شب است و ساعت، هفت دقیقه بامداد را به رخم می کشد؛ نوای در گوشم بارها و بارها در حال تکرار است:
پشت میز سیاه رنگ، نشته ام. خفگی رهایم نمی کند. دوست دارم امشب بنویسم بی پرده؛
پرده اول: در حال قدم زدن در اسکله، حس آشنایی همراه شده با طعم غریبه گونه. بی خوابی کار و خواب آلودگی استامینفن و دل درد.
پرده دوم: الو، مامان! خوبی؟ چرا صدات اینطور هست؟ بی حالی مامان؛ مطمئنی همه چیز خوب هست؟ از بابا چه خبر؟ مامان لطفا به خودت برس؛ قربانت! فردا حتما دوباره زنگ میزنم…
پرده سوم: پشت میز شام و خاطرات هم خانه از پدرش و روان شدن ناخودآگاه آب بینی؛ انقباض گلو و فشار دادن قاشق و محو یادآوری خاطرات گذشته.
پرده چهارم: پشت میز، خفگی، فیس بوک، خفگی، خبر، خفگی، آهنگ، خفگی، استامینفن، خفگی؛ تف تف تف
پرده پنجم: کامنتی بر نوشته آزاده ؛ جاری شدن آب بینی! زمزمه یک بیت … “باز آر” مرا به آسمانها … و باز فکر میکنم که این “باز رفتن”، خود راحتیست و دیگر آزاری … !
پرده آخر: بادهای خواب وزیدن می گیرند … . توهم این فکر که چه کسانی این متن را خواهند خواند و چه برداشتی خواهند کرد؟ مانند دهها گذشته دیگر آب نمکش دهم؟ خیالی نیست. آخر، آدمیزادست! از قضاوت شدن ترسیم نیست!

