خواه و ناخواه

حتی یک لحظه این ذهنیت از مغزم نمی گذرد. وقتی حسی از درجۀ ارزش ساقط شود باید کنار گذاشته شود و با چیزی مهم تر یا حتی سنگین تر پر شود. تا کجا؟ تا کی؟ تا انتهای بی فکری یک انسان و یک ملت؟

آیا خواستن و یا خواسته شدن در این میان بابی از اعراب دارد؟ و باز از خودم می پرسم تا کی و تا کجا؟ آنکه درک میکند، به درک می رود. پس باید گوش بست، چشم خاموش کرد و دهان را بر افسار خفقان استوار کرد! و البته خوب میدانم که اکنون من کجا هستم و لب بام کجاست!

آدم ها یکدیگر را ناخواسته به بردگی می گیرند، گاهی به شرافت، گاهی به رذالت. آیا می دانی تنها تفاوت میان این دو کجاست؟ در میزان فهم عامل!

همین حماقت است که مرا در این راه زنده نگه میدارد …

تک تک

دوست دارم بنویسم برای خودم، برای تنهایی خودم و برای خلوت خودم. دوست دارم بنویسم برای صفحه ای که خواننده ای نداشته باشد. برای صفحه ای که به جای نمایش نوشته های من، پیام فیلترینگ عقیده ای را نشان دهد که بیداد می کند.

دوست دارم اسمی دیگر، نامی دیگر، گوشی دیگر و زبانی دیگر را به کار گیرم و پیمانی ابدی ببندم میان همه این فرایض!

دوست دارم در ناکجا آباد ذهنم، درونم و خلوت افکارم، پرده ای دیگر را به آپارات خانه ی یک بیننده بسپارم و دیالوگ آخر را با تمام وجود از درونم فریاد برآورم. گاهی از بی فریادی؛ نه از بی صدایی که از خفقان آن، غم سکون را حس میکنم. نه آن سو امنیتی و امیدی، نه این سو گرمای …. .

دوست دارم خلوتم را و تنهایی ام را و صدای تک تک کلیدهای این صفحه سیاه را، تا به فشار هر دکمه آن، هجوم افکارم را به سخره بگیرم. این روزها بیشتر از هر دوران دیگری در زندگی ام به این کلید ها و این صداها و این تک تک ها نیازمندم.

 

 

منطق در سرزمین خاکسترها

جامعه بر اساس چهارچوب های جاری خود و بر اساس آنچه در تعاریف اجتماعی پایه گذاری شده در فرهنگش سازماندهی شده است از یک سری نتایج همیشه رنج می برد. جامعه ایران متاسفانه یکی از بهترین نمونه های این نوع نتایج است. جامعه ای که با این همه تفاوت در اقوام و مذهب و دیدگاه، نمیتواند خود را در قالب یک قانون ثابت و بر آمده از دیدگاه چند نفر منتسب به جریانی و تفکری خاص، زیر یک پرچم به رضایت نسبی وبالای مردمی رهنمون شود. چهارچوبی که اساس آن نه به این نسل و نسل قبل از آن، بلکه به نسلی پدرانمان گره خورده و نه من نوعی و نه هیچ یک از این اکثریت جوان جامعه ایران، اندک نقشی در آن نداشته، اما بیشترین نقش و نتیجه آن بر روی همین نسل پیاده و اجرا شده است.

من در این چهارچوب اجتماعی حق گفتن خواسته ام را بر اساس پایه ریزی عقیدتی خودم ندارم. من در این چهارچوب قوانین اجتماعی به عنوان یک درمانده در برگ برگ این کتابچه روزگار سپری کرده و نقشی حتی به عنوان منتقد نیز برایم قائل نیست. این قانون مانند همان برکه ایست که راکد مانده و بوی ماندگی اش ثمره و حاصل من است. ایران برای همه ایرانیان بوده و خواهد بود و قانون اساسی آن نیز باید براورده کننده نظر همه ادیان و اقلیت ها و دیدگاه ها باشد. البته نه در سخن و نوشتار، بلکه به گفتار و عمل و عینیت جاری آن!

قانون منطقی، اجرای منطقی میخواهد. نه این قانون به طور کامل منطقیست و نه اجرای آن این شائبه را به ذهن میرساند که مجریان در صدد اجرای آن هستند. التبه مجریان قانون از نظر توانایی هیچ مشکلی ندارند، لیکن آنچه بر افسار دیدگاهشان متصور باشند را اعمال و آنچه که بر خلاف آن باید را منکر می شوند.

مسئله امروز جامعه ما آگاهی است. آنها که می دانند و آنها که نمی دانند و البته آنهای که نمیخواهند کثیری از مردم بدانند. دموکراسی و برابری در هیچ جامعه ای مستقر نخواهد شد مگر آنکه مردمش در آگاهی از برابری نسبی برخوردار باشند. آگاه کردن و آگاه نمودن مردم یک جامعه به حقوق اولیه خودشان و ترسیم یک راهکار برای رسیدن به آن، مهمترین وظیفه هر فعال اجتماعی است. قرار نیست در پس هر آگاهی یک انقلاب خوابیده باشد و قرار نیست در پس هر دانستن تخریب و اعدام و کودتا خوابیده باشد. حکومتی که فاسد نیست از آگاهی مردمش بیمی ندارد. حاکمانی بیم دارند که حاضر نیستند خود را برای اندکی در بوته آزمایش افکار مردم و انتظارات آنها قرار دهند. حکومتی بیم دارد که از همه گونه رفتارهای بسته، برای خاموش نگاهداشتن بیداری انسان ها در جوامع فروگذار نیست.

حاکمان باید بدانند که اصولا هر منتقد بر انداز و انقلابی نیست. باید بدانند که بستن راه انتقاد، بستن راه منطق است. هنگامی که راه منطق در جامعه ای بسته شد، گفتمانی جز خشم و نفرت در جامعه متسری نخواهد شد.

از دیدگاه من و بر اساس تاریخی که بارها و بارها خوانده ام و تجربه ی تاریخی که طی این ۲۰  و اندی سال به یاد دارم، تفکر مردم بر حاکمان غلبه خواهد کرد. اما هزینه این غلبه در شرایط کنونی جامعه ما کمی گران خواهد بود و تا زمانی که بیان من شهروند با تو کارگزار از ترجمانی متفاوت برخیزد، آرامش به سرزمین خاکسترها باز نخواهد گشت. خاکسترهایی که در بستری از آتش، آرام گرفته اند.

 

حال و احوال

حال و احوال این روزهای من حال و احوال ماندگی و درماندگی یک تفکر است. میان پوچی مطلق و امیدواری صرف. از طرف به بن بست تاریک یک دالان پوچ بودن میرسم و از دیگر روی به آستانه راهی سپید با درختانی از آزادی!

همراهم نه همراه است و نه نه بی راه. همراهم خود عذاب خلصه آلود یک وهم سبز رنگ را برای سالها باید به همراه کشد. همراهم خود زخم خورده این مسیر است.

راهیم نیست. امروز و دیروزم، چون فردا و فردا ها خواهد بود و مطلق پلید تاریکی همبسر شیطانی یک نفس. جامه سپید می پوشم، تا در هم آغوشی این وهم، مرزی بین بودنمان باشد. تفکیکی میان اندیشه مان با حقیقتی که در عرق این هم آغوشی ساری و جاری یست.

همیشه در پس این بودن نقش خیالی به بازی کودکانه خود با تیله هایی از جنس مردمک ها مشغولست. همیشه وهم را واژه ای می پنداشتم برای آنچه خیالست و نه اسمی برای کودکی در آغوشم. در پس ماه ها اکنون در ابتدای آن وهمم. در ابتدای آن خیال. در ابتدای آن مشترک … .

هوای این چند روز آفتابی و گرم است. اکنون سپیدی این برف بر جا مانده از زمستان به کناری رفته. نمیدانستم پیش از این بر روی چه راه می رفتم. زمینی محکم یا یخی تازک بر سطح دریاچه ای عمیق.

 

مادر…

سر تعظیم در مقابل وجود اهورایی اش فرود می آورم . وجود اهورایی که سالها نوازشگر روح و جسمم بوده و خواهد بود.
خدایش در همه حال از بلا نگه دارد … .

روزت فرخنده باد مادرم!

 

بعد از روزها

محمد حسین ضیاء

به همین زودی سه ماه شد. سه ماه بدون ایران و سه ماه دور از ایران… . یادم میاد تمام مسیرهایی رو که در ماه های آخر قدم میزدم، گوشی موبایلم رو توی دستم میگرفتم و صدای اطراف رو ضبط میکردم. میدونستم دلم برای همه اون صداها تنگ خواهد شد.
از صدای لحظه ای که وارد مترو می شدم تا لحظه خروج. از صدای خیابون آزادی و چهارراه ولی عصر و بازار تجریش و سمنوی عمه نرگس گرفته تا صدای خودم با تنی لرزان وقت بالا رفتن از پله های شرکت.

یادم میاد وقتی توی خیابونی قدم میزدم این جمله رو زمزمه می کردم که معلوم نیست بار دیگری برای قدم زدن در این خیابون بدست بیاد. سعی میکردم لذت بودن در اون رو با تمام وجودم احساس کنم. سال ۸۹ برای من تمام حادثه بود. به طوری که میتونم برای هر روزش اتفاقی رو به خاطر بیارم. طی این سال درس گرفتم و درس پس دادم. هر روزش برام تجربه شد و تمام زندگیم رو میتونم در مقابل این یکسال قرار بدم.

در حال حاضر رضایت دارم از عملکردم در این یکسال. خوشحالم که با تمام وجودم و ظرفیتم تلاش کردم . هر روز نقش یک منجی رو بیشتر در زندگیم احساس کردم. کسی که بود و حضور داشت و امیدوارم بتونم سپاسگذارش باشم.

شاید کسانی که این مطلب رو بخونن از من انتظار دارند که من در رابطه با موضوعات دیگری بنویسم. اما من این خلوت گاهم رو خالی از تمام رخداد ها می خوام. دوست دارم اینجا دهن کجی بکنم به همه افکاری که در روز همراهم هست و خارج از اونها بحث کنم و بنویسم و کمی با خودم باشم.

سال ۹۰، ماراتن دیگری هست که آغاز شده. هنوز دارم کفش هام رو میپوشم. زمان رو نباید از دست داد.

بهتره برم تا دیر نشده. البته منظورم از این خط آخر چیز دیگری بود. شیری بود که برای مایه زدن آمادست؛ جاتون خالی، برای خوردن یک ماست شیرین! 🙂

 

 

تولدی دیگر….

دوست داشتم، اما فکر نمی کردم! تنها ترین روز تولد من!

این روزها دوستان عزیزم را بهتر شناختم. این روزها تفاوت بر باد رفته و از یاد رفته را بهتر دیدم. خوشحالم و امیدوار…
امشب  را برای سلامتی و طول عمر عزیزانی دعا و آرزو می کنم که عمری را برای من گذاشتند. برای مادری که ماهها و سپس سالها بی قرارش کردم و برای پدری که نیمی از بدنش را بر اثر سالیان برایم نثار کرد…

آمین

پنج سال گذشت…

پنج سال گذشت
نقطه سر خط!

این حکایت مبسوط یک زندگیست….
نمی دانم شنونده تبریک باشم یا بیننده تمسخر؟
نمی دانم نشان افتخار است یا برچسب بد نامی؟
تنها می توانم حس سرمای پوزخند تلخ بر لبانم را احساس کنم که با نیم نگاهی به گذشته، در آستانه آینده وامانده است…
این حکایت هجرت است از مایی به منی!
هجرت به ناکجا آباد یک انسان
چند روزیست که بوی هجرت می آید…

پدر

کسی دخترم را دیده است؟

کسی تنها گمشده ی مرا دیده است؟

شکست پوست پیشانیم خبر از بی تابی دورانم می دهد

لزرش دستانم نشان قلب شکسته ایست که تقدیر برایم رقم زد

۱ روز؟ ۲ روز؟ ۱ ماه؟ ۲ سال؟ چند وقت…؟ یک عمر

یک عمر بی او تنوانم بود

نتوانم! من پدرم.

پدر را روز الست دایگی فرزند ندادندش! زیرا تحمل اندک دوری، اندک گریه و رنجش فرزند را نداشت

پدر همیشه تنها بود

پدر همیشه تنهابوده و تنها خواهد ماند

ودر پس تنهایی خویش زودتر از آنچه دیگران بدانندخواهد مرد

پدر همیشه زودتر خواهد مرد

توان ماندنش نیست

دخترش را می خواند:

من پدرم… پدری خسته دوران، پدری رنج دیده دوران

اما پدر که بود؟

پدری که تا دختر نبود، اسمش “مرد من” بود و چون زن مادر شد اون نیز دیگر مرد نبود. شوهر بود. پدر بود. درمانده و تنها بود…

پدری که عمری را در پس تنهایی گذراند تا دختر روی آرامش بیند

پدری که همیشه در میان مهر مادر و دختر غریبانه بود

پدری که همیشه تنها بود

اما مادر رفت!

دختر رفت!

زندگی رفت!

او ماند و خروار خروار خاطره و اندوه نبودن

پدر روزها در میانه کوچه ها با بی نوایی ندا میداد:

غمگینم. پدری غمگین را دیده اید؟

این منم

پدری تنها در آستانه ی گمراهی دوران

دخترم کجاست؟

دخترم را می خوانم….

دخترم کجاست؟

شاهنامه

بنام  خداوند  جان  و خرد                                                        کزین برتر اندیشه بر نگزرد

امروز شاهنامه رو شروع کردم. آرزویی که دیر به سراغش رفتم. اعتراف میکنم چندین مرتبه شروع کرده بودم و ناقص موند.

ازین پرده برتر سخن گاه نیست                                                  بهستیش اندیشه را راه نیست

شاید آشنایی من از کودکی با داستان های شاهنامه در این حس و خواسته ی همیشگی برای خواندن کامل این اثر بی تاثیر نبوده باشه. یادم میاد اولین مرتبه که تونستم به آرامگاه فردوسی قدم بگذارم ۱۲ سالم بود. همان زمان از کتابفروشی در حاشیه آرامگاه کتاب داستان نبرد رستم با دیو سپید رو خریدم. کتابی با جلدی آبی رنگ و تصویرسازی از همان صحنه نبرد.
دومین آشنایی نزدیک من با داستان های فردوسی مربوط به رستم و سهراب بود که تاثیر خاصی رو بر روی من گذاشت. احساسی که منو دچار رویا پردازی هایی کودکانه می کرد.

خوندن آثار مرتبط از شاهنامه هم جزو مواردی بود که بهش علاقه داشتم. خوان هشتم اخوان از جمله نبشته هایی بود که هیچ گاه یادم نخواهد رفت. حس اندوهی که همیشه صورتم رو خیس می کرد.

قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است ”
شعر نیست.
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ – عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
“…روکش تابوت تختی هاست …”

… با هزاران یادهای روشن و زنده…
گفت در دل : ” رخش ! طفلک رخش
آه”!
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد ناگهان انگار

 

به هر تقدیر من شروعی دوباره رو برای فتح این کاخ بلند….

بر آوردم از نظم کاخی بلند                                                    که از باد باران نیابد گزند