرد که اوباما در حال سخنرانی بود. پس از این سخنرانی، سخرانی لوترکینگ رو در ۲۸ اکتبر سال ۱۹۶۳ که در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاه‌پوستان و سفیدپوستان در برابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دی سی  انجام شده بود رو نشون داد. متاسفانه زبان انگلیسی من خوب نبود، اما با همین زبان دست و پا شکسته، بخش هایی از این سخنرانی من رو تحت تاثیر عمیق قرار داد.

سیه چهره ای در مقابل چند میلیون(به گفته برخی آمارها ۴ میلیون) سیاه پوست و سفید پوست صحبت هایی رو انجام داد که در تاریخ این کشور به عنوان یکی از برترین سخنرانی های تاریخی مطرح هست.

فایل صوتی این سخنرانی: American Rhetoric_ Martin Luther King, Jr. – I Have a Dream

لوترکینگ در بخش پایانی این سخنرانی از یک رویا نام میبرد و بارها جمله خود رو با این عنوان که “رویایی دارم” (I have a dream …) شروع می کند. هر جمله وی من رو از عمق وجودم می لرزوند.

بارها و بارها به این جمله و اینکه من چه رویایی دارم رو از دیروز در سر پروروندم. ده ها و شاید صدها جمله! جمله هایی که شاید واقعا همه و همه رویا بمانند و شاید در زمانی رویایی به حقیقت برسند.

رویایی برای ایران؛ رویایی برای مردم و رویایی برای همه آوارگان و تبعید شده گان وطن!

رویایی دارم برای ایرانم!

و رویایی دارم و رویایی دارم …

به هر حال علی رغم اینکه دکتر لوترکینگ ۵ سال بعد ترور شد؛ لیکن در حال حاضر رویاهای وی به حقیقت رسیده اند. شاید آگاهی رسانی و اتحاد و دغدغه اجتماعی، مسائلی هست که مردم سیاهپوست دهه ۶۰ امریکا به خوبی با اون آشنایی داشتند و این شاید بزرگترین دستاورد آونها در این مسیر بود. چیزی که برای رسیدن به اون در جامعه حال حاضر ایران و نیاز به اون بسیار ضروری هست.

و البته باز هم بگذریم! زیاد علاقه ندارم در این وبلاگ به این گونه مسائل بپردازم. چون دوست دارم حد و مرزی میان همه فعالیت هام و دغدغه هام ایجاد کنم و روحیات خودم رو بر اساس همه شرایطی که دوست دارم و برام ارزش دارند بنا کنم.

یک دلیل دیگری که تشویق به نوشتن این مطلبم کرد این بود که از دیروز تا به حال بارها و بارها و به طور اتفاقی این سخنرانی و این جمله و حتی فیلم و صوت این سخنرانی رو در چند سایت دیدم که البته همه این مطالب در اون سایت ها نه مربوط به سالگرد وی و یا افتتاح بنای یادبودش در دیروز؛ بلکه مربوط به ماه ها و شاید سالها قبل بودند. نکته ای که برای من جالب توجه بود همین قانون جذبی بود که بارها و بارها من رو به این مطلب که از دیروز بهش فکر میکنم، متصل کرد. و البته این موضوع رو بارهای من و شاید حتی شما تجربه کرده باشید.

متن این سخنرانی، و فیلمش رو برای شما در انتهای مطلبم می آورم. اگر به لطف دولت کریمه(!) تونستید با اینترنت ایران بازش کنید که موجب سعادت و خوشحالی من رو فراهم کردید. اگر نشد سعی کنید متن این بخش ازسخنرانی رو بخونید و برای خودتون رویاهایی که درباره آینده مردم دارین رو بازگو کنید. شاید روزی در همین نزدیکی به این حقیقت رسیدیم.

مارتین لوتر کینگ در ۴ آوریل ۱۹۶۸ در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد. در سال ۱۹۸۶ مقرر شد برای بزرگداشت یاد وی در ایالات متحده آمریکا سومین دوشنبهٔ ماه ژانویه تعطیل رسمی اعلام شود.

متن انگلیسی:

Let us not wallow in the valley of despair, I say to you today, my friends.

And so even though we face the difficulties of today and tomorrow, I still have a dream. It is a dream deeply rooted in the American dream.

I have a dream that one day this nation will rise up and live out the true meaning of its creed: “We hold these truths to be self-evident, that all men are created equal.”

I have a dream that one day on the red hills of Georgia, the sons of former slaves and the sons of former slave owners will be able to sit down together at the table of brotherhood.

I have a dream that one day even the state of Mississippi, a state sweltering with the heat of injustice, sweltering with the heat of oppression, will be transformed into an oasis of freedom and justice.

I have a dream that my four little children will one day live in a nation where they will not be judged by the color of their skin but by the content of their character.

I have a dream today!

I have a dream that one day, down in Alabama, with its vicious racists, with its governor having his lips dripping with the words of “interposition” and “nullification” — one day right there in Alabama little black boys and black girls will be able to join hands with little white boys and white girls as sisters and brothers.

I have a dream today!

I have a dream that one day every valley shall be exalted, and every hill and mountain shall be made low, the rough places will be made plain, and the crooked places will be made straight; “and the glory of the Lord shall be revealed and all flesh shall see it together.”

This is our hope, and this is the faith that I go back to the South with.

 

خواه و ناخواه

حتی یک لحظه این ذهنیت از مغزم نمی گذرد. وقتی حسی از درجۀ ارزش ساقط شود باید کنار گذاشته شود و با چیزی مهم تر یا حتی سنگین تر پر شود. تا کجا؟ تا کی؟ تا انتهای بی فکری یک انسان و یک ملت؟

آیا خواستن و یا خواسته شدن در این میان بابی از اعراب دارد؟ و باز از خودم می پرسم تا کی و تا کجا؟ آنکه درک میکند، به درک می رود. پس باید گوش بست، چشم خاموش کرد و دهان را بر افسار خفقان استوار کرد! و البته خوب میدانم که اکنون من کجا هستم و لب بام کجاست!

آدم ها یکدیگر را ناخواسته به بردگی می گیرند، گاهی به شرافت، گاهی به رذالت. آیا می دانی تنها تفاوت میان این دو کجاست؟ در میزان فهم عامل!

همین حماقت است که مرا در این راه زنده نگه میدارد …

تک تک

دوست دارم بنویسم برای خودم، برای تنهایی خودم و برای خلوت خودم. دوست دارم بنویسم برای صفحه ای که خواننده ای نداشته باشد. برای صفحه ای که به جای نمایش نوشته های من، پیام فیلترینگ عقیده ای را نشان دهد که بیداد می کند.

دوست دارم اسمی دیگر، نامی دیگر، گوشی دیگر و زبانی دیگر را به کار گیرم و پیمانی ابدی ببندم میان همه این فرایض!

دوست دارم در ناکجا آباد ذهنم، درونم و خلوت افکارم، پرده ای دیگر را به آپارات خانه ی یک بیننده بسپارم و دیالوگ آخر را با تمام وجود از درونم فریاد برآورم. گاهی از بی فریادی؛ نه از بی صدایی که از خفقان آن، غم سکون را حس میکنم. نه آن سو امنیتی و امیدی، نه این سو گرمای …. .

دوست دارم خلوتم را و تنهایی ام را و صدای تک تک کلیدهای این صفحه سیاه را، تا به فشار هر دکمه آن، هجوم افکارم را به سخره بگیرم. این روزها بیشتر از هر دوران دیگری در زندگی ام به این کلید ها و این صداها و این تک تک ها نیازمندم.

 

 

منطق در سرزمین خاکسترها

جامعه بر اساس چهارچوب های جاری خود و بر اساس آنچه در تعاریف اجتماعی پایه گذاری شده در فرهنگش سازماندهی شده است از یک سری نتایج همیشه رنج می برد. جامعه ایران متاسفانه یکی از بهترین نمونه های این نوع نتایج است. جامعه ای که با این همه تفاوت در اقوام و مذهب و دیدگاه، نمیتواند خود را در قالب یک قانون ثابت و بر آمده از دیدگاه چند نفر منتسب به جریانی و تفکری خاص، زیر یک پرچم به رضایت نسبی وبالای مردمی رهنمون شود. چهارچوبی که اساس آن نه به این نسل و نسل قبل از آن، بلکه به نسلی پدرانمان گره خورده و نه من نوعی و نه هیچ یک از این اکثریت جوان جامعه ایران، اندک نقشی در آن نداشته، اما بیشترین نقش و نتیجه آن بر روی همین نسل پیاده و اجرا شده است.

من در این چهارچوب اجتماعی حق گفتن خواسته ام را بر اساس پایه ریزی عقیدتی خودم ندارم. من در این چهارچوب قوانین اجتماعی به عنوان یک درمانده در برگ برگ این کتابچه روزگار سپری کرده و نقشی حتی به عنوان منتقد نیز برایم قائل نیست. این قانون مانند همان برکه ایست که راکد مانده و بوی ماندگی اش ثمره و حاصل من است. ایران برای همه ایرانیان بوده و خواهد بود و قانون اساسی آن نیز باید براورده کننده نظر همه ادیان و اقلیت ها و دیدگاه ها باشد. البته نه در سخن و نوشتار، بلکه به گفتار و عمل و عینیت جاری آن!

قانون منطقی، اجرای منطقی میخواهد. نه این قانون به طور کامل منطقیست و نه اجرای آن این شائبه را به ذهن میرساند که مجریان در صدد اجرای آن هستند. التبه مجریان قانون از نظر توانایی هیچ مشکلی ندارند، لیکن آنچه بر افسار دیدگاهشان متصور باشند را اعمال و آنچه که بر خلاف آن باید را منکر می شوند.

مسئله امروز جامعه ما آگاهی است. آنها که می دانند و آنها که نمی دانند و البته آنهای که نمیخواهند کثیری از مردم بدانند. دموکراسی و برابری در هیچ جامعه ای مستقر نخواهد شد مگر آنکه مردمش در آگاهی از برابری نسبی برخوردار باشند. آگاه کردن و آگاه نمودن مردم یک جامعه به حقوق اولیه خودشان و ترسیم یک راهکار برای رسیدن به آن، مهمترین وظیفه هر فعال اجتماعی است. قرار نیست در پس هر آگاهی یک انقلاب خوابیده باشد و قرار نیست در پس هر دانستن تخریب و اعدام و کودتا خوابیده باشد. حکومتی که فاسد نیست از آگاهی مردمش بیمی ندارد. حاکمانی بیم دارند که حاضر نیستند خود را برای اندکی در بوته آزمایش افکار مردم و انتظارات آنها قرار دهند. حکومتی بیم دارد که از همه گونه رفتارهای بسته، برای خاموش نگاهداشتن بیداری انسان ها در جوامع فروگذار نیست.

حاکمان باید بدانند که اصولا هر منتقد بر انداز و انقلابی نیست. باید بدانند که بستن راه انتقاد، بستن راه منطق است. هنگامی که راه منطق در جامعه ای بسته شد، گفتمانی جز خشم و نفرت در جامعه متسری نخواهد شد.

از دیدگاه من و بر اساس تاریخی که بارها و بارها خوانده ام و تجربه ی تاریخی که طی این ۲۰  و اندی سال به یاد دارم، تفکر مردم بر حاکمان غلبه خواهد کرد. اما هزینه این غلبه در شرایط کنونی جامعه ما کمی گران خواهد بود و تا زمانی که بیان من شهروند با تو کارگزار از ترجمانی متفاوت برخیزد، آرامش به سرزمین خاکسترها باز نخواهد گشت. خاکسترهایی که در بستری از آتش، آرام گرفته اند.

 

حال و احوال

حال و احوال این روزهای من حال و احوال ماندگی و درماندگی یک تفکر است. میان پوچی مطلق و امیدواری صرف. از طرف به بن بست تاریک یک دالان پوچ بودن میرسم و از دیگر روی به آستانه راهی سپید با درختانی از آزادی!

همراهم نه همراه است و نه نه بی راه. همراهم خود عذاب خلصه آلود یک وهم سبز رنگ را برای سالها باید به همراه کشد. همراهم خود زخم خورده این مسیر است.

راهیم نیست. امروز و دیروزم، چون فردا و فردا ها خواهد بود و مطلق پلید تاریکی همبسر شیطانی یک نفس. جامه سپید می پوشم، تا در هم آغوشی این وهم، مرزی بین بودنمان باشد. تفکیکی میان اندیشه مان با حقیقتی که در عرق این هم آغوشی ساری و جاری یست.

همیشه در پس این بودن نقش خیالی به بازی کودکانه خود با تیله هایی از جنس مردمک ها مشغولست. همیشه وهم را واژه ای می پنداشتم برای آنچه خیالست و نه اسمی برای کودکی در آغوشم. در پس ماه ها اکنون در ابتدای آن وهمم. در ابتدای آن خیال. در ابتدای آن مشترک … .

هوای این چند روز آفتابی و گرم است. اکنون سپیدی این برف بر جا مانده از زمستان به کناری رفته. نمیدانستم پیش از این بر روی چه راه می رفتم. زمینی محکم یا یخی تازک بر سطح دریاچه ای عمیق.

 

مادر…

سر تعظیم در مقابل وجود اهورایی اش فرود می آورم . وجود اهورایی که سالها نوازشگر روح و جسمم بوده و خواهد بود.
خدایش در همه حال از بلا نگه دارد … .

روزت فرخنده باد مادرم!

 

دور و خیلی دور…

سه ماه و دو روز دوری از وطن! چه زود گذشت… با تمام دلهره ها و نگرانی ها و البته شروع دوباره ای برای دغدغه های روتین انسانی!
عکس های این روزهام رو می ذارم روی صفحه خودم . به یادگار گذر زمان و گذر انسان.