قُلْ کُونُوا حِجارَهً أَوْ حَدیداً

چند شب پیش در صفحه اینستاگرامم درباره بی خانگی نوشتم: “بسیاری از ما از کودکی اواره بودیم. بی “خانه” بودیم. یا کلاغمان بی خانه بود. یا مثل گاو حسن در راه هندوستان و فرنگ و یا همچون علی کوچولو، در خانه بودیم اما بی خانواده! یعنی همیشه یک نفرمان نبود. یا برای سربازی رفته بود یا برای درس و دانشگاه. همین قاب عکس خانوادگی منزل پدری، تا کنون ده ها بار به روز شده اما باز هم یکی از ما به هر نحوی نیست. کسی که از خانه می رود، دیگر هیچ جا برایش خانه نیست. تکه تکه اجزای افکارش را و خاطراتش را همچون مرغ های چهارگانه ابراهیم، در چهارگوشه قله های زندگی می گذارد. از ١٧ سالگی که از “خانه” رفتم، تا اکنون که در “خونه” ام شب را سپری می کنم، قصه های زیادی به پایان رسیده است، و این کلاغ ما به “خانه” اش نرسیده است.”

یکی از دوستانم ادامه خواندن “قُلْ کُونُوا حِجارَهً أَوْ حَدیداً”