دوران دبستان، هنگامی که دانه های ریز برف رو می دیدم، دچار ذوق زدگی می شدم!! شاید به این دلیل بود که دوست داشتم صبح که بیدار میشم اخبار رادیو اعلام کنه مدارس تعطیل هست! و همیشه حرص عجیبی برای اندازه دانه های برف می خوردم! دوست داشتم برف که میباره دونه درشت باشه و بمونه روی زمین. همیشه وقتی برف میبارید، بابا همون اول میدونست و میگفت این برف موندنی نیست و یا برعکس.
از اون زمان سالها گذشته ، ولی اکنون که دارم این متن رو مینویسم، دلهره ای عجیب دارم. پش میز کنار پنجره، نگاهم به دونه های ریزبرفی هست که داره می باره. اینبار نگرانم. شاید چون بیش از اندازه طعم تعطیلی رو چشیدم. شاید چون از ته وجودم دلم برای پشت میزهای مدرسه، درس و دانشگاه تنگ شده. شاید حال و هوای زندگی من طی این سالها تغییر زیادی کرده باشه، اما احساسم به مدرسه هیچ وقت تغییر نخواهد کرد.

