بود؛ بودیم، بودند!

گاهی برای با تو بودن به دنبال بهانه ها میگردم. بهانه هایی کودکانه!
در شهر نیستی!
 در خیابان هم نیستی. دیگر در پیاده رو های این سیاه خیابان های بی چنار و لک لک هم نیستی.
غربت سنگ فرش های خیابان زیر قدم هایم پیداست. پایم را می گیرند و نشانی می خواهند!
کجایت نشانیست؟
کجایت رعیت احساس نشسته تا صدقه وجود را در کف پیاله ات حواله کنم؟
من فقیر بودنت هستم!

زندگی چهارپایی!

زندگی چهارپایی! خوردن و زیستن و نوشیدن و ورق جویدن برای سپری نمودن سیر متناوب زندگی! البته در صورت استفاده از خلاقیت. خلاقیتی که حداکثر در نحوه جویدن آن ورق(از بالا به پایین و یا برعکس، ساندویچی و… ) بروز خواهد کرد. والبته  تنوع ورق هایی که گاه به علت صدور قبوض رنگارنگ با وفورآن مواجهیم و گاه هنگام تحریم با کسور آن در جیب! ادامه خواندن “زندگی چهارپایی!”

آهای مردم دنیا….

گاهی افرادی رو در اطرافت می بینی که بدون درک از شرایط روحی و روانی و نیز بدون در نظر گرفتن برخوردهای کاری و اجتماعی روزانه ی تو؛ همه چیزت رو به باد انتقاد میگیرند . حال اینکه خودشون حتی تصوری از  درگیر شدن در این مسائل  ندارند!
روز به روز ازت دورتر میشن و سعی میکنن برای شرایط خودشون هم که شده از خیلی مسائل تو پرهیز کنند. ادامه خواندن “آهای مردم دنیا….”

خستگی رو خسته میکنم!

امروز تمام مدت توی مترو و تاکسی داشتم به گذشته خودم فکر میکردم!
از ساخت تله کابین و هلی کوپتر و … در ۹ سالگی تا راه اندازی دفتر فروش نرم افزار و سخت افزار در ۱۷ سالگی و تجربه زندگی در ۳شهر به تنهایی تا قبل از ۱۹ سالگی، تا ورود به تبلیغات انتخاباتی در ۲۱ سالگی و دانشگاه و فارغ شدن از اون و مهاجرت ۲ ساله به تهران تا ۲۴ سالگی!
افکاری از بازرگانی و راه اندازی کارگاه تولید قند گرفته تا تهیه طرح های اجرائی و پژوهشی…
نهایت امر به خودم نگاه کردم. نه تافل و نه آیلتس! نه مدرک خوب و نه دانش بالا! صرفا سرشار از تجربه های مختلف که گویا تو این جامعه ارزشی نخواهد داشت.
کمی غمگین شدم. بخش هایی از زندگی من مثل ۲قرن سکوت شادروان زرین کوب، نانوشته است و وقتی به یاد اونها می افتم حرفی برای گفتن ندارم.

دوباره به فکر فرو میرم. توی مترو حواسم رو چند تا بچه به خودشون مشغول کردن. دست فروش بودن. با خودم احساس شرم داشتم که اون ها از این سن کار میکنن. از این سن به صورت واقعی دارن یه لقمه در میارن. احساس مرد بودن دارن و… اما چیزی که منو ناراحت تر میکرد این بود که آیا اونا در طول زندگی فرصت اینو پیدا میکنن تا درس بخونن. بورس بشن و مسیر زندگیشونو عوض کنن؟ آیا می تونن؟
احساس میکنم انسانی که بتونه مسیر زندگیش رو خودش تغییر بده و سکان آینده ی خودش رو به خوبی در دست داشته باشه، خوشبخت ترین انسان هاست.
همیشه تغییر رو دوست داشتم. همیشه از تجربه لذت می بردم و می برم. همیشه از سکون بدم می ا ومده. اما گاهی هم از این همه تلاطم خسته میشم.
ولی دقیقا احساس میکنم مثل انسانی که باید قله رو ببینه و نه مسیر رو، باید دوباره ادامه بدم.
پس باید ادامه بدم. خستگی رو خسته میکنم!

آبستن

شنیدم که مردان نیز آبستن میشوند!
خندیدم و گفتم: مرا عقد، با زمانه بسته اند.
گویا هر شب آبستن این زمانه ام…

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

امروز ۱۵خرداد رو آغاز کردم.این ماه پر شور و تنش به نیمه خودش رسید. از ۲خرداد شروع شد. هنوز یادمه اون شب رو. دم ستاد تا نیمه های شب برای شمارش آراء! ۲۲ خرداد ۸۸ تا نیمه های شب داخل ستادی که بیرونش آدمهای زیادی کف پیاده رو از روی ناراحتی و خشم و سرخوردگی یا خوابیده بودن یا چند نفری داشتن با هم بحث میکردن. همه دچار نوعی بهت و تعجب شده بودن.یادم نمیره اون شب رو که ساعت ۳٫۵ اون همه آدم رو به نام “حفظ جان” متفرق کردن و درب های ستاد رو بستن. هنوز خوب به خاطر دارم با دیدن این کار تمام وسایلم رو توی کولیم ریختم،واحدم رو تخلیه کردم و جلوی درب ستاد تحصن گونه نشستم. از همونجا بود که تعریفی دقیق از نیروهای حزبی و ستادی برام روشن شد. فهمیدم که سیستم حزبی در ایران دقیقا شبیه همون سیستم هیات است.میان از ۱۰ روز قبل از شهادت امام حسین شروع به سینه زنی و عزاداری میکنن، و درست شب عاشورا مراسمات خاتمه پیدا میکنه! و از روز بعد همه چیز به روال عادی خودش بر میگرده. آدم احساس میکنه سرکاره!

اون شب تا حوالی صبح توی خیابون ها قدم میزدم. متحیر از این نتیجه ی اعلامی! حوالی میدون ولیعصر، شهری رو میدیدم که در دست موتور سواراست. فریاد میزدن. گویا خودشون هم باورشون نمیشد! احساس بسیار بدی داشتم. احساسی شبیه ترس از این افراد. نزدیکت که میشدن با فریاد شادیشون رو توی صورتت سیلی میزدن! از شدت عصبانیت و خستگی راه میرفتم. گاها می خندیدم و گاها اشک می ریختم.


امروز صبح کلیپی رو تو اینترنت  دیدم از حوادث یکسال اخیر. نا خودآگاه دوباره …
تمام مدت به معنای صحبت های احمدی نژاد فکر میکنم که گفت”ایران یکی از دمکراتیک ترین جوامع بشر از ابتدا تاکنون است” و به صحبت های سید حسن خمینی که میگفت”هنوز بیست سال از رحلت امام نگذشته”

صبح در مورد امام خمینی چیزهای تازه رو خوندم. برای من مهمه که بدونم دلیل روحیه ناامید گونه شخصی که در اون زمان به همه امید میداد در این اواخر چی بود؟ آیا ناامیدی بود یا شوق رهایی از این دنیا؟ براتون چند نمونه در زیر میارم:

۱- قلبش درد گرفت. پزشک‌ها ریختند توی اتاق و کارها روبه‌راه شد. یکی از آن‌ها داشت آقا را دلداری می‌داد. گفت: «چیزی نیست. مطمئن باشید. همه امکانات جور است». آقا گفت: «لازم نیست به من اطمینان و دلداری بدهید. بروید فکری به حال این مردم بکنید».
• کتاب طبیب دل‌ها، ص ۲۸۹، به نقل از دکتر عارفی(پزشک امام)

۲- گاهی اشک توی چشم‌های آقا جمع می‌شد. یک‌بار خانم گفت: «آقا، چه می‌خواهید؟». گفت: «مرگ می‌خواهم».
• کتاب پا به پای آفتاب- جلد ۱، ص ۳۲۴، به نقل از خانم زهرا اشراقی

۳-داشتم کمک می‌کردم تخت آقا را جابجا کنیم. داشت زیرلب چیزهایی می‌گفت. گوشم را نزدیک بردم: «خدایا تمامش کن، خدایا بس است دیگر».
• کتاب طبیب دل‌ها، ص ۳۲۷، به نقل از دکتر عارفی

۴-یک هفته قبل از رحلت آقا، رفته بودم حالی ازش بپرسم. چند کلمه بیشتر حرف نزدیم. نمی‌توانست. ضعف غلبه کرده بود. گفت: «همه چیز را در وصیت‌نامه نوشته است». بعد ساکت شد. یکی دو دقیقه بعد گفت: «هر چند پذیرفتن قطع‌نامه آتش‌بس برایم تلخ بود، اما وقتی می‌بینم یکی از مشکلات دوران بعد از خودم را حل کرده‌ام، راضی و خوشحالم».
• کتاب یادها – ۱۳، ص ۴۲۲، به نقل از حجت الاسلام والمسلین هاشمی رفسنجانی

۵-روزهای آخر بود. گفتم: «آقا دارم می‌روم نماز جمعه بخوانم. حرفی برای مردم ندارید؟». گفت: «به مردم سلام برسانید و بگویید دعا کنید که خدا من را بپذیرد. دعا کنید که خدا من را ببرد». خداحافظی کردم اما دلم نمی‌آمد این را به مردم بگویم. مانده بودم. نه می‌توانستم بگویم و نه می‌توانستم نگویم. با احمدآقا برگشتیم پیش آقا. گفتم: «این جور بگوییم مردم خیلی ناراحت می‌شوند». آقا گفت: «خیلی خوب، اگر می‌بینید مردم ناراحت می‌شوند، بگویید ان‌شاءالله خوب شدم و بیرون آمدم، خودم جواب محبت‌های شما را می‌دهم».
• کتاب یادها – ۱۳، ص ۲۷۸، به نقل از حجت الاسلام والمسلین هاشمی رفسنجانی


موفقیت طرح کاهش دانشجو؛ در تظاهرات امروز

امروز هنگام خروج از منزل با صدای مرگ بر اوباما و مرگ بر منافق عده ای روبرو شدم. این عده که به قول یکی از نیروهای پلیس( که برای مقابله با این تظاهر کنندگان به اونجا اومده بودن)”نه بهشتی و نه جهنمی” خطاب شدند، برای اعتراض به اقدامات اوباما در جلوی سازمان ملل قصد تجمع داشتند.
جمعیت زیادی نبودن. حدودا ۲۰۰ نفر! اما این مراسم از جهاتی برای من جالب بود. عصر که به خونه برگشتم گفتم حتما فارس خبری زده در این مورد. دیدم اره. حالا متن کامل خبر رو براتون نمیآرم تا سردرد نشین. اما چیزهایی که برای من جالب بود رو در باب خبر و تنظیم خبر و اطلاع رسانی میخوام درج کنم تا ببینید که اعجاز خبر تا چه حده:
۱- اولین چیزی که برای من جالب بود اینکه فاصله نیروهای پلیس تا تظاهرات کنندگان نزدیک به ۲ خیابون اونطرفتر بود!(این یعنی حضور نیروهای پلیس صرفاً نمادین بود)
۲- بخشی از خبر فارس رو براتون میذارم. خودتون قضاوت کنید:
“خبرگزاری فارس: دانشگاهیان سراسر کشور با تجمع در مقابل دفتر سازمان ملل ضمن تاکید بر استفاده از انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای، از سکوت… ”
جالب بود که اگه جمعیت تمام افراد اعم از کودک و نوجوان و پیر و جوان(در عکس مشهود است) را جمع کنید به تعداد واحدهای دانشگاهی یک بخش از کشور هر نمیرسه.حالا نمیدونم این دانشگاهیان سراسر کشور چقدر کم شدن و یا چقدر پارلمانی و حقوقی عمل کردن که تنها به ارسال یک نماینده از چند دانشگاه بسنده کردن! نمیدونم چرا فارس نیوز میخواد دانشجویان رو اینطور خوار خفیف کنه و بگه یه عالمه بودن و اونوقت تو عکسی که منتشر میکنن خیلی بشن میشه ۲۰۰ تا! به نظر من این خبرنگاری که این خبرگزاری فرستاده بود کمی اغراق کرده بود.

بگذریم مسائل دیگه ای هم بود که خودتون تو خبر و عکس ببینین و بخونین. به نظرم این حرکات منطقی نیست. اجتماع و تظاهراتی که به نمایندگی از ایرانیان و اون هم جامعه دانشگاهی برگزار میشه؛ در مقابل یک نهاد بین المللی(حتی بدون در نظر گرفتن درست بودن و یا عدم درست بودن این فعل) با این جمعیت اندک منطقی نیست. 
بماند که موضوع عمومیت دادن چنین اجتماعاتی به تمام دانشجویان کشور نیز خود جای بحث دارد که ما وارد آن نشویم بهتر است! امنیتمان(بنده) به مخاطره میافتد!!! 
در پایان ضمن تشکر از عکاس محترم که اغراق نکردن؛لینک خبر رو درج کردم.

موفق باشید.
 لینک متن خبر: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8902150962
لینک تصاویر خبری: http://www.farsnews.com/imgrep.php?nn=8902150881

در ستایش سعدی شیرازی

ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (۶۰۶۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است ادامه خواندن “در ستایش سعدی شیرازی”