هر روز که پیش میرویم این حلقه تنهایی مان نه تنها تنگ تر، بلکه خلوت تر می شود! خلوت نه از دیگران، که خودمان. این روزها به خود بودن هم نمیتوان رسید. چرا که یکی از بزرگترین راه هایی که به دیدن ادمی منتهی میشود، تصویر شدن در دیدگاه دیگران است. بماند که این روزها به این موضوع دیگر همچون گذشته اهمیت نمیدهم. بیشتر آدم ها یا در توهم غم انگیز یک حزن مقدس سرگردانند و یا در مرثیه دو روزه خوش بودنشان، رقص و شعر مولانا را در میانه بازار های زرگری زمانه برپا کرده و باز اما هر دو دسته را فاصله ایست همچون مو !
طی این سه دهه زندگی که ناف نازک زندگی ام را با قیچی حضور بریدند و مشت های گره کرده بر پشتم فرود آوردند تا دم براورم و به حضور در این دنیا اعتراف کنم؛ تا اکنون که به حالتی دیگر با جهان دیگری پیوند خورده ام؛ آموخته ام که تپه ماهورها در زندگی جایگاهیست برای همان مشت های گره کرده که قابله سفید پوش بر بدنم مینواخت! تپه ماهورهایی که هر روز با آن مواجه میشوم. روزی بر سعود آن قدم میگذارم و روزی بر سقوط از آن!
از شماره خارج گردیده این شمارش ماهورها! از زمانی که فهمیدم فهمیدن چه هست به دیدن آن ماهورها هم مستفیذ شدم.
دیگر نگاهش نمیکنم که چه اندازه دارد و چه خواهد شد؛ تنها به رفتن فکر میکنم….
میخواهم بروم …
به قول یک نوشته: “میخواهم بروم … روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد. اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم”

