گاهی برای با تو بودن به دنبال بهانه ها میگردم. بهانه هایی کودکانه!
در شهر نیستی!
در خیابان هم نیستی. دیگر در پیاده رو های این سیاه خیابان های بی چنار و لک لک هم نیستی.
غربت سنگ فرش های خیابان زیر قدم هایم پیداست. پایم را می گیرند و نشانی می خواهند!
کجایت نشانیست؟
کجایت رعیت احساس نشسته تا صدقه وجود را در کف پیاله ات حواله کنم؟
من فقیر بودنت هستم!

