رویایی دارم

تابه حال برای همه ما پیش آمده که اتفاقات و نوشته هایی رو بارها و بارها به طور اتفاقی در طی یک بازه کوتاه ببنید و یا بشنوید. چیزهایی که به آنها فکر میکردید و یا یک نفر در مورد آن به شما حرفی زده باشد؛ از آن پس مانند یک نوار پیوسته همان کلمه و همان اتفاق و یا همان موضوع را به خوبی بارها می بینید. چیزی شبیه به یک “جذب” و یا قانون جذب!

بگذریم! دیروز مهمان بودم. تلویزیون پخش مستقیم مراسم افتتاح بنای یادبود “مارتین لوترکینگ” رو پخش می کرد که اوباما در حال سخنرانی بود. پس از این سخنرانی، سخرانی لوترکینگ رو در ۲۸ اکتبر سال ۱۹۶۳ که در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاه‌پوستان و سفیدپوستان در برابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دی سی  انجام شده بود رو نشون داد. متاسفانه زبان انگلیسی من خوب نبود، اما با همین زبان دست و پا شکسته، بخش هایی از این سخنرانی من رو تحت تاثیر عمیق قرار داد.

سیه چهره ای در مقابل چند میلیون(به گفته برخی آمارها ۴ میلیون) سیاه پوست و سفید پوست صحبت هایی رو انجام داد که در تاریخ این کشور به عنوان یکی از برترین سخنرانی های تاریخی مطرح هست.

فایل صوتی این سخنرانی: American Rhetoric_ Martin Luther King, Jr. – I Have a Dream

لوترکینگ در بخش پایانی این سخنرانی از یک رویا نام میبرد و بارها جمله خود رو با این عنوان که “رویایی دارم” (I have a dream …) شروع می کند. هر جمله وی من رو از عمق وجودم می لرزوند.

بارها و بارها به این جمله و اینکه من چه رویایی دارم رو از دیروز در سر پروروندم. ده ها و شاید صدها جمله! جمله هایی که شاید واقعا همه و همه رویا بمانند و شاید در زمانی رویایی به حقیقت برسند.

رویایی برای ایران؛ رویایی برای مردم و رویایی برای همه آوارگان و تبعید شده گان وطن!

رویایی دارم برای ایرانم!

و رویایی دارم و رویایی دارم …

به هر حال علی رغم اینکه دکتر لوترکینگ ۵ سال بعد ترور شد؛ لیکن در حال حاضر رویاهای وی به حقیقت رسیده اند. شاید آگاهی رسانی و اتحاد و دغدغه اجتماعی، مسائلی هست که مردم سیاهپوست دهه ۶۰ امریکا به خوبی با اون آشنایی داشتند و این شاید بزرگترین دستاورد آونها در این مسیر بود. چیزی که برای رسیدن به اون در جامعه حال حاضر ایران و نیاز به اون بسیار ضروری هست.

و البته باز هم بگذریم! زیاد علاقه ندارم در این وبلاگ به این گونه مسائل بپردازم. چون دوست دارم حد و مرزی میان همه فعالیت هام و دغدغه هام ایجاد کنم و روحیات خودم رو بر اساس همه شرایطی که دوست دارم و برام ارزش دارند بنا کنم.

یک دلیل دیگری که تشویق به نوشتن این مطلبم کرد این بود که از دیروز تا به حال بارها و بارها و به طور اتفاقی این سخنرانی و این جمله و حتی فیلم و صوت این سخنرانی رو در چند سایت دیدم که البته همه این مطالب در اون سایت ها نه مربوط به سالگرد وی و یا افتتاح بنای یادبودش در دیروز؛ بلکه مربوط به ماه ها و شاید سالها قبل بودند. نکته ای که برای من جالب توجه بود همین قانون جذبی بود که بارها و بارها من رو به این مطلب که از دیروز بهش فکر میکنم، متصل کرد. و البته این موضوع رو بارهای من و شاید حتی شما تجربه کرده باشید.

متن این سخنرانی، و فیلمش رو برای شما در انتهای مطلبم می آورم. اگر به لطف دولت کریمه(!) تونستید با اینترنت ایران بازش کنید که موجب سعادت و خوشحالی من رو فراهم کردید. اگر نشد سعی کنید متن این بخش ازسخنرانی رو بخونید و برای خودتون رویاهایی که درباره آینده مردم دارین رو بازگو کنید. شاید روزی در همین نزدیکی به این حقیقت رسیدیم.

مارتین لوتر کینگ در ۴ آوریل ۱۹۶۸ در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد. در سال ۱۹۸۶ مقرر شد برای بزرگداشت یاد وی در ایالات متحده آمریکا سومین دوشنبهٔ ماه ژانویه تعطیل رسمی اعلام شود.

متن انگلیسی:

Let us not wallow in the valley of despair, I say to you today, my friends.

And so even though we face the difficulties of today and tomorrow, I still have a dream. It is a dream deeply rooted in the American dream.

I have a dream that one day this nation will rise up and live out the true meaning of its creed: “We hold these truths to be self-evident, that all men are created equal.”

I have a dream that one day on the red hills of Georgia, the sons of former slaves and the sons of former slave owners will be able to sit down together at the table of brotherhood.

I have a dream that one day even the state of Mississippi, a state sweltering with the heat of injustice, sweltering with the heat of oppression, will be transformed into an oasis of freedom and justice.

I have a dream that my four little children will one day live in a nation where they will not be judged by the color of their skin but by the content of their character.

I have a dream today!

I have a dream that one day, down in Alabama, with its vicious racists, with its governor having his lips dripping with the words of “interposition” and “nullification” — one day right there in Alabama little black boys and black girls will be able to join hands with little white boys and white girls as sisters and brothers.

I have a dream today!

I have a dream that one day every valley shall be exalted, and every hill and mountain shall be made low, the rough places will be made plain, and the crooked places will be made straight; “and the glory of the Lord shall be revealed and all flesh shall see it together.”

This is our hope, and this is the faith that I go back to the South with.

 

گذری کوتاه بر “ایسم” ها! ایدئولوژی‌های اقتصادی و سیاسی در یک نگاه

وب سايت شخصي محمد حسين ضياء

در زیر یک نگاه کوتاه به تعریف هر یک از ایدئواوژی های اصلی اقتصادی و سیاسی پرداخته شده است. مجموعه ای خلاصه شده از سایت ویکی پدیا. 

آنارشیسم
 

نماد عمومی آنارشیست ها

اقتدارگریزی یا آنارشیسم در زبان سیاسی به معنای نظامی اجتماعی و سیاسی بدون دولت، یا به طور کلی جامعه‌ای فاقد هرگونه ساختار طبقاتی یا حکومتی است. آنارشیسم برخلاف باور عمومی، خواهان «هرج و مرج» و جامعه «بدون نظم» نیست، بلکه همکاری داوطلبانه را درست می‌داند که بهترین شکل آن ایجاد گروه‌های خودمختار است. طبق این عقیده، نظام اقتصادی نیز در جامعه‌ای آزاد و بدون اجبار ِ یک قدرت سازمان‌یافته بهتر خواهد شد و گروه‌های داوطلب می‌توانند بهتر از دولت‌های کنونی از پس وظایف آن برآیند. آنارشیست‌ها به طور کلی با حاکمیت هرگونه دولت مخالفند و دموکراسی را نیز استبداد اکثریت می‌دانند (که معایبش کمتر از استبداد سلطنتی است). آنارشیسم خود زیرنحله‌های پرشماری دارد، که جز در یکی دو اصل بنیادین شباهت چندانی با هم ندارند. این خود تا حدی خاسته از ماهیت آنارشیسم است که وجود خویشتن را در نفی و مخالفت می‌جوید. ماهیت آزاد و غیرمتمرکز آنارشیست‌ها، در سازمان‌نیافتگی نسبی تشکیلات ایشان پیداست. ایشان ضمن التزام به اصول بنیادین آنارشیسم در تفسیر این اصول و به فعلیت درآوردن آنها اختلاف‌های اساسی دارند. مهم‌ترین این اصل‌های بنیادین چنان که پیشتر گفته شد، نفی حکومت است؛ یعنی عصارهٔ تفکر آنارشیستی تأکید بر آزادی فرد است. این تأکید منجر به تقبیح و مخالفت با هر گونه اقتدار بیرونی (خاصه حکومت) که مانعی در رشد و تعالی آزاد فرد تلقی می‌شود، می‌گردد. 

 

تئوکراسی
دین‌سالاری (به انگلیسی: Theocracy) به نوع خاصی از حکومت گفته می‌شود که در آن اصالت به قوانین دینی و فرد روحانی داده شده‌است، و نوعی حکومت است که در آن «خدا» مبنای سیاسی یک مملکت است و مملکت توسط نمایندگان مدعی خدا در رأس امور اداره می‌گردد. 

بدین ترتیب مذهب غالب اصلی‌ترین تعیین‌کنندهٔ خط و مشی اداره جامعه در نظام دین‌سالار است. دین‌سالاری در تاریخ اسلام نیز به کرات ظاهر گردیده است. امروزه، از میان ۱۹۲ عضو سازمان ملل متحد، ایران تنها کشوری است که بنا و اساس آن بر مبنای دین‌سالاری می‌باشد. 

– 

دِموکراسی
دِموکراسی یا مردم‌سالاری، (به انگلیسی: Democracy) یک روش حکومتی است برای مدیریت کم خطا بر مردم حق مدار که در آن مردم، نه فرد یا گروهی خاص، حکومت می‌کنند. گونه‌های مختلف دموکراسی وجود دارد.میان انواع گوناگون مردم‌سالاری، تفاوت‌های بنیادین وجود دارد. بعضی از آنها نمایندگی و قدرت بیشتری در اختیار شهروندان می گذارند. در هر صورت اگر در یک دموکراسی، قانون گذاری دقیق برای جلوگیری از توزیع نا متوازن قدرت سیاسی صورت نگیرد (برای مثال تفکیک قوا)، یک شاخه نظام حاکم ممکن است بتواند قدرت و امکانات زیادی را در اختیار گرفته و به آن نظام دموکراتیک لطمه بزند. از «حکومت اکثریت» به عنوان خاصیت اصلی و متمایز کننده دموکراسی نام برده می شود. در صورت عدم وجود حاکمیت مسؤلیت پذیر، ممکن است که حقوق اقلیت‌های جامعه مورد سؤ استفاده قرار گیرد (که در آن صورت به آن دیکتاتوری اکثریت می گویند.) از اصلی‌ترین روندهای موجود در دموکراسی‌های ممتاز می توان به وجود رقابت‌های انتخاباتی عادلانه اشاره کرد. علاوه بر این، آزادی بیان، آزادی اندیشه سیاسی، و مطبوعات آزاد از دیگر ارکان اساسی دموکراسی هستند که به مردم اجازه می دهند تا با آگاهی و اطلاعات بر حسب علاقه شخصی خود رای بدهند. 

 

فاشیسم
 

فاشیسم یک نظریه سیاسی رادیکال و ملی گرایانه و نوعی نظام حکومتی خودکامه‌است که نخست بین سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۳ در ایتالیا و به وسیله موسولینی رهبری شد. این واژه بعدها در مفهوم گسترده‌تری به کار رفت و به دیگر رژیم‌های دست راستی که دارای ویژگی‌های مشابهی بودند، اطلاق شد. 

فاشیسم، از لحاظ نظری محصول توسعه نظری نژادباوری و امپریالیسم اروپایی بود، و از نظر اجتماعی محصول بحرانهای اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اول. ولی با شکست کلی آن در جنگ جهانی دوم، از اعتبار افتاد. پس از جنگ، برخی حزبهای نوفاشیست در اروپا پدید آمدند (از جمله حزب نوفاشیست ایتالیا) ولی توفیقی چندان بدست نیاوردند. در قاره‌های دیگر نیز رژیم‌هایی با ایدئولوژی فاشیستی پدید آمدند، مانند پرونیسم در آرژانتین به رهبری خوان پرون (۱۸۹۵-۱۹۷۴) که در ۱۹۴۵-۱۹۵۰ دیکتاتور آرژانتین بود. اما پرونیسم آرژانتین با فاشیسم ایتالیا تفاوتهای مهمی داشت، از جمله اینکه سیاست خارجی تجاوزگرانه نداشت و در داخل نیز به بهزیستی طبقهکارگر توجه خاص داشت. 

– 

تکنوکراسی 

فن‌سالاری (به انگلیسی: Technocrac، در اصطلاح به حکومت تکنیک اطلاق شده‌است که در آن نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی باید بوسیلهٔ صاحبان فن اداره شود. به دیگر سخن فن‌سالاری به مفهوم هواداری از رهبری ارباب فن است که بر ماشینیسم و دانش فنی و مهارت‌های فناورانه تکیه دارد و همان‌ها یعنی مهندسان، دانشمندان و تکنوکرات‌ها باید فعالیت‌های اقتصادی و سیاسی را رهبری کنند. 

نهضتی بنام فن‌سالاری در سال ۱۹۳۲ در آمریکا بوجود آمد که مرکز آن دانشگاه کلمبیا بود. در بحبوحهٔ بحران بزرگ اقتصادی آمریکا که اقتصاددانان و سیاست‌مداران از غلبهٔ بر آن عاجز بودند گمان می‌رفت که شاید مهندسان و فن سالاران قادر به مهار آن باشند. در واقع این نهضت واکنش رکود بزرگ بود. از آن پس حکومت ارباب فن هوادار جندانی نیافت و این عقیده رایج شد که مغزها و دست‌های تکنوکرات‌ها هر اندازه که خوب چرخ‌های فناوری جدید را بچرخاند دلیل آن نیست که بتواند چرخ‌های حکومت را هم به خوبی به گردش در آورند. به ویژه که در عصر ما فناوری خود به سبب داشتن عارضه‌های منفی مورد انتقاد و نکوهش برخی از متفکران اجتماعی قرار گرفته‌است. 

– 

مارکسیستم 

مارکسیسم (Marxism) مکتبی سیاسی و اجتماعی است که تحت تأثیر اندیشه‌های کارل مارکس فیلسوف و انقلابی آلمانی در اواخر قرن نوزدهم پیدا شد. فردریش انگلس نیز از شکل‌دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بوده‌است و مارکسیست‌ها با اصول کلی اندیشه او نیز موافق هستند. 

اساس مارکسیسم آن طور که در «مانیفست کمونیست» (نوشته مارکس و انگلس) بیان شده‌است بر این باور استوار است که تاریخ جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده‌است و در دنیای حاضر دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا وجود دارند که کشاکش این دو تاریخ را رقم خواهد زد. 

میان مارکسیست‌های مختلف، برداشت‌های بسیار متفاوتی از مارکسیسم و تحلیل مسائل جهان با آن موجود است اما موضوعی که تقریباً همه در آن توافق دارند: «واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و لغو کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان ازخودبیگانگی انسان» است. (که کمونیست‌ها معتقدند در جهان سرمایه‌داری ناگزیر است) 

مارکس و انگلز همانند بقیه سوسیالیست‌ها، تلاش کردند تا به کاپیتالیسم و سیستم‌هایی که در جهت به خدمت گرفتن کارگران پایه ریزی شده بودند خاتمه دهند. در حالی که سوسیالیست‌ها در آغاز راه به دنبال اصلاحات اجتماعی بلند مدت بودند، مارکس و انگلز معتقد بودند که انقلاب اجتماعی اجتناب ناپذیر بوده و تنها مسیر ممکن به سوی سوسیالیسم است. 

– 

مارکسیسم-لنینیسم 

مارکسیسم-لنینیسم همان‌طور که از نامش پیداست به نوعی طرفداری از اندیشهٔ مارکسیستی و تعبیر آن توسط ولادیمیر لنین (لنینیسم) اشاره می‌کند. 

اما در عمل جریانات بسیار مختلف و گهگاه مخالف همدیگر خود را «مارکسیست-لنینیست» نامیده‌اند. برای مثال مارکسیست-لنینیست‌ها می‌توانند طرفدار استالین یا مائو باشند یا نباشد. 

بعضی جریانات مائوئیستی خود را مارکسیست-لنینیست-مائوئیست و یا طرفدار «مارکسیسم-لنینیسم-اندیشهٔ مائو تسه دون» می‌دانند. 

– 

کمونیسم 

کمونیسم (به انگلیسی: Communism) یک ایدئولوژی است که می‌کوشد بر اساس مالکیت مشترک روش‌ها و ابزارهای تولید و در غیاب مالکیت خصوصی یک سازمان اجتماعی ضد دولت‌گرایی فاقد طبقه‌های اجتماعی را ترسیم کند. کمونیسم را شاخه‌ای از مکتب سوسیالیسم می‌دانند. 

اشکال اولیه سازمان‌های اجتماعی انسانی در مکتب مارکسیسم به «کمون اولیه» مشهور است. با این وجود، کمونیسم یک نوع سازمان اجتماعی را ترسیم می‌کند. در میان کمونیست‌ها مکتب‌های جدیدی شکل گرفته‌است که می‌توان به مائوئیسم، ترتئوئیسم، کمونیسم مشورتی، لوگزامبورگیسم، کمونیسم آنارشیست، کمونیسم مسیحی و در نهایت انواع جریان‌های کمونیسم چپ اشاره کرد که دارای تنوع فروانی است. با این وجود، بقایای مختلف اتحاد جماهیر شوروی (که منتقدان آن را «استالینیسم» می‌نامند) و تفسیر مائویی مارکسیسم-لنینیسم شاخه ( مکتب) جدیدی از کمونیسم را تشکیل داده‌اند که در قرن بیستم که ابزار قدرت اصلی کمونیسم در روابط بین‌الملل محسوب می‌شد شاخه ترتئوئیسم دارای چنین قدرت متمایزی نیست. 

کارل مارکس معتقد است برای تبدیل یک جامعه از وضعیت تولید سرمایه داری به حالت تولید کمونیسم، می‌بایست دوران گذری را طی کرد و این امر به یکباره امکان پذیر نیست، مارکس این دوران گذر را دیکتاتوری پرولتاریای انقلاب کمونیست می‌نامد. جامعه کمونیستی مورد نظر مارکس که از کاپیتالیسم برمی‌خیزد هرگز در عمل تحقق نیافته و به صورت نظری باقی مانده است؛ و در واقع مارکس درباره خصوصیات جامعه کمونیستی صحبت زیادی نکرده‌است. با این وجود، اصطلاح «کمونیسم»، مخصوصاً وقتی با کاپیتالیسم همراه شود بیشتر به رژیم‌های سیاسی و اقتصادی تحت سلطه احزاب کمونیست اشاره می‌کند که مدعی هستند نماینده دیکتاتوری پرولتاریا (طبقه کارگر) می‌باشند. 

در اواخر قرن ۱۹، نظریات مارکس احزاب سوسیالیست را در سراسر اروپا به طور گسترده‌ای فعال کرد اما در نهایت سیاست‌های این احزاب در مسیر کاپیتالیسم «اصلاحی» شکل گرفت و نه در جهت براندازی آن. تنها استثنا در این مورد حزب کارگر سوسیال دموکرات روسیه بود. یکی از شاخه‌های این حزب که به بولشویک معروف است لنین بود، پس از سرنگون کردن دولت موقت روسیه در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه به قدرت رسید. 

در سال ۱۹۱۸، نام این حزب به حزب حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی تغییر کرد که این عمل بر اختلاف میان کمونیسم و دیگر شاخه‌های سوسیالیسم دامن زد. 

پس از پیروزی انقلاب اکتبر در امپراتوری روسیه بسیاری از احزاب سوسیالیست در اکثر کشورهای جهان به احزاب کمونیست تبدیل شدند که درجه اطاعت‌پذیری آن‌ها از حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروری متفاوت بود. پس از جنگ جهانی دوم، کمونیست‌ها در اروپای شرقی به قدرت رسیدند و در سال ۱۹۴۹، حزب کمونیست چین (CPC) توسط مائو زدونگ در جمهوری خلق چین تاسیس شد، این حزب در ادامه، مسیر ایدئولوژیکی رشد کمونیستی خود را به گونه‌ای متفاوت طی کرد. در میان کشورهای جهان سوم که دولتهای طرفدار مکتب کمونیسم تشکیل دادند می‌توان به دولت‌های کشورهای کوبا، کره شمالی، ویتنام شمالی ، لائوس، آنگولا، و موزامبیک اشاره کرد. 

از اوایل دهه ۱۹۷۰، اصطلاح « یوروکمونیسم» وارد عرصه سیاست شده که به آن دسته از سیاست‌های احزاب کمونیست در اروپای غربی اشاره می‌کرد که به دنبال سنت شکنی و نقد حمایت بی قید و شرط از اتحاد جماهیر شوروی بود. این احزاب در ایتالیا و فرانسه فعالیت سیاسی زیادی داشتند و وزنه‌های انتخاباتی مهمی محسوب می‌شدند. 

یک گرایش ضد کمونیسم و ضد جنگ سرد در ایالات متحده وجود دارد. با این وجود در بسیاری از مناطق آفریقای جنوبی و آمریکای مرکزی احزاب کمونیست و حرکت‌های کمونیستی مختلف قدرت زیادی دارند. 

در اواخر دهه ۱۹۸۰، با زوال دول کمونیستی و اروپای شرقی و با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در ۸ دسامبر ۱۹۹۱ قدرت کمونیسم در اروپا کاهش چشمگیری داشت. با این وجود هنوز حدود یک چهارم جمعیت جهان در کشورهای کمونیستی و بخصوص جمهوری خلق چین زندگی می‌کنند. 

– 

فمینیسم 

فمینیسم باور داشتن به حقوق زنان و برابری سیاسی، اجتماعی، و اقتصادی زن و مرد است. فمینیسم مباحثه‌ای است که از جنبش‌ها، نظریه‌ها و فلسفه‌های گوناگون تشکیل شده‌است که در ارتباط با تبعیض جنسیتی هستند و از برابری برای زنان دفاع کرده و برای حقوق زنان و مسایل زنان مبارزه می‌کند. 

واژهٔ فمینیسم را نخستین بار شارل فوریه، سوسیالیست قرن نوزدهمی برای دفاع از جنبش حقوق زنان به کار برد. 

فمینیسم مجموعهٔ گسترده‌ای از نظریات اجتماعی، جنبش‌های سیاسی، و بینش‌های فلسفی است که عمدتاً به وسیلهٔ زنان برانگیخته شده‌اند یا از آنان الهام گرفته‌اند، مخصوصا در زمینه شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آن‌ها. به عنوان یک جنبش اجتماعی، فمینیسم بیش‌ترین تمرکز خود را معطوف به تحدید نابرابری‌های جنسیتی و پیشبرد حقوق، علایق و مسایل زنان کرده‌است. فمینیسم عمدتاً از ابتدای قرن ۱۹ پدید آمد. زمانی که مردم به طور وسیع این امر را پذیرفتند که زنان در جوامع مرد محور، سرکوب می‌شوند. 

در طی یک قرن و نیم، جنبش رو به رشد زنان هدف خود را تغییر ساختارهای اقتصادی-اجتماعی و سیاسی مبتنی بر تبعیض جنسیتی علیه زنان قرار داده‌است. 

فمینیست‌های اوّلیه را به اصطلاح «موج اوّل» می‌نامند. نهضت‌های حق‌طلبانه زنان تا سال ۱۹۶۰ جزء موج اوّل هستند. اوّلین آثار زنان در این موج از نقش محدود زنان انتقاد می‌کنند، بدون این‌که لزوماً به وضعیت نامساعد آنان اشاره کرده و یا مردان را از این بابت سرزنش کنند. موج اوّل فمینیستی با روشنگری‌های مری ولستون کرافت و بیانیه ۳۰۰ صفحه‌ای‌اش در سال ۱۷۹۲ در انگلستان آغاز شد. 

این جنبش در طول سال‌های بعد، با ظهور موج دوم فمینیسم و موج سوم فمینیسم کامل‌تر شد. فمینیسم سعی می‌کند تا ضمن درک دلایل نابرابری‌های موجود، تمرکز خود را به سیاست‌های جنسیتی، معادلات قدرت و جنسیت معطوف نماید. 

موضوع‌های کلّی مورد توجه فمینیسم تبعیض، رفتار قالبی، شیء‌انگاری، بی‌داد و مردسالاری/پدرسالاری هستند. فعّالان فمینیست به مواردی مانند برابری جنسیتی، حقوق تولیدمثلی، خشونت خانگی، برابری دستمزد، آزار جنسی، و تبعیض جنسیتی می‌پردازند. 

جوهرهٔ فمینیسم آن است که حقوق، مزیت‌ها، مقام، و وظایف نبایستی از روی جنسیت مشخص شوند. به رغم این‌که بسیاری از رهبران فمینیسم زنان بوده‌اند ولی این بدان معنا نیست که تمام فمینیست‌ها زن بوده‌اند/هستند. 

تمام فمینیست‌ها به اصل موضوع تلاش برای احقاق حقوق زنان معتقد هستند، ولی در مورد علل این ستم‌دیدگی و روش‌های مبارزه با آن اختلاف وجود دارد و همین مسأله موجب همراهی فمینیسم با پسوندهای متفاوت شده‌است. 

فمینیسم (به عنوان جنبش اصالت زنان) بخشی از پدیده یا جنبش توجه به دیگری یا اصالت دیگری است، جنبشی که در قلمرو نژاد، قومیت و جنسیت پدیدار شد. فمینیسم در عین حال توجّه‌برانگیزترین بخش این جنبش نیز هست که روایت‌های مختلفی چه در جهت موافق و چه در جهت مخالف دارد. 

– 

کانسرواتیسم 

محافظه‌کاری یک واژهٔ کلی برای جهان‌بینی‌های سیاسی، اجتماعی و مذهبی است که هدف اصلی آن نگهداری جامعه و ارزشهای موجود است. 

برابر مفهوم محافظه‌کاری در زبان‌های اروپایی conservatism است که از واژهٔ لاتین conservare گرفته شده و معنای آن حفظ و نگهداری است. 

این مسلک به صورت عمده‌ای در تضاد با مسلک‌های رادیکال تعریف می‌گردد. 

– 

لیبرالیسم 

لیبرالیسم (به انگلیسی: Liberalism) به آرایه وسیعی از ایده‌ها و تئوری‌های مرتبط دولت اطلاق می‌شود که آزادی شخصی را مهم‌ترین هدف سیاسی می‌داند. لیبرالیسم مدرن در عصر روشنفکری ریشه دارد. به صورت کلی، لیبرالیسم بر حقوق افراد و برابری فرصت تأکید دارد. شاخه‌های مختلف لیبرالیسم ممکن است سیاست‌های متفاوتی را پیشنهاد کنند، اما همه آن‌ها به صورت عمومی توسط چند قاعده متحد هستند، از جمله گسترش آزادی اندیشه و آزادی بیان، محدود کردن قدرت دولت‌ها، نقش قانون، تبادل آزاد ایده‌ها، اقتصاد بازاری یا اقتصاد مختلط و یک سیستم شفاف دولتی. همه لیبرال‌ها -همینطور بعضی از هواداران ایدئولوژی‌های سیاسی دیگر – از چند فرم مختلف دولت که به آن لیبرال دموکراسی اطلاق می‌شود، با انتخابات آزاد و عادلانه و حقوق یکسان همه شهروندان توسط قانون، حمایت می‌کنند. 

– 

اسلامیسم 

اسلام‌گرایی(به انگلیسی: Islamism) مجموعه‌ای از نوعی ایدئولوژی سیاسی است که طبق آن اسلام نه تنها جامع تمام ابعاد زندگی انسان؛ بلکه کامل‌ترین مکتب عملی است. 

– 

انویرون منتالیسم 

محیط‌گرایی، محیط زیست‌گرایی و یا دفاع و هواداری از محیط زیست (به انگلیسی: Environmentalism) نام جنبشی اجتماعی است با فلسفهٔ پشتیبانی از محیط زیست و پاسداری از منابع طبیعی. نماد این جنبش گسترده رنگ سبز است. 

در نوشته‌های مردمان خاورمیانه در سال‌های چیرگی اسلام بر آن بخش از جهان اشاره‌هایی به پاس‌داشت محیط زیست و جلوگیری از آلوده‌سازی آن شده‌است. در اروپا پیشینه این جنبش به روزگاری باز می‌گردد که شاه ادوارد یکم دچار بیماری تنفسی شد و آنگاه که دریافت که عامل بیماریش دود بوده‌است سوزاندن زغال سنگ را ۱۷۲۷ ممنوع داشت. 

هواداران محیط زیست به سه دسته بخش می‌شوند: سبزهای تیره، سبزهای روشن و سبزهای تابان. سبزهای روشن پاس‌داری از محیط زیست را مسئولیتی فردی می‌دانند. آنها به هواخواهی از محیط زیست به دیدهٔ یک مرام سیاسی نمی‌نگرند بلکه آن را بیشتر شیوه‌ای برای زندگی می‌دانند. سبزهای تابان به تغییرات بنیادین در زمینهٔ سیاسی و اجتماعی برای نجات محیط زیست باورمندند. سبزهای تیره هم بدین جنبش به چشم بازتاب صنعتی‌گرایی می‌نگرند و در جستجوی تغییرات رادیکال در عرصهٔ سیاسی‌اند. 

هواداری از محیط زیست با زایش پدیده‌هایی چون گرم‌شدن زمین و مهندسی ژنتیک دستخوش دگرگونی‌هایی گردیده‌است. 

– 

کالکتیویسم 

جمع گرایی (به انگلیسی: Collectivism) واژه ایست که بر نوع تعامل رفتاری بین افراد , گروه‌ها و یا اقوام مختلف اطلاق می‌شود که بر رفتار گروهی و تعامل گروهی استوار می‌شود . جمعگرایی نقطهٌ مقابل فردگرایی می‌باشد . جمعگرایی بر جامعه و گروه متمرکز می‌شود در حالی که فردگرایی بر فرد و خواسته‌های شخصی او استوار است . جمعگرایی بر اساس همین گروه گرا بودن , خواستار کسب هویت از جمع و رفتار طبق الگوهای از پیش تعیین شدهٌ جمعی است و خودانگاشت‌های گروهی , خودانگاشت‌های فردی اعضا را به وجود می‌آورند . از جمله شاخصه‌های جوامع جمعگرا مراسم گروهی , رقصهای دسته جمعی , پدرسالاری و یا پیرسالاری و.. می‌باشد و به طور کل جوامع جمعگرا خوشنود تر از جوامع فردگرا هستند زیرا بسیاری از اصول زندگی خود را تایید شده در دسترس دارند و نیازی به فهم و اثبات دوبارهً آنها ندارند . در مقابل جوامع فردگرا , بر اصول فردی و چه بسا منافع فردی اهمیت می‌دهند و این اهمیت به هویت فردی , باعث می‌شود فرد بسیار تکمیل شده تر از جوامع جمعگرا بار بیاید . گروهی جمعگرایی را در ارتباط با پدیده‌های « همه با هم گرایی » و یا « گروهی گرایی » می‌دانند و « کل گرایی » این دو نظریه به صورت نوعی انسجام بسیار بالای ساختاری , آن را غیرقابل تفکیک می‌نماید . 

اغلب پنداشته می شود آنچه در یک فرهنگ صادق است برای تک تکِ افرادِ درون آن فرهنگ نیز درست می باشد. به عبارتِ دیگر افراد درونِ یک فرهنگِ فرد گرا همگی فردگرا بوده ( فرد محوری ) و آنهایی که در فرهنگِ جمع گرا زندگی می کنند همگی جمع گرا هستند ( جمع محوری ). باید گفت که این دیدگاه همیشه صحیح نیست. تریاندیس و همکارانش (۲۰۰۱) چندین فرهنگ را مطالعه کردند و به این نتیجه رسیدند که تنها حدود  % ۶۰ افرادی که در یک فرهنگِ فرد گرا زندگی می کنند فرد محور هستند. در فرهنگ های جمع گرا نیز حدود %۶۰ از افراد جمع محور بودند. بنابراین می توان نتیجه گرفت که بینِ خصوصیاتِ یک فرهنگ و افراد درون فرهنگِ مزبور رابطه ی کاملا ً مستقیم وجود ندارد. 

– 

لیبرتارینیسم 

لیبرتارینیسم یک فلسفه است که از بیشینه‌سازی آزادی‌های فردی و کمینه‌سازی یا حتی زدودن حکومت پشتیبانی می‌کند. لیبرتارین‌ها به طیف دیدگاه‌هایی از طرفدار مالکیت (راست) تا مخالف مالکیت (چپ)، و از مینارشیست‌ها تا آنارشیست‌ها تعلق دارند.پیروان آن به این اصل اساسی اعتقاد دارند که تمامی روابط انسانی باید داوطلبانه و توافقی باشد. به نظر آن‌ها اقدام به اعمال زور یا تهدید حقوق یا مالکیت افراد یا اقدام به کلاهبرداری، علیه دیگران تخطی از این اصل است. بعضی از معتقدین «همه» اقدامات جبری را غیراخلاقی می‌دانند. درحالی‌که برخی دیگر محدودیت‌هایی قائل هستند و مثلا معتقدند هنگامی که از زور برای انتقام‌گیری از تعرضاتی مانند ورود غیرقانونی یا خشونت استفاده می‌شود، مخالفتی نباید صورت گیرد، چراکه این کار غیراخلاقی نیست. معتقدین به آزادی‌های فردی از اصل مسئولیت فردی حمایت می‌کنند و مخالف نظام رفاه اجتماعی هستند چون مجبورکردن کسی به کمک‌کردن به دیگران از لحاظ اخلاقی غلط است و در نهایت غیرمؤثر خواهد بود. 

بعضی از نویسندگانی که به عنوان معتقدین به آزادی‌های فردی شناخته شده‌اند لقب «لیبرال‌های کلاسیک» را برخود نهاده‌اند یا دیگران این لقب را برای آن‌ها برشمرده‌اند و بعضی از اصطلاح «فلسفه آزادی» یا لیبرالیسم کلاسیک یا هر دو، برای اشاره به مکتب آزادی‌های فردی استفاده می‌کنند. 

– 

ناسیونالیسم 

ملی‌گرایی، ملت‌باوری، یا ناسیونالیسم (به انگلیسی: Nationalism) نوعی آگاهی جمعی است، یعنی آگاهی به تعلق به ملت که آنرا «آگاهی ملی» می‌خوانند. آگاهی ملی، اغلب پدیدآورنده حس وفاداری، شور، و دلبستگی افراد به عناصر تشکیل‌دهنده ملت (نژاد، زبان، سنت‌ها و عادت‌ها، ارزش‌های اجتماعی، اخلاقی، و به طور کلی فرهنگ) است و گاه موجب بزرگداشت مبالغه‌آمیز از آنها و اعتقاد به برتری این مظاهر بر مظاهر ملی دیگر ملت‌های می‌شود.[۱] 

به صورت کلی به جریان اجتماعی‌ـــ‌سیاسی ِ راست‌گرایی گفته می‌شود که می‌کوشد با نفوذ در ارکان سیاسی کشور در راه اعتلا و ارتقای اساسی باورها، آرمان‌ها، تاریخ، هویت، حقوق و منافع ملت گام بردارد. این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطهٔ گردش تمامی سیاست‌های خارجی و داخلی، باعث جهش‌های تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت روبرشد ملل در رسیدن به تمدن جهانی می‌شود. 

ناسیونالیسم، در تضاد با باور نوینی است که جهان‌میهنی (انترناسیونالیسم) نام دارد و طرفدار یکی شدن همهٔ مرزها و از میان رفتن مفهوم امروز «کشور» است. ناسیونالیسم با ارائه و بنیان مفاهیمی مانند «عشق به میهن» و یا «ملت‌پرستی» به جنگ با باورهای انترناسیونالیستی رفته و می‌کوشد کاستی‌های پدید آمده از کارشکنی‌های سیستم‌ها و اشخاص «جهان‌میهن» را برطرف سازد. 

ناسیونالیسم در سیاست معمولاً به‌عنوان یک زیرمجموعه برای دیگر باورهای همسو شناخته می‌شود و قابلیت ارتجاع به «راست و چپ» را داراست. (برای نمونه ناسیونال‌سوسیالیسم، یا ناسیونال‌دموکراسی) ناسیونالیسم شالوده‌ای برای خواست با هم زیستن واحدهای سیاسی و قومی است و متضمن این اندیشه‌است که فرمانروایان و شهروندان بهره مند از همزیستی در این واحد سیاسی فرضی متعلق به یک تبار قومی (Ethnos) هستند. احساسات ملی ریشه در اندیشه ساخت جامعه‌ای با هویت زبانی، مذهبی، و روانشناختی مبتنی بر تصور خویشاوندی کهن اعضای یک گروه قومی فرضی است. تصور ذهنی این جامعه از واقعیتهای تاریخی آن نیز اهمیت بیشتری دارد. از اینرو گروهی از پژوهشگران به پیروی از ماکس وبر ملت را «بزرگترین گروهبندی مردم معتقد به دارای نیای مشترک» تعریف کرده‌اند. ملتها بر اساس گستره سرزمینی نیز تعریف شده‌اند. در انسان‌شناسی بررسی هویت قومی مردم نه تنها به فرهنگ بلکه به محیط فیزیکی پدید آورنده آن فرهنگ در طی قرنها یا حتی هزاران سال پیش توجه می‌شود. منتسکیو اصل جغرافیا را برای تعریف خود از فرهنگ مورد استفاده قرار می‌داد. شرایط ژئوفیزیکی و اقلیم به شدت بر راه و روش معیشت مردمان و راه و رسم زندگانی شان تاثیر گذار بوده‌اند. این عوامل حتی در فلکلور و روانشناسی مردم نیز موثر بوده‌اند. 

– 

نازیسم
 

حزب نازی از صلیب شکسته و رنگ‌های قرمز و سیاه که گفته می‌شود نشان دهنده "خون و خاک" هستند به عنوان نماد و سمبل خود استفاده می‌نماید. در حقیقت سیاه، سفید و قرمز رنگ‌های قدیمی پرچم آلمان بودند.

نازیسم (به انگلیسی: National Socialism)(به آلمانی: Nationalsozialismus) خلاصه عبارت ناسیونال سوسیالیسم است.نازیسم به مجموعه ایدئولوژی های حزب نازی اطلاق می شود.نازیسم را می توان شکلی از فاشیسم دانست که نژادپرستی نیز به اصول آن افزوده شده است.نازیسم را در دسته احزاب راست دسته بندی می کنند.نازی ها به برتری نژادی معتقد بودند و مدعی بودند که خالص ترین نژاد آریایی هستند.در طرف مقابل نازی ها یهودیان را دشمنان شماره یک نژاد آریایی می خواندند.نازی ها مخالف دموکراسی بودند و دموکراسی را تنها در تئوری زیبا می دانستند، نازی ها دموکراسی را دروغ گویی برای رسیدن به قدرت می خواندند.نازی ها مخالف نظام های سرمایه داری و کمونیسم بودند و سبکی از سوسیالیسم را ترویج می دادند که علاوه بر مالکیت دولت بر صنایع سنگین و مولد از سرمایه داری در جهت خواسته های دولت نیز حمایت می کرد و این سبک را سوسیالیسم ملی نام گذاشتند ، آنها اهداف سوسیالیسم ملی را رفاه عمومی کارگران، افزایش دستمزدها و عدالت در تقسیم سرمایه ها اعلام کردند.نازیسم در آلمان امروزی غیر قانونی است، گرچه بقایا و احیا کنندگان نازیسم مشهور به «نئو نازی ها» در آلمان و خارج از آن مشغول فعالیت هستند. 

 

سوسیالیسم 

سوسیالیسم (به انگلیسی: Socialism) اندیشه‌ای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که برای ایجاد یک نظم اجتماعی مبتنی بر انسجام همگانی می‌کوشد، جامعه‌ای که در آن تمامی قشرهای اجتماع سهمی برابر در سود همگانی داشته‌باشند. 

هدف سوسیالیسم لغو مالکیت خصوصی ابزارهای تولید و برقراری مالکیت اجتماعی بر ابزارهای تولید است. این «مالکیت اجتماعی» ممکن است مستقیم باشد، مانند مالکیت و اداره صنایع توسط شوراهای کارگری، یا غیر مستقیم باشد، از طریق مالکیت و اداره دولتی صنایع. 

 

سوسیال‌دموکراسی
 

سوسیال‌دموکراسی یا مردم‌سالاری اجتماعی یک ایدئولوژی سیاسی است که در اواخر سدهٔ نوزدهم و اوایل سدهٔ ۲۰ (میلادی) از سوی هواداران مارکسیسم ارائه شد. 

ابتدا سوسیال دموکراسی شامل انواع گرایش‌های مارکسیستی از گرایش‌های انقلابی همچون رزا لوکزامبورگ و ولادیمیر لنین تا گرایش‌های مختلفی همچون کائوتسکی و برنشتاین را شامل بود, اما بخصوص پس از جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر در روسیه سوسیال دموکراسی بیشتر و بیشتر به گرایشی غیرانقلابی بدل شد. 

تا آن جا که گرایش رویزیونیستی که برنشتاین نمایندگی می‌کرد, مبنی بر اینکه سوسیالیسم نه از طریق انقلاب که از طریق اصلاحات تدریجی به دست می‌آید تقریباً بر کل سوسیال دموکراسی حاکم گشت. شعار بعضی سوسیال دموکرات‌ها “نه به انقلاب,آری به اصلاح” بوده است.(Evolution, not Revolution) 

در میانه‌های سده بیستم سوسیال‌دموکرات‌ها از اِعمال قوانین جدیتر کار، ملی کردن صنایع اصلی و ایجاد دولت رفاهی هواداری می‌کردند. 

امروزه سازمان “انترناسیونال سوسیالیستی” مهم‌ترین سازمانی است که در سطح جهانی احزاب سوسیال دموکرات را (در کنار احزاب سوسیالیست دموکراتیک) دربر می‌گیرد. 

– 

صهیونیسم
 

صهیونیسم یک جنبش سیاسی و ملی‌گراست که در اواخر سده ۱۹ میلادی شکل گرفت. عمده‌ترین هدف جنبش صهیونیسم، تشکیل کشوری برای یهودیان بود. این جنبش بر منابع تاریخی و مذهبی‌ای تکیه دارد که یهودیان را به سرزمین اسرائیل مرتبط می‌کند. این سرزمین همان اسرائیل و فلسطین کنونی است که قوم یهود از حدود ۳۲۰۰ سال پیش تا سال ۲۰۰ میلادی (که امپراتوری روم آنها را پراکنده ساخت) در آن ساکن بوده‌اند.  

صهیونیسم، اعتقادات یهودیان پراکنده در سرتاسر جهان را تحت شعاع قرار می‌دهد و آنها را ترغیب به مهاجرت به اسرائیل می‌نماید. به همین علت در ابتدا یهودیان با هر عقیده‌ای، چه چپ، چه راست، چه مذهبی و چه سکولار به این جنبش پیوستند. پس از مدتی که اختلافات عقیدتی در آنان بروز کرد صهیونیسم به شاخه‌های دیگری مانند «صهیونیسم مذهبی»، «صهیونیسم سوسیال»، و «صهیونیسم تجدیدنظر طلب» تقسیم شد. با این حال تمام این شاخه‌ها در عقیدهٴ پایه یعنی بازگشت یهودیان به سرزمین اسرائیل و تشکیل دولت یهودی مشترکند.

مخالفت‌هایی با صهیونیسم در موارد مختلفی چون مخالفت‌های مذهبی، نحلهٔ فکری ملی‌گرای رقیب، و اختلاف عقیدهٔ سیاسی که این ایدئولوژی غیر اخلاقی یا غیر عملی می‌شمارد، بوجود آمده است.

سال ۱۹۷۴ میلادی مجمع عمومی سازمان ملل متحد با اکثریت آراء، مصوبه‌ای را به تصویب رساند که در آن صهیونیسم به عنوان شکلی از اشکال نژادپرستی معرفی شده بود. این مصوبه در پی شرط گذاری اسرائیل به حذف آن، برای شرکت در کنفرانس صلح مادرید در سال ۱۹۹۱، توسط سازمان ملل ملغی اعلام گردید. 

 

فدرالیسم
 فِدِرالیسم (به انگلیسی: Federalism) نظام سیاسی ویژه‌ای که به موجب آن: 

  • در کنار یک حکومت مرکزی، چند حکومت خودمختار و محلی دیگر هم وجود دارد که اقتدار و وظایف دولت، میان حکومت مرکزی و حکومت‌های محلی تقسیم می‌شود.
  • دولت‌های محلی هر کدام بنا به موقعیت، از حاکمیت یا قسمتی از حاکمیت خود به نفع دیگری که قدرتمندتر است و یا به نفع دولت مرکزی، صرفنظر می‌کند و در عوض مورد حمایت آن دولت قرار می‌گیرد. البته روش‌های خاصی برای حل اختلاف میان حکومت مرکزی و حکومت‌های محلی مقرر می‌گردد.
  • به بخش‌ها و حوزه‌های محلی کشور، حقوق و وظایف ویژه‌ای واگذار می‌گردد.
  • در این روش و جریان سیاسی اغلب دو فاکتور مورد نظر است:
  1. تمرکززدایی در کشور و به رسمیت شناختن خودمختاری و قدرتهای منطقه‌ای
  2. ایجاد و تقویت فدراسیونی بین کشورهای مختلف دارای حاکمیت ملی

 

رادیکالیسم 

رادیکالیسم به معنای هواخواهی و طرفداری از «دگرگونی‌های بنیادی» جامعه و نهادهای اجتماعی موجود است. رادیکال، از نظر لغوی به معنای اصل و ریشه است و در علوم اجتماعی به آن اندیشه‌هایی می‌گویند که اقداماتی تند و سخت و ریشه‌ای را در بهبود جامعه خواهانند و دگرگونیهای بنیادی را در امور سیاسی و اقتصادی و اجتماعی طلب می‌کنند. [۱] 

رادیکالیسم به آئین کسانی نیز اطلاق می‌شود که دارای افکار چپ گرا نیز می‌باشند؛ که پس از آنها لیبرال‌ها و میانه‌روها و بعد محافظه‌کاران قرار دارند، و در آن سر طیف سیاسی مرتجعان هستند که متمایل به بازگشت به گذشته هستند.[۱] 

علی رغم این تفکیک سیاسی در سالهای اخیر سخن از راست «بنیان نگر» نیز به میان آمده‌است . «جامعه‌شناسی رادیکال»، مظهر کوشش در پیوند زدن نتایج تحقیقات اجتماعی به اعماق توده‌ها است، و سعی دارد با به کار گیری حاصل کار پژوهشهای جامعه شناختی، تغییراتی اساسی در جامعه به‌وجود آورد. رادیکالیسم دلالت دارد بر هر فکر و عمل سیاسی و اجتماعی که خواستار دگرگونیهای ژرف و عمیق و بی‌درنگ در نهادهای موجود است . 

اصطلاح رادیکالیسم اولین بار در بریتانیا در مورد مخالفان لایحه اصلاحات سال ۱۸۳۲ به کار برده شد و بعد از آن جرمی بنتام و پیروان او را رادیکالهای فلسفی نامیدند. 

در ایالات متحده آمریکا رادیکالیسم در سده ۱۹ به شکلی اتوپیایی آغاز شد، که همراه با جنبش لغو بردگی بود و طرفداران آن خواهان تغییرات سیاسی ریشه‌ای در جامعه آن زمان آمریکا بودند. 

 

مونارشی 

کشورهایی که در آنها به گونه ای نظام پادشاهی وجود دارد

پادشاهی یا سلطنت (به انگلیسی: Monarchy) شکلی‌است از نظام حکومتی که در آن فردی به عنوان رئیس کشور به نام پادشاه یا ملکه دارد. این عنوان معنای خاص نمادی دارد. هگل ایران‌زمین را نخستین دولت شاهنشاهی می‌نامد.[۱] 

ارسطو دژسالاری (تیرانی) را صورت فاسد «فرمانروایی یک نفره» می‌شمرد. مشروعیت پادشاه با توجه به معنای خاص دینی و نمادی مقامش ممکن است منزلت «پدر» ملت را به او بدهد.
امروزه اشکال جدیدی نسبت به شکل فرمانروایی بی‌مهار سلطنت مطلقه به صورت سلطنت مشروطه به معنای حکومتی که در آن رئیس کشور پادشاه است، اما پادشاهی که در عین داشتن نقش‌های مهم رسمی و تشریفاتی، تنها در موارد محدود و معین نقشی در حکومت دارد. در بسیاری از حکومت‌های مشروطه مجلس نقش اصلی در نظارت امور را دارد و نخست‌وزیر که با تأئید پادشاه انتخاب می‌شود، امور اجرایی و تصمیمات اصلی را اخذ می‌کند. شکل خاص این نوع حکومت را در بریتانیای کبیر می‌توان دید که سلطنت نقش نسبتاً تشریفاتی در ادارهٔ امور دارد. 

معمولاً جانشینی ارثی را صفت ویژهٔ نظام پادشاهی می‌دانند، اما پادشاه ممکن است انتخابی باشد یا روا باشد که شاه جانشین خود را آزادانه تعیین کند یا با فال‌زنی یا قرعه شاه را انتخاب کنند. 

 

کاپیتالیسم 

سرمایه‌داری یک نظام اقتصادی است که در آن مالکیت ثروت و ابزار تولید ثروت در دست طبقه ای از افراد جامعه است و نه در دست دولت. در این نظام زمین، نیروی انسانی و سرمایه در اختیار گروهی از افراد جامعه است که سایر افراد جامعه با استفاده ی مشروط و غیر رایگان از آنها به تولید مادی و تولید معنوی می پردازند. در نظام سرمایه داری، سرمایه گزاری، تولید، توزیع، درامد، قیمت گذاری و عرضه ی مواد و خدمات توسط تصمیم گیری‌های شخصی در یک اقتصاد بازار تعیین می‌شود. مشخصه ی بارز نظام سرمایه داری این است که تولید کالا در درجه ی اول از برای کسب سود انجام می گیرد و نه لزوماً رفع نیازهای انسان ها.البته در مواردی نیز کسب سود با رفع نیازهای انسانی همراه است. در کلی ترین حالت ، نظام سرمایه داری را می توان به دو دسته ی نظام سرمایه داری دولتی (همچون اتحاد جماهیر شوروی پس از ۱۹۲۷ و یا چین کنونی) و نظام سرمایه داری غیرمتمرکز (غیردولتی) همچون ایالات متحده ی امریکاتقسیم نمود. 

 

امپریالیسم 

اَمپـِریالیسم (به انگلیسی: Imperialism) طرفداری از حکومت امپراتوری. سیاستی که مرام وی بسط نفوذ و قدرت کشور خویش بر کشورهای دیگر است. رژیمی که بر اثر از میان رفتن خرده‌سرمایه‌داری داخلی و پدید آمدن تراست‌ها و کارتل‌ها دچار تورم تولید و کمبود مواد خام شود و برای به‌دست آوردن مستعمره و بازار به دیگران تجاوز کند. 

این مرحله از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن حاضر آغاز می‌شود. تدوین تئوری مربوط به امپریالیسم و تجزیه و تحلیل پنج وجه مشخصه اساسی آن می‌گوید: 

  1. تمرکز و تراکم تولید و سرمایه موجب ایجاد انحصارها (مونوپول‌ها) شد. انحصارها دراین مرحله نقش قاطع را در حیات اقتصادی بازی می‌کنند.
  2. ترکیب سرمایه بانکی و سرمایه صنعتی به پیدایش سرمایه مالی و الیگارشی مالی منجر گردید.
  3. صدور سرمایه به جای صدور کالا اهمیت ویژه‌ای کسب می‌کند.
  4. ایجاد اتحادیه‌ها و کنسول‌های انحصاری سرمایه‌داران، این اتحادیه‌ها به صورت کارتل‌ها، تراست‌ها و کنسرسیومها جهان را از نظر اقتصادی بین خود تقسیم می‌کنند.
  5. پایان تقسیم منطقه‌های سرزمین‌های جهان بین بزرگ‌ترین و ثروتمندترین دولت سرمایه‌داری و آغاز تجدید تقسیم آن‌ها.

اساس اقتصادی و خصلت ویژه امپریالیسم عبارتست از تسلط انحصارها، انحصارها در رشته‌های مختلف کاملاً و همه جانبه اقتصاد و سیاست بزرگ‌ترین کشورهای سرمایه داری را در حیطه اقتدار و زیر سیطره خود می‌گیرند و رقابت آزاد از بین می‌رود. سلطه انحصارها در حیات اقتصادی با نفوذ و قدرت روز افزون آن‌ها در زمینه سیاسی همراه است که دستگاه دولتی را زیر فرمان خود می‌کشند و تحت الشعاع منافع خود می‌سازند. در این مرحله سرمایه داری، انحصارها امپراتوران قدر قدرتی در همه شئون هستند. خود لغت امپریالیسم نیز از ریشه لاتینی ایمپریو (imperiu) به معنای امپراتوری مشتق می‌شود. در این مرحله اشاعه کم و بیش دوران سرمایه داری در سراسر کره زمین جای خود را به تکامل جهشی و فلاکت آور داد. این امر موجب شدت وحدت بی سابقه کلیه تضادهای سرمایه داری یعنی تضادهای اقتصادی، سیاسی، طبقاتی و ملی گردید. مبارزه دول امپریالیستی بر سربازار فروش و عرصه‌های سرمایه گذاری و بدست آوردن مواد خام و نیروی کار ارزان و احراز تسلط جهانی، حدت بی سابقه‌ای یافت که در دوران تسلط بلامنازع امپریالیسم، امپریالیسم ناگزیر کار را به جنگ‌های ویرانی آور می‌کشاند. 

امپریالیسم در عین حال مرحله تلاشی سرمایه داری، مرحله پوسیدگی و احتضار آنست. در این مرحله در مجموع سیستم جهانی سرمایه داری، شرایط برای انقلاب اجتماعی نضج پیدا می‌کند. تضاد بین دول امپریالیستی و کشورهای وابسته و مستعمره، تضاد بین خود دول امپریالیستی هرچه بیشتر شدیدتر می‌شود. واضح است که تشدید تضادها و پوسیدگی ماهوی امپریالیسم به معنای رکود و جمود مطلق سرمایه داری نیست. 

تضادهای امپریالیسم موجب تسریع پروسه تبدیل سرمایه داری انحصاری به سرمایه داری انحصاری دولتی گردیده‌است. این شکل در حالی که سلطه انحصارها را بر زندگی مردم تقویت می‌کند نیروی انحصارها را با نیروی دولت در دستگاه واحدی متحد می‌سازد تا حداکثر سود برای بورژوازی تامین شود و نظام سرمایه داری حفظ گردد. ولی نه این شکل نه نظامی کردن حیات اجتماعی و اقتصادی کشور و نه انتگراسیون (یعنی در هم آمیختگی و ادغام و تشکیل سازمان‌های جدید مافوق ملی، سیاسی و اقتصادی به منظور پیوستگی دول و انحصارات سرمایه داری) نمی‌تواند پایه‌های سرمایه‌داری را نجات دهد. رشد تولید در برخی کشورهای سرمایه‌داری هرگز نتوانسته‌است جلوی حدت یافتن تضادهای ملی و بین‌المللی سرمایه‌داری را بگیرد. 

در حالی که سود و مافوق انحصارها افزایش می‌یابد، اتوماسیون (استفاده از وسایل خودکار در تولید) در شرایط سرمایه‌داری مصائب جدیدی برای زحمتکشان به بار می‌آورد. 

سلطه انحصارها نه فقط علیه کارگران و دهقانان و دیگر زحمتکشان متوجه‌است بلکه بر منافع قشرهای بورژوازی کوچک و متوسط زیان وارد می‌سازد. واقعیات پوچ بودن تئوری‌هایی نظیر سرمایه‌داری خلقی و دولت بهروزی همگانی را ثابت کرده‌است. 

وجدان بشریت و خرد وی نمی‌تواند با بزهکاری‌های امپریالیسم آشتی کند. گناه دو جنگ جهانی که در آن‌ها ده‌ها میلیون انسان به هلاکت رسیدند بر عهده امپریالیسم است. امپریالیسم ماشین جنگی بی سابقه‌ای ساخته که منابع عظیم انسانی و مادی را می‌بلعد، با تازاندن مسابقات تسلیحاتی برای ده‌ها سال آینده برنامه‌های تولید تسلیحات نوینی را تدوین می‌کند، حامل خطر جنگ جهانی هسته‌ای است که در صورت انفجار در آتش آن صدها میلیون انسان نابود و کشورهایی به کلی منهدم خواهند شد. 

فاشیسم این رژیم ترور سیاسی و اردوگاه‌های مرگ، مولود امپریالیسم به سود امپریالیسم هر جا که بتواند بر حقوق و آزادی‌های دموکراتیک یورش می‌برد، شایستگی انسان را لگد مال می‌کند، نژاد پرستی می‌پروراند. 

امپریالیسم مسئول محرومیت‌ها و مصائب صدها میلیون انسان است، مسبب اصلی پیدایش این وضع است که توده‌های عظیمی در کشورهای آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین مجبورند در شرایط فقر، بیماری، بیسوادی، مناسبات اجتماعی عهد عتیق زیست کنند و توده‌های عظیمی به مرگ تدریجی و نابودی محکوم شوند. 

سیر تکامل اجتماعی نشان می‌دهد که امپریالیسم با منافع حیاتی زحمتکشان یدی و فکری، اقشار اجتماعی گوناگون، ملتها و کشورها برخورد می‌یابد. علیه امپریالیسم توده‌های همواره عظیم تر و جنبش‌های اجتماعی، یک‌جا به مبارزه بر می‌خیزند. 

نابودی امپریالیسم در سراسر جهان هم زمان انجام نمی‌گیرد. ناموزونی تکامل اقتصادی و سیاسی کشورهای سرمایه‌داری در دوران امپریالیسم موجب می‌شود که نابودی در کشورهای مختلف در زمان‌های مختلف صورت گیرد. 

 

فئودالیسم 

نظام فئودالیسم نظامی اجتماعی-اقتصادی است که در نتیجه فروپاشی جامعه برده داری یا در نتیجه فروپاشی کمون اولیه به وجود آمده و علیرغم تنوع راه‌های رسیدن بدان، تقریباً در کلیه سرزمین‌های جهان، البته در هر جا با ویژگی‌های مشخص خود وجود داشته‌است. 

در اروپای غربی این نظام از قرن ۵ تا قرون ۱۷ و ۱۸ و در روسیه و شرق اروپا از قرن ۹ میلادی تا نیمه دوم قرن ۱۹ را در بر می‌گیرد. در نتیجه تلاشی جامعه فئودالی جامعه سرمایه داری به وجود می‌آید. 

 

 

مدرنیته ایرانی

این مقاله بررسی است در باره تاریخ مدرنیته در ایران، و هدف آن ارائه دیدگاهی انسان شناختی از چگونگی مواجه ایران با دنیا مدرن از نیمه قرن نوزدهم تا به امروز است. در ابتداء به معرفی دو رویکرد غالب، یعنی” نظریه مدرنیته ناقص” و نظریه نوسازی” یا غربی سازی، در باره مدرنیته در ایران پرداخته، و آنگاه با بررسی انتقادی این دو رویکرد به ارائه “نظریه مدرنیته بومی” که رهیافتی انسانشناختی به مدرن شدن و مدرنیته است می پردازد. دو نظریه مذکور با ارائه رهیافتی رادیکال از معنای مدرینته، مدرن شدن ایران را ناممکن یا به غربی شدن تقلیل می دهند.

برخلاف دیدگاه غالب، این مقاله ایران را در مسیر مدرن شدن کامیاب و مؤفق دانسته و نشان می دهد که نوعی مدرنیته بومی ایرانی در حال شکل گیری و توسعه است. البته نگارنده داعیه آن را ندارد که مدرنیته ایرانی به مرحله بلوغ و کمال خود رسیده است، بلکه صرفاً از این فرضیه دفاع خواهد شد که ایران در مسیر مدرنیته است و بحران وضعیت برزخ سنتی و مدرن را پشت سر نهاده و به الگویی از مدرنیته دست یافته است. ایده اصلی نگارنده حول برداشتی خاص از مدرنیته سامان می یابد که قادر به توصیف و تبیین واقع گرایانه از وضعیت کنونی ایران است. در این تعریف مدرنیته به منزله یک فرایند، و نه یک “محصول” دیده شده است، فرایندی که منجر به خودآگاهی انتقادی یک ملت از تمامیت هستی اجتماعی خود شده و امکان اصلاح و بهره بری از آن برای روزآمد و کارآمد ساختن فراهم می سازد. در بخش دوم مقاله به بررسی ناسیونالیسم یا ملی گرایی و مدرنیزاسیون یا نوسازی ایرانی در نیمه دوم قرن نوزدهم و دوره پهلوی پرداخته و سهم آن ها را در فرایند مدرنیته بررسی می کنیم. بخش سوم مقاله به بررسی تاثیر انقلاب اسلامی و تحولات اخیر در مدرنیته ایرانی اختصاص دارد.

قبل از پرداختن به اصل موضوع ذکر نکته ای مقدماتی را مفید می دانم. بررسی این پرسش که آیا در طی یک قرن و نیم تکاپو، ایران در نیل به مدرنیته تا چه میزان کامیاب یا ناکام بوده است؟ به عقیده نگارنده یکی از مسائل ضروری است که هر کس در حد توان خود بایسته است آن را بررسی نماید. این بررسی نه تنها از حیث تئوریک و علمی مهم است، بلکه برای عامه مردم نیز اهمیت اساسی دارد، زیرا در میان عامه مردم نیز این عقیده پذیرفته است که ایران کشوری عقب مانده، و محروم از نعمت مدرنیته است، و سخت نگران آینده خود و فرزندانشان هستند. این تلقی از ایران منجر به یأس شده، و سرخوردگی از دستیابی به الگویی از مدرنیته نیز می تواند خود مانعی جدی برای مدرن شدن ایجاد کند برای مثال. شاید یکی از علل فرار نخبگان و مغزها نومیدی آنها از زیستن در جامعه ای مدرن است. در نتیجه نخبگان بجای تلاش برای تحقق مدرنیته در وطن خود، مهاجرت می کنند. ما نیازمند آن هستیم که پیوسته ارزیابی خودمان را نه تنها انتقادی و واقع بینانه، بلکه با هدف ایجاد امید و مبتنی بر این ایده که مدرنیته دستیافتنی است بنا کنیم.

۱) مدرنیته ناقص

یکی از نظریه های غالب در باره مدرنیته در کشورهای غیر غربی، خاصه کشورهای مسلمان، نظریه مدرنیته ناقص است. بر مبنای این نظریه کشورهای مسلمان در طی یک قرن گذشته تلاش های زیادی برای نوسازی و مدرن شدن کرده اند، اما حاصل کار آن ها بسیار اندک بوده و در نهایت همچنان در همان مرحله ماقبل مدرن هستند. بزای مثال دکتر هشام شرابی جامعه شناس بر جسته عرب در کتاب “پدر شاهی جدید”در باره ناکامی جهان عرب در دستیابی به مدرنیته با استدلالهای قانع کننده ای نشان می دهد که جهان عرب نمود های مسخ شده و ناقص مدرنیته را گزینش کرده اند، و هیچگاه نتوانسته اند به گوهر مدرنیته، که به گمان شرابی اندیشه انتقادی است، دست یابند (شرابی ۲۰۰۱). این رویکرد نسبت به کشورهای مسلمان امروزه موضوع عمومی شده و در مطبوعات و رسانه های جمعی به اشکال مختلف انعکاس می یابد. برای مثال روزنامه ساندی تایمز در شماره ۱۴ اکتبر ۲۰۰۱ در مقاله ای مبسوط با نام “ریشه های خشم” به تحلیل حادثه ۱۱ سپتامبر آمریکا پرداخته و آن را به بنیادگرایان اسلامی خاورمیانه نسبت داده است. آنگاه در ریشه یابی این حادثه، ناکامی کشور های اسلامی در دستیابی به مدرنیته را علت العلل این حادثه دانسته و بر این اساس معتقد است تمامی واکنش های بنیاد گرا، که انقلاب اسلامی ایران نیز آن را شدت بخشید، نوعی سرخوردگی از رسیدن به مدرنیته است. نویسنده بر پایه این مفروض، تنها راه ریشه کن کردن تروریسم و حرکت های بنیادگرا در جهان اسلام را نیز توسعه مدرنیزاسیون و نوسازی دانسته و بخصوص بر حمایت کشورهای غربی از روشنفکران و گروههای مدرنیست تأ کید می نماید. در مقاله مذکور به ایران نیز اشاره شده، و ایران نیز همچون سایر کشورهای اسلامی، در صف واماندگان یا عقب مانده از کاروان مدرینته معرفی میشود

اغلب روشنفکران ایران، نیز هما نند دکتر شرابی و مؤلف ریشه های خشم معتقدند ایران نیز از جمله کشورهایی است که “در نیمه راه فرایند مدرنیته مانده اند”(جهانبگلو ۱۳۷۹: ۱۰)، و”ما تنها نقابی مدرن به چهره زده ایم که هر بار آن را از چهره بر می داریم، فلاکت تفکر سیاسی و فلسفی ما آشکار می شود. پس همه چیز گواهی می دهد که علیرغم ظا هر قضایا وجدان سنتی هنوز مفهوم مدرنیته را در خود جذب نکرده است ” (همان ۲۴)

۲) غربی سازی و نفی امکان مدرنیته

رهیافت دیگر به مدرنیته نظریه معروف به نوسازی یا غربی شدن است، زیرا از این منظر مدرنیته محصول تحولات اروپا از رنسانس و به عبارتی روشن تر از قرن هیجدهم، عصر روشنگری، به این سو است. گفته می شود انچه در آمریکا و اروپا به نام مدرنیته تحقق یافته است تنها الکوی ممکن از مدرنیته است، بنابراین تمام جوامع برای رسیدن توسعه راهی جز پذیرش آنچه غرب تجربه کرده است ندارد. الگو مدرنیته غرب متشکل از چند عنصر اساسی عقلانیت (حاکمیت عقل)، فردیت (حاکمیت فرد)، دمکراسی (حاکمیت مردم)، لیبرالیسم (حاکمیت آزادی)، کاپیتالیسم به معنای حاکمیت قوانین اقتصاد آزاد (حاکمیت سرمایه)، و سکولاریسم (نفی حاکمیت دین در نظام سیاسی) است.

از سوی دیگر گفته می شود کشورهای غیر غربی پیش شرط های فرهنگی و اجتماعی لازم برای تحقق مدرنیته را ندارند. برای مثال، بسیاری از محققان آمریکایی شکل گیری و تحقق دموکراسی و آزادی، مهمترین پایه های مدرنیته، در تمام کشورهای غیر غربی را ناممکن میدانند. جیمز کیو ویلسون،یکی از عالمان علوم سیاسی آمریکا، می نویسد:«دموکراسی و آزادی را همه مطلوب می دانند. اما نتایج دلخواه و مطلوبی که آنها به بار می آورند را هنگامی میتوان درک کرد که مردم آرام و تساهل پذیر باشند. وی اظهار می کند که چنین وضعیتی در کشورهایی نظیر چین، روسیه، اکثر کشور های آفریقایی، خاورمیانه و آمریکای لاتین وجود ندارد(مورادچیک ۱۳۸۰).

“تئوری مشهور به “پایان تاریخ” فوکویاما رادیکالترین قرائت از نظریه غربی سازی است. این نظریه تحقق مدرنیته را برای کشور های غیر غربی محال نمی داند، اما هرگونه مدرنیه غیر غربی را نفی می کند. فرانسیس فوکویاما در مقاله “مدرنیته پیروز است” در روزنامه گاردین یازدهم اکتبر، تئوری پایان تاریخ را اینگونه خلاصه میکند: “منظور من از تاریخ پروسه پیشرفت بشر به سوی مدرنیته است، و مشخصا از طریق نهادهایی مانند دموکراسی و سرمایه داری. این برداشت که در سال ۱۹۸۹و بدنبال سقوط کمونیسم صورت گرفت بر آن بود که این پروسه بتدریج بخش های هرچه بزرگتری از جهان را به سمت مدرنیته رهنمون خواهد کرد، و هر آینه فراتر از دموکراسی لیبرال و بازار بنگریم چشمانداز دیگری برای تکامل موجود نیست، یعنی همانا پایان تاریخ.” فوکویایاما برای ارائه شاهد تجربی در اثبات نظریه خودبه ایران اشاره میکند، و می نویسد: “ایران هم به سوی مدرنیته در حرکت است و با اسلام بنیادگرا در ستیز است، زیرا مردم خواهان زندگی در محیطی لیبرال هستند .

با توجه به این نکات، این مقا له امکان پاسخی متفاوت از نظریه “مدرنیته ناقص” را در زمینه ایران بررسی و پیشنهاد می کند. به عقیده نگارنده ایران در صد و پنجاه سال گذشته نوع خاصی از مدرنیته را تجربه و تثبیت کرده است، مدرنیته ای که البته گرته بر داری و کپی صرف از آنچه غرب تجربه کرده نیست، چرا که تحقق تام و تمام الگوی غربی مدرنیته در کشورهای غیر غربی نه تنها ناممکن، بلکه در تعارض با روح مدرن بودن است. مدرنیته ایرانی، مدرنیته ای محلی یا بومی است که مختصات ایرانی را داراست، و فهم آن نیز در پرتو درکی انسانشناختی از فرهنگ ایرانی میسر است.

۳ ) مدرنیته بومی

مدرن شدن از منظر انسانشناسی نوعی فرایند کسب آگاهی، باز شناسی و ارزیابی انتقادی مداوم از خود به منظور ایجاد بهترین الگوی تطابق با مجموع شرایط محیطی، تاریخی، فرهنگی و اجتماعی است. در این دیدگاه هر جامعه ای متناسب وضعیت خاص خود فرایندی منحصر به خود از مدرن شدن را طی می کند، فرایندی که ممکن است با جوامع مشابه خود وجوهی مشترک، و با جوامع دیگر اشتراکات کمتری داشته باشد، اما در هر صورت، کلیت مدرینته هر جامعه ای منحصر به فرد است. بنابر این فرایند مدرن شدن همواره در ماهیت خود نوعی انطباق با بومی سازی مداوم همراه است. از اینرو، همانطور که جیمز کلیفورد اشاره می کند، هر جامعه ای ناگزیراست برای نیل به مدرنیته “تفاوت آن را از دیگر مدرنیته ها ابداع و بازشناسی کند (۱۹۸۸: ۱۵). از این منظر میزان کامیابی جوامع در فرایند مدرنیته تابع میزان آگاهی انتقادی آنها از امکانات، متن اجتماعی خود، و به طور خلاصه آنچه سازنده هستی فرهنگی آنها به منزله وجودی متفاوت از دیگران، می باشد، است.

تفاوت این دیدگاه با دیگر تئوری های مدرینته در دو نکته اساسی نهفته است: نخست آنکه در تئوری های جامعه شناختی و فلسفی، مدرن بودن مستلزم نفی و انکار سنت یا تقابل و تضاد ماهوی سنتی و مدرن است. در نتیجه این تقابل و تضاد فصل تمایز مدرنیته می شود. در حالیکه رویکرد انسانشناختی مدرنیته بومی، بجای تقابل و تضاد، تعامل و همبستگی درونی میان این دو را مبنای دستیابی مدرن شدن می شناسد، زیرا مدرن شدن در این منظر اساسا نوعی تطابق تازه و مداوم با سنت اسنت، تطابقی که با ایجاد تغیر در فرم یا محتوی سنت را روزآمد و کارآمد می کند، نه آنکه در حرکتی شتابان انقطاع یا گسست همیشگی تاریخی بوجود آورد. به تعبیر دیگر مدرن شدن به معنای بیرون آمدن مطلق از کلیت اجتماعی و سنتی که فرد را احاکرده است نیست، بلکه به معنای نوشدن سنت ها است. همان طور که هابزبام در کتاب مشهور “ابداع مجدد سنت” نشان می دهد اروپا نیز هرگز سنت های خود را نفی نکرد و یا ان را به دور نریخت، بلکه به اشکال مختلف سنت های گذشته در قالب جدید قرار گرفته و اروپا به نوزایی سنت ها پرداخت.

تفاوت دوم به تلقی مدرنیته به منزله امری مختلف و متکثر در نگاه انسان شناختی مربوط می شود. همانطور که ذکر شد اغلب مدرنته را صرفا پدیده ای یکتا و یگانه که فقط در غرب تحقق یافته است تلقی می کنند، در انسانشناسی گفته میشود که در واقعیت تجربی جهان ما با “مدرنیته ها” مواجه هستیم نه یک الگوی جهانی و فرا گیر از آن، و بنابر این می توان مدرنته های ایرانی، افریقایی، عربی، آمریکای لاتین و آسیایی را در کنار مدرنته اروپایی اشکال متفاوتی از مدرنیته دانست. البته این سخن به معنای نفی شباهت میان الگو های مختلف مدرنیته نیست. انسان شناسان به علت وجود اشتراکات عام و جهانی انسان از یک سو، و تبادل و ارتباط مداوم میان جوامع از دیگر سو، که موجب وجود برخی شباهت های کلی در فرم و محتوای فرایند مدرن یا نو سازی می شود، بر شباهت ها به همان اندازه تفاوت ها تاکید می نمایند.

سیمای مدرنیته ایرانی

همانطور که گفته شد می توان مدرنیته را فرایند آگاهی انتقادی از خود برای تطابق یک جامعه با مجموعه شرایط محیطی، تاریخی، و اجتماعی که آن را فرا گرفته است تعریف کرد. بنابراین می توان تاریخ مدرن شدن معاصر ایرانیان را مساوی تاریخ خودآگاهی انتقادی نسبت به هویت و فرهنگ آنها دانست. از طرف دیگر از منظر انسان شناسی هویت پدیده ای مرکب، ارتباطی و ابداعی است (کلیفورد ۱۹۸۸: ۱۰). یعنی هر جامعه ای در جریان ارتباطاتش با جوامع دیگر به ابداع یا باز تعریف خود می پردازد. و از آنجا که در سطح اجتماعات کلان یا ملی فرهنگ ناب که تمام عناصر آن خاستگاه واحد داشته باشد وجود ندارد، هویت فرهنگی ملت ها نیز مرکب از عناصر گوناگون و اغلب نامتجانس است. جریان بازشناسی و خودآگاهی فرهنگی نیز متناسب با شرایط همواره وجوه خاصی از فرهنگ برجسته و وجوه دیگر محو یا کم رنگ می شود .اما به تدرج در نتیجه انباشت آگاهی ها، خود جلوه پیچیده تر و در عین حال کارآمد تری پیدا می کند.

در قرن حاضر محیطی که ایران را فراگرفته و ما ناگزیر از تطابق خود با آن بوده ایم از دو بخش عمده تشکیل شده است: اول، فضای تاریخی و سنتی که میراث چندین هزار سال تجربه و فراز و نشیب است، دوم تمدن غرب که به صورت تمدن غالب جهانی ناگزیر از سازگاری و انطباق با آن بوده ایم. بنابراین مدرنیته ایرانی برآیند چگونگی تلفیق سنت ها ی تاریخی ایرانی با ویژگی های برخاسته از تمدن نوین غرب است. به عبارت دیگر مدرنیته ایرانی عبارت است از نوعی بازاندیشی و تعریف مجدد از سنت و تاریخ ایران در پرتو تمدن غرب، و یا ایرانی سازی غرب در متن تاریخی و سنتی ایران. این امر را نباید مساوی با غربی سازی صرف دانست، زیرا در این فرایند هم سنت و هم غرب در یک فرایند طولانی و پیچیده تفسیر شده و عناصری از هر دو حذف، عناصری تلفیقی جدید خلق و ابداع، و دسته ای از عناصر از هر دو گروه انتخاب می شوند. بنابر این مدرنیته ایرانی هویت تازه ای برای انسلن ایرانی ابداع می کند که نه غربی است و نه تاریخی یا سنتی بلکه ایرانی مدرن است.

برای ارائه تصویری از ایرانی مدرن، یا مدرنیته ایرانی باید بر طبق آنچه گفته شد به بررسی چگونگی تلفیق ویژگی های تمدن غرب یا آنچه که به منزله غربی شناخته شده و آنچه که سازنده هویت تاریخی ایرانی است بپردازیم. عناصر سازنده هویت تاریخی ایران را می توان در چند ویژگی خلاصه کرد، ویژگی هایی که امروز برای هر ایرانی آشنا و بی نیاز از چون و چرا است عبارتند از: زبان فارسی، بقایای تاریخی و فرهنگی ایران قبل از اسلام مانند آیین ها و رسوم ملی، تشیع، میراث فرهنگی ایران شامل هنرها، صنایع، و دانش های ملی و بومی، خانواده، و بلاخره پدرشاهی و استبداد. ویژگی های غرب مدرن نیز عبارت است از: سرمایه داری و اقتصاد ازاد، لیبرالیسم و آزادی های فردی و اجتماعی، ناسیو نالیسم و حاکمیت دولت-ملت، دموکراسی و حاکمیت مردم، عقلانیت ( علم و تکنولوژی مدرن)، فردگرایی، و سکولاریسم و لاتیسیسم (عدم حاکمیت سیاسی دین ).

در ادامه این مقاله تلاش شده است تا نشان دهیم که چگونه بتدریج در طی ۱۵۰ سال گذشته جامعه ایران به جذب ویژگی های تمدن غربی امروز پرداخته و آنها را متناسب ویژگی های خود ایرانی و بومی کرده است.

ناسیو نالیسم و مدرنیزاسیون

شکست های غم انگیز ایران از روس و امضاء دو معاهده ی تحقیرآمیز گلستان(۱۸۱۳)، و ترکمانچای (۱۸۲۸) عباس میرزا و نخبگان آیران را برانگیخت تا در پی یافتن علل واقعی برتری نظامی غرب برآیند و جریان مدرن سازی ایران را به راه اندازند. اعزام گروهی از ایرانیان به لندن برای یادگیری علوم نوین و اقداماتی که این گروه در بازگشت به ایران انجام دادند سرآغاز شکل گیری نوسازی در ایران است. در سال ۱۸۵۹/۱۲۷۵ بزرگترین گروه ایرانیان شامل ۴۲ نفر برای تحصیل به فرانسه اعزام شدند (محبوبی اردکانی، ۱۳۷۰: ج ۱،ص ۳۲۰). در سال ۱۸۴۹/۱۲۶۵ امیرکبیر دارالفنون را تأسیس کرد. این مدرسه با تربیت بیش از ۷۰۰۰ تحصلیکرده علوم نوین گام مؤثری در انتقال علم و تکنولوژی و مهمتر از آن اندیشه مدرن در ایران ایفا کرد. سفرهای ناصرالدین شاه(۱۸۷۳، ۱۸۷۹، ۱۸۸۹) و بعد مظفرالدین شاه (۱۹۰۰) به فرنگ چشم رهبران سیاسی ایران را به غرب گشود و آنان را پذیرای تحولات جدید نمود. شاید نقش نویسندگان و روشنفکران عصر مشروطه مانند میرزا ملکم خان (۱۸۳۲-۱۹۰۶)، عبدالرحیم طالبوف تبریزی (۱۸۳۴-۱۹۱۱)، زین العابدین مراغه ای، مؤلف “سیاحت نامه ابراهیم بیگ” بیش از عوامل دیگر در تعیین و تعریف ماهیت نظری مدرن سازی در ایران مؤثر بوده اند. ماحصل تلاش های مذکور انقلاب مشروطه (۱۹۰۶) و شکل گیری ناسیو نالیسم ایرانی بر پایه کوشش های طبقه جدید روشنفکران است.

ناسیونالیسم عصر مشروطه بر پایه دو عنصر اساسی استوار بود: نخست اندیشه دستیابی به ترقی و پیشرفت مطابق آنچه اروپا تا آن زمان حاصل کرده بود، دوم احیاء فرهنگ ایران پیش از اسلام به منزله بدیلی برای فرهنگ اسلامی. از منظر ملی گرایان آن عصر، علت عقب ماندگی ایران غلبه فرهنگ عربی اسلام و خرافات و موهوم اندیشی حاکم بر ذهن و زبان ایرانیان بود. بنابر این آنان مدرن شدن را با غیر دینی شدن همراه می دانستند. از زمره پیشگامان ناسیونالیسم ایرانی باید از جلاالدین میرزای قاجار و میرزا فتحعلی آخوندزاده (۱۸۱۲-۱۸۷۸) نام برد. علاوه بر این دو، از میرزا آقا خان کرمانی و مستشارالدوله (۱۸۹۵) نیز می توان یاد کرد.

ناسیو نالیسم ایرانی از کاستی های فراوانی رنج می برد و در عین حال پیامدها مثبت فراوانی نیز برای شکل گیری مدرنیته ایرانی به دنبال داشت. مهمترین کاستی ناسیونالیسم ایرانی رمانیتک و غیر واقع گرا یی بودن آن بود. احیاء فرهنگ ایران باستان، که اجزاء ناچیزی از آن برای امروز به شکل اصیل آن باقیمانده، تنها رویایی نوستالژیک بود که هرگز تحقق پذیر نخواهد بود. نکته دیگر آنکه، نادیده گرفتن فرهنگ شیعی از فرهنگ ایرانی در اصل نادیده گرفتن پاره ای از هویت ایرانی است. همچنین مشکل دیگر ناسیونالیسم ایرانی تکیه بر اندیشه های نژادپرستانه ضد سامی گری و عرب ستیزی است، که با روح دموکراسی و مدرنیته در تعارض است.

اما علیرغم کاستی هایش، ناسیونالیسم در شکل گیری و پی ریزی مدرنیته ایرانی سهم بسزایی داشته است. شکل گیری نخستین دولت-ملت به معنای مدرن آن پس از مشروطه و روی کار آمدن رضا شاه که توانست ساختار عشیره ای و قبیله ای حاکم بر ایران را برچیند و ساخت سیاسی ملی را جایگزین کند، از پیامدهای همان ناسیونالیسم بود. ما امروز از دولت مرکزی مقتدر مبتنی بر اندیشه حاکمیت کلیتی به نام ملت بهرمند هستیم، و منافع ملی نه منافع قبایل تعیین کننده سرنوشت ماست. چنین وضعیتی یعنی خودمختاری سیاسی در چارچوب اندیشه ملت، یکی از مهمترین ارکان مدرنیته شناخته می شود. در اروپا نیز پیدایش و توسعه دولت-ملت مدرن از ارکان مدرنیته بوده است که پس از انقلاب فرانسه به تدریج تمام اروپا را فراگرفت.

نگاهی به وضعیت کشور هایی که در آن ساختار قبیله ای حاکم است، مانند افغانستان، یا کشور هایی که معنای وحدت ملی در آن استحکام نیافته و گروه های قومی در آن داعیه استقلال طلبی دارند، مانند کردها در عراق و ترکیه، اهمیت و میزان توسعه حاکمیت ملی در ایران را آشکار سازد.

دومین پیامد ناسیو نالیسم ایرانی برای بسط مدرنیته در ایران، شکل گیری و بسط گفتمان ملیت در قالب نماد های عینی ملی بوده است، گفتمانی که رشته پیوند میان تمام ایرانیان از هر قشر، قوم و قبیله بوده است. این گفتمان با سیاست همسان سازی فرهنگی از طریق مدرسه و آموزش و پرورش نوین، آموزش عالی، رسانه های ارتباط جمعی و مطبوعات و … توانسته است بنیان فرهنگی ملت را تثبیت نماید. امروز ما زبان فارسی، بنا های تاریخی، آثار باستانشناسی، رسوم و آیین های ملی مانند نوروز، هنر های و صنایع ملی مانند میناتور، منبت کاری و قلمزنی و قلیبافی را همانند مرزهای جغرافیایی و منابع و معادن پارهای از سرزمین ایران می شناسیم.

منبع:http://www.farhangshenasi.com

تعریف جامعه مدنی

جامعه مدنی به مجموع سازمان‌ها و نهادهای مدنی و اجتماعی داوطلبانه‌ای اشاره دارد که بنیان جامعه‌ای پویا را پی می‌ریزند و از نظر داوطلبانه‌بودن، در تضاد با ساختار تحمیلی حکومت (جدای از نوع حکومت) و موسسه‌های بازرگانی و بازار هستند.

خاستگاه
استفاده امروزی از این اصطلاح به آدام فرگوسن برمی‌گردد. فرگوسن کسی است که توسعه «دولت تجاری» را به‌عنوان روشی برای تغییر فساد نظام فئودالی و تقویت آزادی فردی بیان کرده‌است. در حالی‌که فرگوسن خط فاصلی بین دولت و جامعه مشخص نکرده‌است، هگل، فیلسوف آلمانی، این وجه تمایز را در «مبانی فلسفه حقوق» توضیح داده‌است. در این اثر ، جامعه مدنی («burgerliche Gesellschaft» در آلمانی) مرحله‌ای در روابط دیالکتیکی بین متضادهای ملاحظه شده توسط هگل، کلان-جامعه (دولت) و خرده-جامعه (خانواده) می‌باشد.

اگر بخواهیم جامع‌تر سخن بگوییم باید بگوییم که این تعریف (مثل طرفداران خود هگل) به راست و چپ سیاسی تقسیم می‌شود. برای چپ این تعریف به عنوان پایه‌ای برای جامعه بورژوایی مارکس تبدیل شد و برای راست با توسعه سختی اقتصادی مارکسیسم به فرهنگ، جامعه، سیاست به‌عنوان تعریفی برای تمام جنبه‌های غیر دولتی جامعه معنا شد.

تعریف
تعریف‌های بی‌شماری از «جامعه مدنی» وجود دارند. تعریف مدرسه اقتصاد لندن که مرکزی برای پژوهش در مورد جامعه مدنی است، گویاست:

«جامعه مدنی به بستری از کردارهای مشترک غیر تحمیلی، حول منافع، اهداف و ارزش‌های مشترک گفته می‌شود. قالب‌های نهادینه آن با دولت، خانواده و بازار متفاوت هستند. هرچندکه در عمل مرز میان دولت، جامعه مدنی، خانواده و بازار پیچیده، نامشخص و محل مناقشه است.

جامعه مدنی عموما تنوعی از فضاها، عاملان و قالب‌های نهادینه در خود دارد که در درجه‌های مختلفی از تشریفات، استقلال داخلی و قدرت قرار دارند. جامعه‌های مدنی اغلب به وسیله نهادهایی مثل موسسه‌های خیریهٔ ثبت‌شده، سازمان‌های غیردولتی توسعه، انجمن‌های گروه‌ها، سازمان‌های زنان، سازمان‌های عقیده‌محور، انجمن‌های متخصصان، اتحادیه‌های کارگری، گروه‌های خودیاری، حرکت‌های اجتماعی، انجمن‌های صنفی و ائتلاف‌ها پر می‌شوند.»

بهترین بررسی کوتاه این موضوع «جامعه مدنی» اثر مایکل ادواردز از انتشارات «پولیتی پرس» است.

جامعه مدنی و دموکراسی
آبش‌خور اولیهٔ ادبیات راجع به پیوند جامعه مدنی و دموکراسی، نوشته‌های ابتدایی لیبرال‌هایی چون الکسی دو توکویل بوده‌است. هرچندکه به روش‌های مهمی توسط نظریه‌پردازان قرن بیست مثل «گابریل آلموند» و «سیدنی وربا» پیشرفت کرده‌است. آنان نقش جامعه مدنی را در نظم دموکراتیک حیاتی دانسته‌اند. آن‌ها در این رابطه بحث کرده‌اند که عنصرهای سیاسی بسیاری از نهادهای جامعه مدنی، هوشیاری بیشتر و شهروندی آگاه‌تر پدید می‌آورند. کسانی که به گزینه‌های بهتری در انتخابات رای می‌دهند، در سیاست مشارکت می‌کنند و در نتیجه حاکمیت را پاسخ‌گوتر نگاه می‌دارند.

اخیرا رابرت پوتنام حتی درباره حیاتی بودن نهادهای غیر سیاسی جامعه مدنی برای دموکراسی بحث کرده‌است. این از این روست که سرمایه اجتماعی (ارزش‌های مشترک و مورد اطمینان) در این سازمان‌ها ساخته می‌شود. این سرمایه اجتماعی به جو سیاسی منتقل شده و از طریق تسهیل درک به‌هم‌پیوستگی جامعه و منافع آن، به همبسته نگه‌داشتن جامعه کمک می‌کند.

با این وجود کسانی دیگر در رابطه با چگونگی جامعه مدنی دموکراتیک سؤالاتی داشته‌اند. بعضی خاطر نشان کرده‌اند که اکنون زعمای جامعه مدنی بدون آن که کسی آن‌ها را انتخاب یا انتصاب کرده باشد، قدرت سیاسی قابل توجهی به‌دست آورده‌اند.

جامعه مدنی و جهانی شدن
در حال حاضر معمولاً عبارت جامعه مدنی توسط منتقدین و فعالان به عنوان منشا مقاومت و حوزه زندگی اجتماعی که نیاز به محافظت در برابر جهانی شدن دارد، مورد رجوع قرار می‌گیرد. این موضوع به علت آن است که دیده شده جامعه مدنی فراتر از مرزها و میان قلمروهای مختلف عمل کرده‌است.

هرچند از آن‌جا که بنا بر تعاریف بسیاری، جامعه مدنی می‌تواند شامل همان نهادها و بنگاه‌های اقتصادی که حامی جهانی شدن هستند هم باشد، چنین کاربردی برای این عبارت بحث‌انگیز است.

از سوی دیگر کسانی جهانی شدن را پدیده‌ای اجتماعی می‌دانند که ارزش‌های کلاسیک لیبرال را به ارمغان می‌آورد. این ارزش‌ها به ناگزیر به پررنگ شدن نقش جامعه مدنی می‌انجامند و هزینهٔ آن، نهادهای حکومتی مشتق شده‌است.

مثال‌هایی از نهادهای جامعه مدنی
سازمان‌های غیر دولتی (اِن‌جی‌او)
سازمان‌های داوطلبانه خصوصی (پی.او.وی)
سازمان‌های خلقی
سازمان‌های اجتماع محور
سازمان‌های میانجی برای بخش داوطلب و غیرانتفاعی
بنیادهای اجتماعی
برنامه‌های توسعه رهبری اجتماع
باشگاه‌های شهری
اتحادیه‌های تجاری
گروه‌های جنسیتی، مذهبی، فرهنگی
خیریه‌ها
باشگاه‌های ورزشی و اجتماعی
تعاونی‌ها
گروه‌های زیست‌محیطی
انجمن‌های متخصصان
محیط‌های آموزشی وپژوهشی
نهادهای اقتصادی
نهادهای سیاسی
سازمان‌های مصرف‌کنندگان
رسانه‌ها
میلیشیای شهروندان
سازمان‌های مذهبی
گروه‌های شهری
سازمان‌های اجتماعی
باشگاه‌ها
این که تمام این نهادها عضوی از جامعه مدنی هستند، مورد بحث می‌باشد. از جمله «نیرا چاندهوک» که یک دانشمند هندی است، تنها نهادهای منتقد دولت را عضو جامعه مدنی می‌داند، درحالی‌که از نظر او بقیه، تنها حکومتی‌اند. دراین‌جا نکته کلیدی این است که هر نهادی یک «قدرت خنثی‌کننده» در برابر قدرت حکومت نیست.

بعضی پژوهشگران برجسته در مورد جامعه مدنی
دانیل بل
رابرت .ان. بلا
دون ای ابرلی
مایکل ادواردز
جین بتکه الشتاین
آمیتای اتزیونی
فرانسیس فوکویاما
پیتر دوبکین هال
بری دین کارل
دیوید کورتن
کاتلین مک کارتی
فرانک مولارت
مایکل اونیل
الینور استروم
رابرت پوتنام
نانسی .ال. روزنبلوم
لستر. ام. سالامون
مایکل سندل

منبع:
ویکی پدیای انگلیسی

به یاد دکتر سید حسین فاطمی

مخالفت پیگیر او با دربار محمدرضا شاه پهلوی پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ به اوج رسید. پس از کودتای ۲۸ مرداد به مدت ۶ ماه مخفی شد ولی بعد دستگیر و اعدام شد.به گفته ابراهیم یزدی، پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت ایران، ابتدا از سوی وی در روزنامهٔ باختر امروز مطرح شد.او از دوستان نزدیک محمد مسعود روزنامه نگارمعروف دههٔ ۲۰ بود. محمد مسعود از قول خود تنها حامی فاطمی بود و زمانی که برادرهای بزرگ‌تر فاطمی او را از ارث پدری محروم کردند، اگر حمایت‌های وی نبود شاید فاطمی به راحتی نمی‌توانست تحصیلاتش را به اتمام برساند. 

بعد از مرگ مسعود او تنها و افسرده به توصیهٔ دوستانش در ایران به میهن بازگشت و با حمایت مالی یکی از برادرانش که به توانایی‌های او ایمان آورده بود، روزنامهٔ باختر امروز را به راه انداخت. در اندک مدتی به یکی از پر تیراژترین روزنامه‌های ایران تبدیل شد.[نیازمند منبع] او در قیام ملی شدن صنعت نفت در کنار محمد مصدق قرار داشت و به همراه مصدق از لاهه و شورای امنیت به میهن بازگشت. دکتر مصدق بعد از مرگ وی چنین گفت: 

« «اگر ملی شدن نفت خدمت بزرگی است از آن کسی که اول این پیشنهاد را نمود باید سپاسگزاری کرد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است. در تمام مدت همکاری با این جانب حتی یک ترک اولی هم از آن بزرگوار دیده نشد.

دکتر فاطمی در سال ۱۳۳۰ در سن ۳۳ سالگی در دولت ملی دکتر مصدق به مقام وزارت امور خارجه ایران رسید وی جوانترین وزیر امور خارجه تاریخ معاصر ایران میباشد. 

فاطمی در مراسم سالروز مرگ محمد مسعود در حالی که مشغول سخنرانی بود مورد اصابت گلولهٔ محمد عبد خدایی، از اعضای گروه فداییان اسلام، قرار گرفت. گلوله به قلب او آسیبی نرساند و پس از مدتی از بیمارستان مرخص شد و به کارش در وزارت امور خارجه دولت مصدق ادامه داد.

 

او پس از کودتای ۲۸ مرداد، ۶ ماه تحت تعقیب بود. و بالاخره او را پس از ۶ ماه در خانهٔ یکی از دوستانش دستگیر کردند و اندکی بعد به دلیل اقدام برای برکناری شاه و اقدام علیه سلطنت محکوم به اعدام شد. 

« این سخنان را حسین فاطمی روی تخت بیمارستان و پس از ترور نافرجامش گفت: «برای جامعه و ملتی که می‌خواهد زنجیرهای گران بندگی و غلامی را پاره کند، این طور رنج‌ها و جان سپردنها و قربانی دادن‌ها باید امری عادی و بسیار ساده تلقی شود. تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینهٔ هر جوان ایرانی برای همیشه زبانه بکشد این آرزو و آرمان بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال استعمار و فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد» 

جنبش اجتماعی

جنبش اجتماعی در اصطلاح دانش جامعه‌شناسی، هرگونه کوشش جمعی برای پیش‌برد منافع مشترک، یا تأمین هدف اصلی از طریق عمل جمعی خارج از حوزه نهادهای رسمی است. اندازه جنبش اجتماعی بستگی به تعداد اعضای آن جنبش دارد؛ جنبش‌های اجتماعی کوچک،جنبش‌هایی هستند که اعضای آن‌ها کم‌تر از صد نفر است. جنبش‌های اجتماعی بزرگ، جنبش‌هایی هستند که هزاران یا میلیون‌ها نفر را در برمی‌گیرند.بعضی از جنبش‌ها در چهارچوب قوانین جوامعی فعالیت می‌کنند که در آن حضور دارند؛در حالی که جنبش‌های دیگر به صورت گروه‌های غیرقانونی یا زیرزمینی فعالیت می‌کنند. عمل جنبش‌های اجتماعی بر قوانین تأثیرگذار است. هم‌چنین ممکن است خط فاصل میان جنبش‌های اجتماعی و سازمان‌های رسمی وجود نداشته باشد؛ یا جنبش‌های استقرار یافته به صورت سازمان‌های رسمی درآیند.

طبقه‌بندی جنبش‌های اجتماعی

جنبش دگرگون‌ساز یکی از انواع جنبش‌های اجتماعی است که هدف آن دگرگونی فراگیر در جامعه است. تغییراتی که اعضای این جنبش‌ها در پی آن هستند،دگرگونی‌های سریع و عظیم،جامع و فراگیر و همراه با خشونت است.این جنبش‌ها اغلب به انقلاب منجر می‌شود و ساختار جامعه را تغییر می‌دهد.

جنبش اصلاحات معمولاً هدف‌های محدودتری دارد و می‌خواهد تنها برخی جنبه‌های نظم اجتماعی موجود را تغییر دهد. این جنبش به انواع ویژه‌ای از نابرابری یا بی‌عدالتی و تبعیض توجه نشان می‌دهد.جنبش‌های دگرگون‌ساز و اصلاح‌طلب هر دو خواهان تغییرات در سطح جامعه‌اند؛تفاوت اصلی این است که جنبش‌های اصلاحات یک فرآیند اجتماعی درازمدت را در برمی‌گیرد.

جنبش رستگاری‌بخش جنبشی است که در صدد نجات افراد از آن شیوه‌های زندگی است که به نظر آن‌ها فاسدکننده‌است. بسیاری از جنبش‌های مذهبی،اگر توجه خود را به رستگاری شخصی معطوف کنند؛ از جنبش‌های رستگاری‌بخش محسوب می‌شوند. رهبران این جنبش‌ها معتقدند رشد معنوی افراد نشانه حقیقی ارزش آن‌هاست.

جنبش تغییردهنده دسته‌ای دیگر از جنبش‌های اجتماعی است که با هدف ایجاد تغییر جزئی در رسم‌ها،عادت‌ها و هنجارهای افراد فعالیت می‌کند و می‌خواهد ویژگی‌های معینی را تغییر دهد.

شرایط پیدایش جنبش‌های اجتماعی

زمینه ساختاری به معنی شرایط کلی اجتماعی که مشوق یا مانع تشکیل انواع مختلف جنبش‌های اجتماعی باشد در شکل‌گیری این جنبش‌ها نقش دارد. هر چقدر جنبش‌های اجتماعی بیش‌تر توسط سیاست‌گذاران جامعه تحمل شود؛این جنبش‌ها بیش‌تر توسعه خواهند یافت.

فشار ساختاری به تنش‌ها،تضادها و ابهام‌هایی می‌شود که باعث ایجاد منافع متعارض در درون جامعه می‌گردد. این گونه فشارها در شکل نگرانی درباره آینده،اضطراب‌ها،ابهامات،و یا برخورد مستقیم هدف‌ها ابراز می‌شوند. منابع فشار ممکن است کلی و یا ویژه موقعیت‌های معینی باشند.

گسترش باورهای تعمیم‌یافته به معنی تأثیرگذاری‌های جهان‌بینی‌های مختلف؛ می‌تواند باعث افزایش نارضایتی‌ها و هدایت مردم برای یافتن راه‌های عملی رفع آن‌ها شود.

عوامل شتاب دهنده،حوادث یا رویدادهایی هستند که در واقع موجب می‌شود کسانی که در جنبش شرکت می‌کنند مستقیماً وارد عمل شوند. در حقیقت، این عوامل جزو شرایط پیدایش جنبش‌ها نیست؛ بلکه به شکل‌گیری آن سرعت می‌بخشد.

شرط دیگر پیدایش جنبش‌های اجتماعی،وجود گروه هماهنگ است که برای عمل بسیج شده،وجود داشته باشد. هر جنبش اجتماعی نیازمند رهبر،منابع پولی و مادی،و وسایل ارتباط منظم بین شرکت‌کنندگان است.

چگونگی پیدایش و توسعه جنبش‌های اجتماعی به شدت از عملکرد کنترل اجتماعی تأثیر می‌پذیرد.حاکمان ممکن است با مداخله و تعدیل زمینه ساختاری و فشار که انگیزه ظهور جنبش را ایجاد کرده است؛ به جنبش پاسخ دهند. نیروهای مسلح در کنترل اجتماعی تأثیرگذار هستند. اختلافات در درون پلیس و ارتش می‌تواند تأثیر قاطع در تعیین نتیجه رویارویی‌های میان جنبش‌های انقلابی و حاکمان داشته باشد.

بررسی تاریخی جنبش‌های اجتماعی

جنبش‌های اجتماعی اهمیتی را که در جوامع امروزی به فعال‌گرایی در دست‌یابی به هدف‌ها داده می‌شود؛منعکس می‌کنند. برای بررسی جنبش‌های اجتماعی، نگرش تاریخی می‌تواند تأثیرگذار باشد.جنبش‌های اجتماعی صرفاً پاسخی غیرعقلانی به اختلافات یا بی‌عدالتی‌های اجتماعی نیستند. آن‌ها در بردارنده دیدگاه‌ها و راهبردهایی هستند که نشان می‌دهند چگونه می‌توان بر این اختلافات و بی‌عدالتی‌ها چیره شد. جنبش‌های اجتماعی را نمی‌توان به عنوان شکل‌های انجمن و همکاری درک کرد. جنبش‌های اجتماعی در تعارض سنجیده با گروه‌های دیگر، معمولاً با سازمان‌های رسمی و گاهی با جنبش‌های رقیب ظهور می‌کنند. همه جنبش‌های اجتماعی منافع یا هدف‌هایی دارند که به دنبال آن هستند؛ دیدگاه‌ها و عقایدی وجود دارد که جنبش‌ها با آن مخالف‌اند. دیدگاه‌های تغییریافته نیز می‌تواند باعث دگرگونی در جهت‌گیری جنبش‌های اجتماعی شود.جنبش‌های اجتماعی باید در زمینه آن‌چه میدان عمل نامیده می‌شود؛مطالعه گردند. این اصطلاح به ارتباطات بین جنبش اجتماعی و نیروها یا عواملی اطلاق می‌گردد که جنبش در برابر آن‌ها قرار گرفته‌است. فرآیند گفتگوی متقابل که در میدان عمل وجود دارد، ممکن است به تغییر در شرایطی منجر شود که جنبش در صدد مبارزه با آن بوده‌است، اما همچنین ممکن است به ترکیب و یکی‌شدن دیدگاه‌های هر دو طرف بیانجامد. در هر حالت، جنبش ممکن است محو شود یا به عنوان یک سازمان دایمی نهادی شود.

نظریه‌های جنبش اجتماعی

نظریه‌های مربوط به جنبش‌های اجتماعی را می‌توان در سه رویکرد طبقه بندی کرد[۱]:

۱. رویکرد رفتارگرایی: شامل نظریه‌های نظریه پردازانی همچون گوستاو لوبون، نیل اسملسر، جیمز دیویس، رابرت تد گر، کورن هازر، هربرت بلومر، رالف ترنر و لوئیس کیلیان.

۲. رویکرد نهادی: شامل نظریه‌های نظریه پردازانی همچون مانکور السون، آنتونی اوبرشال، زالد و مک کارتی، چالرز تیلی، سیدنی تارو، جو فریمن، دیوید اسنو.

۳.رویکرد جامعه مدنی: شامل نظریه‌های نظریه پردازانی همچون آلن تورن، یورگن هابرماس، مانوئل کاستلز، و آلبرتو ملوچی[۲].

جنبش‌های اجتماعی در جهان

جنبش حقوق مدنی در ایالات متحده آمریکا،جنبش حق رأی زنان، جنبش پروتستان در اروپا،جنبش استقلال‌طلبانه هند و جنبش ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی از مهم‌ترین جنبش‌های اجتماعی جهان هستند.

جنبش‌های سیاسی و اجتماعی ایران معاصر

در تاریخ ایران معاصر؛ جنبش مشروطه با هدف شکل‌گیری مطبوعات آزاد، تشکیل مجلس، ایجاد انجمن‌ها و اجزاب و تبدیل حکومت سلطنت مطلقه به سلطنت مشروطه آغاز گردید.افرادی چون میرزا ملکم‌خان، میرزا یوسف‌خان؛ شیخ هادی نجم‌آبادی از طرفداران کاستن قدرت پادشاه در ایران بودند.پس از جنبش مشروطه، جنبش اسلام انقلابی که در نتیجه مخالفت داخلی با محمدرضا پهلوی به رهبری روح‌الله خمینی و علی شریعتی آغاز گردید که با تفسیر جهان‌بینی عقاید شیعه آغاز شد.این جنبش تا حدی نشان‌دهنده واکنش علیه تأثیر اروپا و در جهت ابراز هویت ملی و فرهنگی شکل گرفت. پس از انقلاب ۱۳۵۷، آیت‌الله خمینی حکومتی بر طبق قوانین سنتی اسلامی تأسیس کرد که امروزه جمهوری اسلامی ایران نامیده می‌شود.پس از انقلاب ۵۷، در سال ۱۹۹۷ جنبش اصلاحات ایران به رهبری محمد خاتمی، از مهم‌ترین جنبش‌ها بود که به آزاد شدن مطبوعات، باز شدن سفارت‌خانه برخی کشورهای اروپایی در تهران و تغییر ساختار وزارت اطلاعات ایران منجر شد. در حال حاضر، از برجسته‌ترین جنبش‌های اجتماعی در ایران می‌توان به جنبش زنان ایران اشاره کرد. به ویژه در قالب کمپین یک میلیون امضا که خواست تغییر ۱۰ مورد قانونی را پیگیری می‌کند.

——————————————————–

منابع:

اُممن، تی کی. (۱۳۸۶) «جنبش‌های اجتماعی جدید»، ترجمه احمد احمدلو، اصفهان: انتشارات گلبن.

بیات، آصف. (۱۳۷۹) «سیاست‌های خیابانی جنبش تهی دستان در ایران»، ترجمه اسدلله نبوی، تهران: نشر شیرازه.

تاجیک، محمدرضا. (۱۳۷۸) «جامعه مدنی و جنبش‌های اجتماعی جدید»، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.

تورن، آلن. (۱۳۸۰) «نقد مدرنیته»، ترجمه مرتضی مردیها، تهران: گام نو.

تیلی، چارلز. (۱۳۸۵) «از بسیج تا انقلاب»، ترجمه علی مرشدی زاد، تهران: پژوهشکده امام خمینی.

جلائی پور، حمیدرضا. (۱۳۸۱) «جامعه‌شناسی جنبش‌های اجتماعی»، تهران: انتشارات طرح نو.

چاندوک، نیرا. (۱۳۷۷) «جامعه مدنی و دولت»، ترجمه فریدون فاطمی، تهران: نشر مرکز.

دلاپورتا، دوناتلا و ماریو دیانی (۱۳۸۳) «مقدمه‌ای بر جنبش‌های اجتماعی»، ترجمه محمدتقی دلفروز، تهران: نشر کویر.

کاستلز، مانوئل. (۱۳۸۰) «عصر اطلاعات؛ قدرت هویت»، جلد دوم، ترجمه حسن چاووشیان، تهران: نشر طرح نو.

لارنا، انریک؛ هانک جانستون و ژوزف گاسفیلد [ویراستاران]. (۱۳۸۷) «جنبش‌های نوین اجتماعی»، ترجمه محمد سروریان و علی صبحدل، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.

مشیرزاده، حمیرا. (۱۳۸۱) «درآمدی نظری بر جنبش‌های اجتماعی»، تهران: پژوهشکده امام خمینی.

نش، کیت. (۱۳۸۰) «جامعه‌شناسی سیاسی معاصر»، ترجمه محمدتقی دلفروز، تهران: نشر کویر.

هابرماس، یورگن. (۱۳۸۴) «نظریه کنش ارتباطی: جهان زیست و نظام»، ترجمه کمال پولادی، تهران: موسسه انتشاراتی روزنامه ایران.

پیران، پرویز. (۱۳۷۹-۸۰) «جنبش‌های اجتماعی شهری؛ با نیم نگاهی به شرایط ایران»، ماهنامه آفتاب، شماره‌های ۲، ۴، ۹٫

زاهد زاهدانی، سعید. (۱۳۷۷) «نظریه ترکیبی در مورد جنبش‌های اجتماعی»، فصلنامه فرهنگ، شماره ۲۷و۲۸: صص ۲۴۵-۲۷۲٫

کریمی، علی. (۱۳۸۵) «جنبش‌های جدید اجتماعی و هویت با تاکید بر ایران»، در زندی، داور. [ویراستار] «نهادهای مدنی و هویت در ایران»، تهران: انتشارات تمدن اسلامی.

Calhoun, Craig. (1993) “New Social Movements of the Early 19th Century” Social Science Journal, 17, pp 385-427.

Diani, Mario. (1992) “The Concept of Social Movement” Sociological Review, pp 40, 1-25.

Melucci, Alberto. (1989) “Nomads of the Present” London: Hutchinson Radius.

Snow, David & Robert Benford. (2000) “Framing processes and social movements” Annual Review of Sociology, 26, pp 611-639.

Touraine, Alain. (1985) “An Introduction to the study of social Movements” Social Research, 52, pp 749-88

آبستن

شنیدم که مردان نیز آبستن میشوند!
خندیدم و گفتم: مرا عقد، با زمانه بسته اند.
گویا هر شب آبستن این زمانه ام…

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

امروز ۱۵خرداد رو آغاز کردم.این ماه پر شور و تنش به نیمه خودش رسید. از ۲خرداد شروع شد. هنوز یادمه اون شب رو. دم ستاد تا نیمه های شب برای شمارش آراء! ۲۲ خرداد ۸۸ تا نیمه های شب داخل ستادی که بیرونش آدمهای زیادی کف پیاده رو از روی ناراحتی و خشم و سرخوردگی یا خوابیده بودن یا چند نفری داشتن با هم بحث میکردن. همه دچار نوعی بهت و تعجب شده بودن.یادم نمیره اون شب رو که ساعت ۳٫۵ اون همه آدم رو به نام “حفظ جان” متفرق کردن و درب های ستاد رو بستن. هنوز خوب به خاطر دارم با دیدن این کار تمام وسایلم رو توی کولیم ریختم،واحدم رو تخلیه کردم و جلوی درب ستاد تحصن گونه نشستم. از همونجا بود که تعریفی دقیق از نیروهای حزبی و ستادی برام روشن شد. فهمیدم که سیستم حزبی در ایران دقیقا شبیه همون سیستم هیات است.میان از ۱۰ روز قبل از شهادت امام حسین شروع به سینه زنی و عزاداری میکنن، و درست شب عاشورا مراسمات خاتمه پیدا میکنه! و از روز بعد همه چیز به روال عادی خودش بر میگرده. آدم احساس میکنه سرکاره!

اون شب تا حوالی صبح توی خیابون ها قدم میزدم. متحیر از این نتیجه ی اعلامی! حوالی میدون ولیعصر، شهری رو میدیدم که در دست موتور سواراست. فریاد میزدن. گویا خودشون هم باورشون نمیشد! احساس بسیار بدی داشتم. احساسی شبیه ترس از این افراد. نزدیکت که میشدن با فریاد شادیشون رو توی صورتت سیلی میزدن! از شدت عصبانیت و خستگی راه میرفتم. گاها می خندیدم و گاها اشک می ریختم.


امروز صبح کلیپی رو تو اینترنت  دیدم از حوادث یکسال اخیر. نا خودآگاه دوباره …
تمام مدت به معنای صحبت های احمدی نژاد فکر میکنم که گفت”ایران یکی از دمکراتیک ترین جوامع بشر از ابتدا تاکنون است” و به صحبت های سید حسن خمینی که میگفت”هنوز بیست سال از رحلت امام نگذشته”

صبح در مورد امام خمینی چیزهای تازه رو خوندم. برای من مهمه که بدونم دلیل روحیه ناامید گونه شخصی که در اون زمان به همه امید میداد در این اواخر چی بود؟ آیا ناامیدی بود یا شوق رهایی از این دنیا؟ براتون چند نمونه در زیر میارم:

۱- قلبش درد گرفت. پزشک‌ها ریختند توی اتاق و کارها روبه‌راه شد. یکی از آن‌ها داشت آقا را دلداری می‌داد. گفت: «چیزی نیست. مطمئن باشید. همه امکانات جور است». آقا گفت: «لازم نیست به من اطمینان و دلداری بدهید. بروید فکری به حال این مردم بکنید».
• کتاب طبیب دل‌ها، ص ۲۸۹، به نقل از دکتر عارفی(پزشک امام)

۲- گاهی اشک توی چشم‌های آقا جمع می‌شد. یک‌بار خانم گفت: «آقا، چه می‌خواهید؟». گفت: «مرگ می‌خواهم».
• کتاب پا به پای آفتاب- جلد ۱، ص ۳۲۴، به نقل از خانم زهرا اشراقی

۳-داشتم کمک می‌کردم تخت آقا را جابجا کنیم. داشت زیرلب چیزهایی می‌گفت. گوشم را نزدیک بردم: «خدایا تمامش کن، خدایا بس است دیگر».
• کتاب طبیب دل‌ها، ص ۳۲۷، به نقل از دکتر عارفی

۴-یک هفته قبل از رحلت آقا، رفته بودم حالی ازش بپرسم. چند کلمه بیشتر حرف نزدیم. نمی‌توانست. ضعف غلبه کرده بود. گفت: «همه چیز را در وصیت‌نامه نوشته است». بعد ساکت شد. یکی دو دقیقه بعد گفت: «هر چند پذیرفتن قطع‌نامه آتش‌بس برایم تلخ بود، اما وقتی می‌بینم یکی از مشکلات دوران بعد از خودم را حل کرده‌ام، راضی و خوشحالم».
• کتاب یادها – ۱۳، ص ۴۲۲، به نقل از حجت الاسلام والمسلین هاشمی رفسنجانی

۵-روزهای آخر بود. گفتم: «آقا دارم می‌روم نماز جمعه بخوانم. حرفی برای مردم ندارید؟». گفت: «به مردم سلام برسانید و بگویید دعا کنید که خدا من را بپذیرد. دعا کنید که خدا من را ببرد». خداحافظی کردم اما دلم نمی‌آمد این را به مردم بگویم. مانده بودم. نه می‌توانستم بگویم و نه می‌توانستم نگویم. با احمدآقا برگشتیم پیش آقا. گفتم: «این جور بگوییم مردم خیلی ناراحت می‌شوند». آقا گفت: «خیلی خوب، اگر می‌بینید مردم ناراحت می‌شوند، بگویید ان‌شاءالله خوب شدم و بیرون آمدم، خودم جواب محبت‌های شما را می‌دهم».
• کتاب یادها – ۱۳، ص ۲۷۸، به نقل از حجت الاسلام والمسلین هاشمی رفسنجانی


موفقیت طرح کاهش دانشجو؛ در تظاهرات امروز

امروز هنگام خروج از منزل با صدای مرگ بر اوباما و مرگ بر منافق عده ای روبرو شدم. این عده که به قول یکی از نیروهای پلیس( که برای مقابله با این تظاهر کنندگان به اونجا اومده بودن)”نه بهشتی و نه جهنمی” خطاب شدند، برای اعتراض به اقدامات اوباما در جلوی سازمان ملل قصد تجمع داشتند.
جمعیت زیادی نبودن. حدودا ۲۰۰ نفر! اما این مراسم از جهاتی برای من جالب بود. عصر که به خونه برگشتم گفتم حتما فارس خبری زده در این مورد. دیدم اره. حالا متن کامل خبر رو براتون نمیآرم تا سردرد نشین. اما چیزهایی که برای من جالب بود رو در باب خبر و تنظیم خبر و اطلاع رسانی میخوام درج کنم تا ببینید که اعجاز خبر تا چه حده:
۱- اولین چیزی که برای من جالب بود اینکه فاصله نیروهای پلیس تا تظاهرات کنندگان نزدیک به ۲ خیابون اونطرفتر بود!(این یعنی حضور نیروهای پلیس صرفاً نمادین بود)
۲- بخشی از خبر فارس رو براتون میذارم. خودتون قضاوت کنید:
“خبرگزاری فارس: دانشگاهیان سراسر کشور با تجمع در مقابل دفتر سازمان ملل ضمن تاکید بر استفاده از انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای، از سکوت… ”
جالب بود که اگه جمعیت تمام افراد اعم از کودک و نوجوان و پیر و جوان(در عکس مشهود است) را جمع کنید به تعداد واحدهای دانشگاهی یک بخش از کشور هر نمیرسه.حالا نمیدونم این دانشگاهیان سراسر کشور چقدر کم شدن و یا چقدر پارلمانی و حقوقی عمل کردن که تنها به ارسال یک نماینده از چند دانشگاه بسنده کردن! نمیدونم چرا فارس نیوز میخواد دانشجویان رو اینطور خوار خفیف کنه و بگه یه عالمه بودن و اونوقت تو عکسی که منتشر میکنن خیلی بشن میشه ۲۰۰ تا! به نظر من این خبرنگاری که این خبرگزاری فرستاده بود کمی اغراق کرده بود.

بگذریم مسائل دیگه ای هم بود که خودتون تو خبر و عکس ببینین و بخونین. به نظرم این حرکات منطقی نیست. اجتماع و تظاهراتی که به نمایندگی از ایرانیان و اون هم جامعه دانشگاهی برگزار میشه؛ در مقابل یک نهاد بین المللی(حتی بدون در نظر گرفتن درست بودن و یا عدم درست بودن این فعل) با این جمعیت اندک منطقی نیست. 
بماند که موضوع عمومیت دادن چنین اجتماعاتی به تمام دانشجویان کشور نیز خود جای بحث دارد که ما وارد آن نشویم بهتر است! امنیتمان(بنده) به مخاطره میافتد!!! 
در پایان ضمن تشکر از عکاس محترم که اغراق نکردن؛لینک خبر رو درج کردم.

موفق باشید.
 لینک متن خبر: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8902150962
لینک تصاویر خبری: http://www.farsnews.com/imgrep.php?nn=8902150881