امروز، روز خوبی نبود. این دو شب اخیر خوابهای خوبی نمیبینم. افرادی که سالها قبل فوت شدن میهمان این دو شب من بودند. اتفاقات روزانه؛ خاطرات قدیم و همه دلتنگی ها با حالت ها و رنگ و بوهای نامطلوب، حضور پررنگی در نیمه های شب من دارند.طی شب بارها و بارها راه رفتم و قدم زدم، اما نشد و نرفت و نخوابیدن!
شروع غمناکی رو در صبح داشتم.
اکنون دوباره شب هست و من سرگرم به هیچ! جرات نگاه کردن به اطرافم رو ندارم. میخوام فقط فکرم درگیر جایی باشه. هرچند بیهوده. نمیخوام دوباره میزبان افکاری باشم که هیچ سوغاتی جز اضطراب برای من به همراه ندارند.
با همه این احوال، معده درد امانم رو بریده! دردی که به خوبی بوی اضطراب رو در خودش بروز داده.
این روزها هوای یک ذهن آرام، آرزوست!


درود و صد درود به رفیق دوست داشتنی ام.
محمد حسین جان حقیقت آن است که همبستگی من به تو فقط به فقط به خاطر متانت و ادب توست.
اما بی خبر و بی خبر رفتی و یادی از من نکردی!!!
من سراغ تو از اون دوستانی که از تو میشناسم ، پیدا می کنم، اما حقیقت دلم برات تنگ شده ….
هر جا ؛ زیر این آسمان ، روی هرسنگ فرش که هستی ،آزاد و سالم باشی.