پروردگار من
گلویم تشنه چاقوی توست…
شاهرگم . آن سیاه خونی که ریشه در تاریکی افکارم دوانده
بزن تا آنچه که هست از درون تهی گردد
اکنون تنها به تیزی آن چاقو امیدم هست
ابراهیمم باش؛ اسماعیلت می شوم
مشتاقتر از اسماعیل
مطیع تر از ابراهیم
ابراهیمم باش؛ اسماعیلت می شوم…
«الف.م.صبا»
پ ن: این شعر را در واپسین روزهایی که در ایران بودم نگاشتم. دیشب (۱۵ آذر ۹۴) در بستر خواب٬ اندکی مانده به ۵ سال سرگردانی؛ ناخودآگاه به زمزمه این شعر مشغول شدم. نمی دانم شاید موعد قربانگاه است.


like
سلام
پست جدید نمیزازین چرا؟