ظهری گرمی بود. در ایستگاه به انتظار نشسته بودم. اتفاق خوبی نیفتاده بود و غرق در تلخی ادامه دارش بودم. تلخی که بروزش را در چهره ام به خوبی حس میکردم. اتوبوس آمد و آدم های به انتظار نشسته در ایستگاه نیز همچون من سوار به مقصدشان شدند. هر چه تلاش میکردم که سنگینی چهره ام را بربایم نمی شد. آدم های اطراف برای غیرقابل تحمل بودند. رفتارهایشان، نگاهشان و همه چیزشان.
بخش معلولین جلوی اتویوس، میزبان دخترکی رنگین پوست در آغوش مادرش، بود. بی امان نگاهم میکرد. بعید می دانستم عمرش از انگشتان یک دست تجاوز کرده باشد. نگاه خیره و چشمان سیاه، در زیر نور شدید آفتاب کنار پنجره، توامان با مکیدن انگشت اشاره اش؛ حسی تام از یک کودک با انبوهی از کنجکاری را تداعی می کرد.
یکه خوردم. نگران از دیدن آن همه تلخی در من، به آرامی از بالای صورت، ابروهایی که دست در گریبان هم برده بودند را باز کردم. وه چه حس خوبی. انقباض ممتد را در ابروهایم نفهمیده بودم. لبخند را بر گونه ها و لبم ساری کردم. نگاهش را بر نمیدارد اما اندکی از آن نگاه تعجب برانگیز می کاهد. گویا حس بهتری به این صورت در هم فرو نخفته دارد.
حس آسودگی بهتری دارم.
پیاده می شوم و در زیر عمود گرم آفتاب ظهر، مسیرم را پی میگیرم. چرا صلاحی نیست؟ چرا اینگونه؟
اتفاقات امروز را دوباره مرور می کنم.
سوال هایی از صبح برایم باقیست. خاطرم سخت سنگین است!

