پیامبر بی عصا

نیاز به قدم زدن دارم. امشب چقدر طولانی بود
گویی شب هم امشب سر نامهربانی دارد
و زمان
به توطئه ای شوم رضایت داده است …

و کاش امشب ابری بود
دلم برای باریدن همه ابرهای عالم تنگ است …

گویا دیشب در بستر دعا، آبستن شده ام ..
گویا به پیامبری مبعوث شده ام
من؛ بی عصا، بی کتاب؛ اما خالصانه
معجزه میخواهم …

شب تلخی بود
همراهم در خوابست و من پریشان از ناآگاهی یک نوشته، یک جمله، یک کلام و شاید یک احساس تلخ  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.