به طور اتفاقی دیروز به کنار یک دریاچه رفته بودم. دریاچه تشکیل شده بود از یک بند خاکی و پلی بر روی آن!
غروب آفتاب دوست داشتنی با تابشی و بازتابشی دلپذیر و استاده در میان پل به مرداب مجاورش خیره بودم. مدتی است که خودم رو بر روی این پل ها میبینم، پل هایی که همچون مرحله گذار، از خرابی پشت سر به سراب رو برو هدایت میکنه.
مدتی بود احساس میکردم در پس جنگ باید استراحت کرد؛ غافل از اینکه این برزخ، رزمگاه دیگریست.
روزهای من بردو گونه اند، یا تاثیر پذیرفته از اعمال بیرونی، یا برگرفته از نگاه درونی! توانی برای تغییر و یا بهبود تاثیرات بیرونی ندارم، اما نگاه درونی چیزی برخواسته از تناوب رفتار در گروه دیدگاه من خواهد بود. سلسله مراتبش را خودم تعیین میکنم و حالتی را در نهایت از آن بر میگیرم.
شاید این گفته درست باشد که بسیاری از ما به اندوه درونی خو گرفته ایم و عمق وجود را در درد درون دانسته و از وجودش خود را بی دریغ بهره مند میکنیم، و غم را واسطه ای برای دانستن و فهمیدن میدانیم. اما گذار موفق از این شرایط می تواند عمق توجه به محیط پیرامون با در اختیار گرفتن آثار منفی اش باشد تا بدین وسیله از آگاهی در کنار رضایت فردی بهره ببریم. تسلط بر غم خوگرفته را، بی توجهی و ناآگاهی به پیرامون نمیبینم در عین حالی که شادی انفعالی نیز، تسلطِ بر ناگوارها نمیدانم.
کمی دیر شده، اما احساس بهتری دارم اکنون.

