ما فریاد میزدیم : ” چراغ ! چراغ ! “
و ایشان درنمی یافتند .
سیاهی چشمشان
سپیدی کدری بود اسفنج وار
شکافته
لایه بر لایه
شباهت برده از جسمیت مغزشان .
گناهی شان نبود :
از جهنمی دیگر بودند …

وب سايت شخصی محمد حسین ضیاء
ما فریاد میزدیم : ” چراغ ! چراغ ! “
و ایشان درنمی یافتند .
سیاهی چشمشان
سپیدی کدری بود اسفنج وار
شکافته
لایه بر لایه
شباهت برده از جسمیت مغزشان .
گناهی شان نبود :
از جهنمی دیگر بودند …
تا حالا بیش تر از بیست بار خوندمش اما نمی فهممش!
:۰