مسیح

قسم به مسیح و بار سنگین صلیب؛
و صلیبی که رنگ مصیبتی عظیم داشت
مسیح را در آن مسیر طولانی، صلیب بر دوش نهادند،
مردم صلیبش را دیدند و بر غم آن اشک ها ریختند و ندیدند مصیبتی که در پی آن دوان بود
چه صلیب ها که بر زندگی انسان ها نقش بسته، جان گرفته، رنگ پذیرفته و حقیقت یافته
و جان گرفته، جان آدمی را گرفته و خود جان گرفته
این روزها به این می اندیشم؛ آخرین میخ را چه کسی خواهد زد؟
گویا این بارگاه دیرزمانیست که قربانی میگیرد؛
مسیح!
و ای مسیح؛ حواریون این روزها کجایند؟
خبرشان کن
آخر گرسنه ام؛ شام آخر را بیاورید که زمان زمان رفتن است
راستی مسیح
خدا کجاست؟ او هم آمده؟ او که “شبان من است” ؟ اگر خوابست بیدارش نکن! بگذار بتوانم بی شماره نانی بخورم
بگذار بهانه ای داشته باشم برای …

بیدارش نکن …
این بارگاه دیر زمانیست که قربانی می گیرد
اسماعیل نشد؛ آن حیوان بی زبان
سلمان نشد؛ ابوذر
آدم نشد، حوا

راستی مسیح!
می دانستی آدم سیب را گاز زد؟ می دانستی حوا بر دوش کشید که تبار آدمی سر افکنده نباشند؟ حوا هم صلیب سیب را این همه سال بردوش کشید، بی هیچ چشم داشتی، بی هیچ مهریه ای، بی هیچ منتی …

حوا را دیدی، سراغ سیب را برایم بگیر
خوایم می آید
میروم در بسر
آبستن همخوابگی خدا چه لذتی دارد …

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.