حوصلتی نیست!

ترسیدم آنقدر از روی عصبانیت گزنده بنویسم که سر آخر دامن خودم را نیز بگیرد!

امشب خبر دادند حوا سیبی گاز زده! اجازت خواستند تا برانندش بر زمین، البت به همراه آن آدم!
گفتم دیر نخواهد شد! فعلا حوصله ای نیست.
به وقت که بر زمین عزلتش دادیم؛ آنقدر زمانه اش سیب گاز زند که دیگر آدم و آدمیت از سر بدر شود!

2 دیدگاه دربارهٔ «حوصلتی نیست!»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.