بیداری؟

امروز سر از بالین برداشته
سر به دامان ناله های سیاه بخت زمان گذاشتم
که از هر سوی نوای خرناسه زشتش را فریاد می زد
در فیس بوک، در سایت ها، در خبرها، در پلاس در همه جا خبرهای ناگوار و بد را گویا این روزها منتشر می کنند
گویا این روزها همه مردمان تنها سرود سیاهی را از حفظ می خوانند و مردمانی دیگر به آن گوش فرا می دهند
کجاست خبرهای خوب؟ کجاست شادی و آزادی و بهروزی؟
خدایا!

بیداری؟

سایت ” مان هنر “

پس از مدتها سایت “مان هنر” رو راه اندازی کردم. از این سایت قطعا در کنار این سایت لذت خواهم برد.
امیدوارم شما هم از این سایت لذت ببرید. محتوای این سایت بیشتر عکس و فیلم و پوسترهای شخصی من هست که طی ۱۱ سال گذشته تهیه و طراحی کردم.
احساس خوبی از این اتفاق دارم. در توضیحی که در گوشه سایت دادم دلایل خودم رو از این کار گفتم و حس میکنم این دلایل برای راه اندازی چنین مجموعه ای قابل قبول خواهد بود.

منتظر نظرات شما هستم. البته امیدوارم سایت “مان هنر” مانند این سایت فیلتر نشه. البته محتواشتا الان حداقل طوری نیست که نیاز به فیلترشدن باشه!!

قابله!

هر روز که پیش میرویم این حلقه تنهایی مان نه تنها تنگ تر، بلکه خلوت تر می شود! خلوت نه از دیگران، که خودمان. این روزها به خود بودن هم نمیتوان رسید. چرا که یکی از بزرگترین راه هایی که به دیدن ادمی منتهی میشود، تصویر شدن در دیدگاه دیگران است. بماند که این روزها به این موضوع دیگر همچون گذشته اهمیت نمیدهم. بیشتر آدم ها یا در توهم غم انگیز یک حزن مقدس سرگردانند و یا در مرثیه دو روزه خوش بودنشان، رقص و شعر مولانا را در میانه بازار های زرگری زمانه برپا کرده و باز اما هر دو دسته را فاصله ایست همچون مو !

طی این سه دهه زندگی که ناف نازک زندگی ام را با قیچی حضور بریدند و مشت های گره کرده بر پشتم فرود آوردند تا دم براورم و به حضور در این دنیا اعتراف کنم؛ تا اکنون که به حالتی دیگر با جهان دیگری پیوند خورده ام؛ آموخته ام که تپه ماهورها در زندگی جایگاهیست برای همان مشت های گره کرده که قابله سفید پوش بر بدنم مینواخت! تپه ماهورهایی که هر روز با آن مواجه میشوم. روزی بر سعود آن قدم میگذارم و روزی بر سقوط از آن!

از شماره خارج گردیده این شمارش ماهورها! از زمانی که فهمیدم فهمیدن چه هست به دیدن آن ماهورها هم مستفیذ شدم.

دیگر نگاهش نمیکنم که چه اندازه دارد و چه خواهد شد؛ تنها به رفتن فکر میکنم….

میخواهم بروم …

به قول یک نوشته: “میخواهم بروم … روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد. اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم”

ذهن آرام

امروز، روز خوبی نبود. این دو شب اخیر خوابهای خوبی نمیبینم. افرادی که سالها قبل فوت شدن میهمان این دو شب من بودند. اتفاقات روزانه؛ خاطرات قدیم و همه دلتنگی ها با حالت ها و رنگ و بوهای نامطلوب، حضور پررنگی در نیمه های شب من دارند.طی شب بارها و بارها راه رفتم و قدم زدم، اما نشد و نرفت و نخوابیدن!
شروع غمناکی رو در صبح داشتم.
اکنون دوباره شب هست و من سرگرم به هیچ! جرات نگاه کردن به اطرافم رو ندارم. میخوام فقط فکرم درگیر جایی باشه. هرچند بیهوده. نمیخوام دوباره میزبان افکاری باشم که هیچ سوغاتی جز اضطراب برای من به همراه ندارند.
با همه این احوال، معده درد امانم رو بریده! دردی که به خوبی بوی اضطراب رو در خودش بروز داده.

این روزها هوای یک ذهن آرام، آرزوست!

برف

دوران دبستان، هنگامی که دانه های ریز برف رو می دیدم، دچار ذوق زدگی می شدم!! شاید به این دلیل بود که دوست داشتم صبح که بیدار میشم اخبار رادیو اعلام کنه مدارس تعطیل هست! و همیشه حرص عجیبی برای اندازه دانه های برف می خوردم! دوست داشتم برف که میباره دونه درشت باشه و بمونه روی زمین. همیشه وقتی برف میبارید، بابا همون اول میدونست و میگفت این برف موندنی نیست و یا برعکس.
از اون زمان سالها گذشته ، ولی اکنون که دارم این متن رو مینویسم، دلهره ای عجیب دارم. پش میز کنار پنجره، نگاهم به دونه های ریزبرفی هست که داره می باره. اینبار نگرانم. شاید چون بیش از اندازه طعم تعطیلی رو چشیدم. شاید چون از ته وجودم دلم برای پشت میزهای مدرسه، درس و دانشگاه تنگ شده. شاید حال و هوای زندگی من طی این سالها تغییر زیادی کرده باشه، اما احساسم به مدرسه هیچ وقت تغییر نخواهد کرد.

مسیح

قسم به مسیح و بار سنگین صلیب؛
و صلیبی که رنگ مصیبتی عظیم داشت
مسیح را در آن مسیر طولانی، صلیب بر دوش نهادند،
مردم صلیبش را دیدند و بر غم آن اشک ها ریختند و ندیدند مصیبتی که در پی آن دوان بود
چه صلیب ها که بر زندگی انسان ها نقش بسته، جان گرفته، رنگ پذیرفته و حقیقت یافته
و جان گرفته، جان آدمی را گرفته و خود جان گرفته
این روزها به این می اندیشم؛ آخرین میخ را چه کسی خواهد زد؟
گویا این بارگاه دیرزمانیست که قربانی میگیرد؛
مسیح!
و ای مسیح؛ حواریون این روزها کجایند؟
خبرشان کن
آخر گرسنه ام؛ شام آخر را بیاورید که زمان زمان رفتن است
راستی مسیح
خدا کجاست؟ او هم آمده؟ او که “شبان من است” ؟ اگر خوابست بیدارش نکن! بگذار بتوانم بی شماره نانی بخورم
بگذار بهانه ای داشته باشم برای …

بیدارش نکن …
این بارگاه دیر زمانیست که قربانی می گیرد
اسماعیل نشد؛ آن حیوان بی زبان
سلمان نشد؛ ابوذر
آدم نشد، حوا

راستی مسیح!
می دانستی آدم سیب را گاز زد؟ می دانستی حوا بر دوش کشید که تبار آدمی سر افکنده نباشند؟ حوا هم صلیب سیب را این همه سال بردوش کشید، بی هیچ چشم داشتی، بی هیچ مهریه ای، بی هیچ منتی …

حوا را دیدی، سراغ سیب را برایم بگیر
خوایم می آید
میروم در بسر
آبستن همخوابگی خدا چه لذتی دارد …

 

بی خوابی

دچار اشکالات اساسی در خواب شدم! به هیچ عنوان احساس خواب ندارم. ساعت ۲ ونیم هست و متاسفانه و یا خوشبختانه شارژم. نیم ساعت پیش مثل این سربازهای سر پست که بر اساس ساعت پستشون رو تغییر میدن؛ شروع به انجام وظایف قبل از خواب کردم. حتی ده دقیقه ای در تاریکی مطلق توی رختخواب از این پهلو به اون پهلو شدم امادیدم نه! نتیجه ای نداره! هووووم.

گفتم دوباره بشینم پای کار و یک تنظیمی رو چک کنم! برام مهم بود که پستی که میذارم روی سایتم؛ چون فیلتر هستم، خودش کل مطلب رو توی گودر نشون بده. امیدوارم کارکنه و کل مطلب رو خودبه خود انتشار بده!

به هر حال نیاز به نوشتن مطلب بود؛ چه مطلبی بهتر از خواب! 🙂

 

اصحاب کهف

امروز احساس اصحاب کهف رو به خوبی درک کردم! احساس اینکه وقتی بعد از ۳۰۰ سال از خواب بیدار شدند و یکی از اونها برای تهیه مواد غذایی به شهر رفت!

آخه امروز که با ایران صحبت کردم و صحبت سر قیمت ها شد احساس کردم ۳۰۰ سالی خواب بودم!!!

یک دفتری داشتم کلاس پنجم ابتدایی، هر چند وقت یک بار از آقای “شیردل” فروشنده سر کوچه مون که خرید می کردم توش قیمت ها رو می نوشتم. چند سال قبل هم وقتی داشتم وسایل قدیمیم رو یک ورانداز میکردم اون دفتر رو دیدم. احساس نوستالژیکی به نوشابه و نون و پفک نمکی و اینطور چیزها پیدا کرده بودم.

وقتی چشمم به نون دونه ۲۵ قرون (!) و نوشابه ۷ تومنی و بستنی ۵ تومنی می افتاد کلی ذوق می کردم که اوووووووه چقدر الان قیمت ها زیاد شده! فکر نمیکردم روزی نون ۳۰۰ تومن باشه و املت که غذای دانشجویی بود، حالا برای خودش بیا و برویی داشته باشه!

به قول ناصرالدین شاه، “همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید” ! وقتی در این مملکت هیچ چیز سرجای خودش نیست؛ انتظار تخم طلا گذاشتن مرغ حکایت عجیبی نیست!

پیامبر بی عصا

نیاز به قدم زدن دارم. امشب چقدر طولانی بود
گویی شب هم امشب سر نامهربانی دارد
و زمان
به توطئه ای شوم رضایت داده است …

و کاش امشب ابری بود
دلم برای باریدن همه ابرهای عالم تنگ است …

گویا دیشب در بستر دعا، آبستن شده ام ..
گویا به پیامبری مبعوث شده ام
من؛ بی عصا، بی کتاب؛ اما خالصانه
معجزه میخواهم …

شب تلخی بود
همراهم در خوابست و من پریشان از ناآگاهی یک نوشته، یک جمله، یک کلام و شاید یک احساس تلخ  …

رویایی دارم

تابه حال برای همه ما پیش آمده که اتفاقات و نوشته هایی رو بارها و بارها به طور اتفاقی در طی یک بازه کوتاه ببنید و یا بشنوید. چیزهایی که به آنها فکر میکردید و یا یک نفر در مورد آن به شما حرفی زده باشد؛ از آن پس مانند یک نوار پیوسته همان کلمه و همان اتفاق و یا همان موضوع را به خوبی بارها می بینید. چیزی شبیه به یک “جذب” و یا قانون جذب!

بگذریم! دیروز مهمان بودم. تلویزیون پخش مستقیم مراسم افتتاح بنای یادبود “مارتین لوترکینگ” رو پخش می کرد که اوباما در حال سخنرانی بود. پس از این سخنرانی، سخرانی لوترکینگ رو در ۲۸ اکتبر سال ۱۹۶۳ که در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاه‌پوستان و سفیدپوستان در برابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دی سی  انجام شده بود رو نشون داد. متاسفانه زبان انگلیسی من خوب نبود، اما با همین زبان دست و پا شکسته، بخش هایی از این سخنرانی من رو تحت تاثیر عمیق قرار داد.

سیه چهره ای در مقابل چند میلیون(به گفته برخی آمارها ۴ میلیون) سیاه پوست و سفید پوست صحبت هایی رو انجام داد که در تاریخ این کشور به عنوان یکی از برترین سخنرانی های تاریخی مطرح هست.

فایل صوتی این سخنرانی: American Rhetoric_ Martin Luther King, Jr. – I Have a Dream

لوترکینگ در بخش پایانی این سخنرانی از یک رویا نام میبرد و بارها جمله خود رو با این عنوان که “رویایی دارم” (I have a dream …) شروع می کند. هر جمله وی من رو از عمق وجودم می لرزوند.

بارها و بارها به این جمله و اینکه من چه رویایی دارم رو از دیروز در سر پروروندم. ده ها و شاید صدها جمله! جمله هایی که شاید واقعا همه و همه رویا بمانند و شاید در زمانی رویایی به حقیقت برسند.

رویایی برای ایران؛ رویایی برای مردم و رویایی برای همه آوارگان و تبعید شده گان وطن!

رویایی دارم برای ایرانم!

و رویایی دارم و رویایی دارم …

به هر حال علی رغم اینکه دکتر لوترکینگ ۵ سال بعد ترور شد؛ لیکن در حال حاضر رویاهای وی به حقیقت رسیده اند. شاید آگاهی رسانی و اتحاد و دغدغه اجتماعی، مسائلی هست که مردم سیاهپوست دهه ۶۰ امریکا به خوبی با اون آشنایی داشتند و این شاید بزرگترین دستاورد آونها در این مسیر بود. چیزی که برای رسیدن به اون در جامعه حال حاضر ایران و نیاز به اون بسیار ضروری هست.

و البته باز هم بگذریم! زیاد علاقه ندارم در این وبلاگ به این گونه مسائل بپردازم. چون دوست دارم حد و مرزی میان همه فعالیت هام و دغدغه هام ایجاد کنم و روحیات خودم رو بر اساس همه شرایطی که دوست دارم و برام ارزش دارند بنا کنم.

یک دلیل دیگری که تشویق به نوشتن این مطلبم کرد این بود که از دیروز تا به حال بارها و بارها و به طور اتفاقی این سخنرانی و این جمله و حتی فیلم و صوت این سخنرانی رو در چند سایت دیدم که البته همه این مطالب در اون سایت ها نه مربوط به سالگرد وی و یا افتتاح بنای یادبودش در دیروز؛ بلکه مربوط به ماه ها و شاید سالها قبل بودند. نکته ای که برای من جالب توجه بود همین قانون جذبی بود که بارها و بارها من رو به این مطلب که از دیروز بهش فکر میکنم، متصل کرد. و البته این موضوع رو بارهای من و شاید حتی شما تجربه کرده باشید.

متن این سخنرانی، و فیلمش رو برای شما در انتهای مطلبم می آورم. اگر به لطف دولت کریمه(!) تونستید با اینترنت ایران بازش کنید که موجب سعادت و خوشحالی من رو فراهم کردید. اگر نشد سعی کنید متن این بخش ازسخنرانی رو بخونید و برای خودتون رویاهایی که درباره آینده مردم دارین رو بازگو کنید. شاید روزی در همین نزدیکی به این حقیقت رسیدیم.

مارتین لوتر کینگ در ۴ آوریل ۱۹۶۸ در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد. در سال ۱۹۸۶ مقرر شد برای بزرگداشت یاد وی در ایالات متحده آمریکا سومین دوشنبهٔ ماه ژانویه تعطیل رسمی اعلام شود.

متن انگلیسی:

Let us not wallow in the valley of despair, I say to you today, my friends.

And so even though we face the difficulties of today and tomorrow, I still have a dream. It is a dream deeply rooted in the American dream.

I have a dream that one day this nation will rise up and live out the true meaning of its creed: “We hold these truths to be self-evident, that all men are created equal.”

I have a dream that one day on the red hills of Georgia, the sons of former slaves and the sons of former slave owners will be able to sit down together at the table of brotherhood.

I have a dream that one day even the state of Mississippi, a state sweltering with the heat of injustice, sweltering with the heat of oppression, will be transformed into an oasis of freedom and justice.

I have a dream that my four little children will one day live in a nation where they will not be judged by the color of their skin but by the content of their character.

I have a dream today!

I have a dream that one day, down in Alabama, with its vicious racists, with its governor having his lips dripping with the words of “interposition” and “nullification” — one day right there in Alabama little black boys and black girls will be able to join hands with little white boys and white girls as sisters and brothers.

I have a dream today!

I have a dream that one day every valley shall be exalted, and every hill and mountain shall be made low, the rough places will be made plain, and the crooked places will be made straight; “and the glory of the Lord shall be revealed and all flesh shall see it together.”

This is our hope, and this is the faith that I go back to the South with.