حکایت این روزها

چه این روز های اسفندماه در گذر زمان شتابان می رود و من در وهم بودنش، هر روز را یک به یک از دست می دهم. به نوعی بهترین روزهای زندگی من در این سالیان عمر این ماه است.(حداقل تاکنون چنین بوده) . روزشمار هر ساله اش حداقل تاکنون چنین نشانم داده که هر سال از ابتدای این ماه تا انتهای آن در قایقی از حوادث و رخدادهای هیجان انگیز و بعضا غم انگیز نشسته و عبور کرده از انبوه تجربیات و خاطرات و خطرات.
جای آثارش چه بر جسمم، چه بر توالی نوشته های وبلاگهایم و چه بر روحم( به قول یک دوست؛پرفتوح) جاودان مانده است. دوسالیست که دیگر، صفحات تقویم میزبان نوشته هایم نیست. دوسالیست که دستانم بر روی صفحات سیاه رنگ، خاطراتم را می نگارند و گاه، دارم در این دوره که صدایی و تصویری که درج شده دلتنگی ها و خاطرات و شادی هایی از این مدت! (جلمه بندی ام همچنان همان است که بوده! )

اکنون من در آستانه آخرین سال از دومین دهه ی عمر؛ نشته در استارباکس با نوایی از سرزمین گیتار و طعم سردی از برزیل و می نگارم آخرین نگاره های فکری ام و احساسی ام در این یک سال و اند واپسینش. خواستم کلمه احساسش را پاک کنم؛ لیک دیدم صادقانه تر است چون وقتی می نگارم که احساسم خواستار آن است، چرا که هنگامی عقل بر انگشتانم حکم میراند، در این چهارچوب چیزی نمی نویسم و خود را در دو جایگاه ناپیدایی به تصویر میکشم که نگرانی برای خوانده شدنش ندارم و می توانم به دور از هر خودفیلترینگ آزار دهنده، روایت کنم آنچه را که جاریست .
یار من ای تو ای بارانم چون کویری تشنه مانم آرزویی برای من … (رادیو در حال پخش این آهنگ است؛ خواستم تا حال و هوای نگارشم را بهتر روایت کنم)

اکنون این منم مردی … . نه نه؛ خوشم نمی آید از این جمله های پرمحتوایی که به سبب تکرارش، نخ نما شده ای بیش نیستند. نه نه و نه.
یک ماهی که گذشت همراه بود با یکمین سالگردی که رفتم و آمدم! تبعیدی اجباری، احساسی، اعتقادی و شاید آرمانخواهانه؛ به هر حال هرچه اسمش را بگذاریم فرقی نمی کند، چون من اکنون در آن هستم و البته معتقد به این مهم که با گذشت زمان هر یک از این کلمات و اسامی و برچسب ها قالب و تعریف واقعی خود را به دست می آورند و هنوز زود است برای برگزاری یک دادگاه!
یادم است تولدم را در سال قبل که چهارمین روز این تبعید بود و بنشسته در کنار “خور” به گذشته ام فکر میکردم (به مانند مرده ای که در آنی خدا همه عمرش را به تصویر میکشد که البته شاید همه ما این معضل را تجربه کرده باشیم) .
شب که به خانه امدم نتیجه اش شد این!

دوست دارم فایل های صوتی که طی که دو ماه آخری که در ایران بودم را روزی از آرشیو خارج کنم و یک به یک بشنوم. صحبت هایی که اکنون برایم جز یک تصویر گنگ نیست. گویا یک ترس درونی در وجود من است که مرا از خواندن و شنیدن آنها وا می دارد. میترسم از اینکه آنچه را که میخواستم و به دنبالش بودم را به گوشم بشنوم و با تصویری که ساخته بودم در کنار یکدیگر قرار دهم. تصویری که شبهای مدیدی است ذهنم را فرا گرفته و اعتمادم را به تمام باورهایم به سخره گرفته است. این شب هایی که گاها دوست دارم در آغازین دقایقی که سر بر بالین میگذارم، نوای دادم را رها کنم و … .
گهر چون نگو در زمانه یکی … (صدای آهنگ رادیو؛ گویا امروز نوار، هم نوانیست) .

دیگر نوشتنم نمی آید. بس است همین اندازه برای یادگاری بر روی گذشته ام که در این هنگامه خواهم خواند. البته اگر در قنداق چهاردیواری بتنی یک امامزاده نخفته باشم!
امروز دلم از خودم پر بود. پر از چرایی دور بودن از خود؛ پر از چرایی نبودن در خود و پر از چراها و چراهای بسیار که به مجال برای آنها وقت خواهم گذاشت.
گفتمش دروغ میگی ماه پیشانو تو مستی … (رادیو همچنان غرغر میکند)

و باز آهنگ و آهنگ؛ البته این را میگذارم تا بشنوید که چه غوغاگریست.

Farzad MILANI-Esrar Enkar by M.H.Ziya

دو روز دیگر نوروز دومم را به دور از وطنم و خانواده ام سپری می کنم در حالی که دوست دارم به این فکر کنم که شاید اکنون در نبودنش و حس نکردنش می توانم بهتر به درک واقعیتش پی ببرم. چرا که در نبود یکساله ام، احساس نزدیک تری به عزیزانم ندارم. در نبود یکساله ام واقعیت حضور یکساله مجازی ام برای همه آنها پذیرفته شده و این موفقیت بزرگی بود برای همه ما. در نبود یک ساله ام، بوها و صداها و نواها رنگ و لعاب دقیقتری یافته اند. ذره ذره ها را می بویم و قدر میدانم برای آنچه که داشتم و اکنون وهمی از آنها گاه گداری رخ می نماید.
و اما حاصل این روزها، یافتن بود و درک کردن و رقیق شدن آدم هایی که با تمام وجود دوستشان داشتی. حاصل این روزها طعم تلخی بود که به واسطه مفید بودنشان نوشیدم. (همچنان دارم گوش میدهم به این نوای زیبا که نوروزست و قلقلکت می دهد) .
اکنون راضی ام به آنچه هستم و انجام داده ام، زیرا که آموختم و من تشنه پرداخت هر هزینه ای برای آموختن هستم.
یک مطلب در مورد چهارشنبه سوری و روز تولدم خواهم نگاشت.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.