و من ایستاده ام
آنجا که هر باد و نابادی وزیدنی دارند تند و خشمگین!
من ایستاده ام آنجا که آب دهان هر کس و ناکس کف کفشانم را سیراب میکند!
من ایستاده ام آنجا که بزدلانش جز در پرتویی خاص قدرت صحبت و ادراک ندارند
من ایستاده ام آنجا که محبت و رافت را با آفتابه به خوردت میدهند
من ایستاده ام آنجا که زیباترین ترانه اش سوخته و فالش ترین آهنگش را گویا همه پسندیده اند
من ایستاده ام آنجا که بند وبار را از خر باز کردند و بر پشت آدمی نهاده اند تا از یاد نبرد که خر چه وظیفه سنگینی داشت!
من ایستاده ام آنجا که بشقابهای پر بر سر بامهاست تا سر سفره ها
من ایستاده ام حالا ها و حالاها!
پایم بر زمین نیست اما ایستاده ام…
شاید نمیدانم که من بردارم…
