گاهی وقت ها، باید دور اِستاد تا صدمه ندید
منظور از انسانی ست که برای تخلیه خشم دست به تبر برده؛
منظور اعدامی ست در شب آخر؛
منظور خورشیدیست که برای تخلیه خود، می سوزاند؛
منظور مادریست که هنگامه آبستن، همه را دزد می داند؛
منظور پسریست که هنگامه عاشقی، هر نری را رقیب می داند؛
منظور آن دلتنگی ست که پس از طی وصال، هر آنچه از وصل وی به مرادش بازداشت، طرد می کند؛
منظور کودکیست که در خلوت خود لیسکی را به حرص می لیسد، مبادا نگاه همبازی آزارش دهد
و منظور غربتیی یست که دیگر ناخنی برای خراشیدن ندارد و فکر به بیراهه می دواند، همو که هیچکس را بی نقطه هم خواهد شناخت!
گوشه اتاق پشت میز کنار پنجره نشسته ام، دوربین کوچک را بر می دارم، تمامش را در می نوردم.
هیچ گاه چنین نبوده؛
اه!
سوزش لعنتی!


نفهمیدم اش :/