گانه دهم تا یکم

این نوشته را طی ده شب تکمیل خواهم نوشت. حکایت ده شبی است که خواهم گذراند. شب یازدهم را پرده ای برای گفت نیست. آن شب به معراجم!

گانه دهم –
حرص بی امان در شنیدن صدا و اشتیاق تمام ناشدنی را تجربه می کنم. هر صدا را نوای زنگ دانسته و بی گمان نیم نگاهی به روی میزم می کنم.
صدای پیوسته پیانو و تیک تیک ضرب آهنگ من بر روی ادامه خواندن “گانه دهم تا یکم”

زلزله هاست …

در تمام دوران زندگی ام چنین روزگاری را به خاطر ندارم. تعبیرش را نمی دانم، حتی نامی برایش نمی یابم!
در یورش مغول گونه پیرامون و افکار؛ خود را به روی خطی از زلزله می یابی. نه تنها آرامشی را نمی یابی، که ترس از بی آرمشی عزیزانت تو را رها نمی کند.
هنگامه ی قنوت، به انگشتانم می نگریستم و غم هایم را در آن ده انگشت می جستم. خواسته هم را در کف دست؛ البت به اجماع عزیزانم.
می پنداشتم خدایی که ده انگشت داده، و تنها به این ده توان اشارت ادامه خواندن “زلزله هاست …”

سمندریان

سمندریان رفت!
امروز همه خبرگزاری ها این تیتر را، به گونه ای درج کردند؛ دریغ که هیچ یک از آنان نگفتند که اجراهایش را سال ها به تاخیر انداختند.
رفت پیش از آنکه “بازی استریندبرگ” ش را ببیند.
این حکایت هنر ماست!
خانه هنرمندان دیربازیست که از انتهای “فرصت” رفته؛
آدرس جدید را به خاطر بسپار: بهشت زهرا؛ قطعه هنرمندان …

اخم!

ظهری گرمی بود. در ایستگاه به انتظار نشسته بودم. اتفاق خوبی نیفتاده بود و غرق در تلخی ادامه دارش بودم. تلخی که بروزش را در چهره ام به خوبی حس میکردم. اتوبوس آمد و آدم های به انتظار نشسته در ایستگاه نیز همچون من سوار به مقصدشان شدند. هر چه تلاش میکردم که سنگینی چهره ام را بربایم نمی شد. آدم های اطراف ادامه خواندن “اخم!”

بم ما!

گویی میخواهم نمایشنامه مکبث را بنویسم؛ تو گویی که حکایت سهرابست، دشنه خورده در پهنه ی ناکسی روزگار؛ یا شاید حکایت آن زن تیره پوش بم است که نمیدانست باید بر کدام عزیزش داغدار باشد، پدر؟ مادر؟ فرزند؟ خواهر؟ که…؟

نه! حکایت تاریکی و سیاهی عرصه ناپدیدار روزگاری ست که اوستای کریمش، این روزها نخفته، رخت بربسته!
حکایت تاریکی و رخوت باد سردیست که جامه بی چارگان ادامه خواندن “بم ما!”

پل

به طور اتفاقی دیروز به کنار یک دریاچه رفته بودم. دریاچه تشکیل شده بود از یک بند خاکی و پلی بر روی آن!
غروب آفتاب دوست داشتنی با تابشی و بازتابشی دلپذیر و استاده در میان پل به مرداب مجاورش خیره بودم. مدتی است که خودم رو بر روی این پل ها میبینم، پل هایی که همچون مرحله گذار، از خرابی پشت سر به سراب رو برو هدایت میکنه.

مدتی بود احساس میکردم در پس جنگ باید استراحت کرد؛ غافل از اینکه این برزخ، رزمگاه دیگریست.

روزهای من بردو گونه اند، یا تاثیر پذیرفته از اعمال بیرونی، یا برگرفته از نگاه درونی! توانی برای تغییر و یا بهبود تاثیرات بیرونی ندارم، اما نگاه درونی چیزی برخواسته از تناوب رفتار در گروه دیدگاه من خواهد بود. سلسله مراتبش را خودم تعیین میکنم و حالتی را در نهایت از آن بر میگیرم.
شاید این گفته درست باشد که بسیاری از ما به اندوه درونی خو گرفته ایم و عمق وجود را در درد درون دانسته و از وجودش خود را بی دریغ بهره مند میکنیم، و غم را واسطه ای برای دانستن و فهمیدن میدانیم. اما گذار موفق از این شرایط می تواند عمق توجه به محیط پیرامون با در اختیار گرفتن آثار منفی اش باشد تا بدین وسیله از آگاهی در کنار رضایت فردی بهره ببریم. تسلط بر غم خوگرفته را، بی توجهی و ناآگاهی به پیرامون نمیبینم در عین حالی که شادی انفعالی نیز، تسلطِ بر ناگوارها نمیدانم.

کمی دیر شده، اما احساس بهتری دارم اکنون.

استامینفن

شب است و ساعت، هفت دقیقه بامداد را به رخم می کشد؛ نوای در گوشم بارها و بارها در حال تکرار است:


پشت میز سیاه رنگ، نشته ام. خفگی رهایم نمی کند. دوست دارم امشب بنویسم بی پرده؛
پرده اول: در حال قدم زدن در اسکله، حس آشنایی همراه شده با طعم غریبه گونه. بی خوابی کار و خواب آلودگی استامینفن و دل درد.

پرده دوم: الو، مامان! خوبی؟ چرا صدات اینطور هست؟ بی حالی مامان؛ مطمئنی همه چیز خوب هست؟ از بابا چه خبر؟ مامان لطفا به خودت برس؛ قربانت! فردا حتما دوباره زنگ میزنم…
پرده سوم: پشت میز شام و خاطرات هم خانه از پدرش و روان شدن ناخودآگاه آب بینی؛ انقباض گلو و فشار دادن قاشق و محو یادآوری خاطرات گذشته.

پرده چهارم: پشت میز، خفگی، فیس بوک، خفگی، خبر، خفگی، آهنگ، خفگی، استامینفن، خفگی؛ تف تف تف

پرده پنجم: کامنتی بر نوشته آزاده ؛ جاری شدن آب بینی! زمزمه یک بیت … “باز آر” مرا به آسمانها … و باز فکر میکنم که این “باز رفتن”، خود راحتیست و دیگر آزاری … !

پرده آخر: بادهای خواب وزیدن می گیرند … . توهم این فکر که چه کسانی این متن را خواهند خواند و چه برداشتی خواهند کرد؟ مانند دهها گذشته دیگر آب نمکش دهم؟ خیالی  نیست. آخر، آدمیزادست! از قضاوت شدن ترسیم نیست!

در یک سالگی این سرزمین

امروز، یکساله شدم در حضور این سرزمین؛ یک سال پیش بود که در باران وهم انگیز فرودگاهی سرد، وارد این شهر شدم.
آن روز و خاطراتش را با ریز جزئیاتش به خاطر دارم.
امروز در آستانه سالگردش، گذشته اش را مرور کردم، خودم، اطرافیانم، شرایطم، و از همه مهمتر احوالم …

گنگی اش، حس معصومانه ای نداشت؛ توبیخی بود برای انتخابم. از طرفی، به انتظار زمان نخواهم بود که گذشت آن، تاییدی گردد بر عملم. خصلت آهو، رمیدن، دویدن و در پس آن نگاه به پی است؛ اینگونه نخواهم بودن.
می خواهم اصالت انتخاب آگاهانه ام را پایدار نگاه دارم، نه برای بنای یادبود افتخار آینده ام؛ که برای دلیلی که آمدنم را توجیه کرد.
یکسالگی حضورم در این دیار را به فال نیک می گیرم و بنای راهم را بر پی مستحکم اراده و صبر و همت برپا خواهم کرد.
این روزها هر چه پیش می روم، به خود خویش نزدیک تر می گردم. ماه های سختی را پیش رو دارم.
همتم به همراهی عزیزان نیک سیرت، بدرقه راه کن ای طایر قدس …

حکایت این روزها

چه این روز های اسفندماه در گذر زمان شتابان می رود و من در وهم بودنش، هر روز را یک به یک از دست می دهم. به نوعی بهترین روزهای زندگی من در این سالیان عمر این ماه است.(حداقل تاکنون چنین بوده) . روزشمار هر ساله اش حداقل تاکنون چنین نشانم داده که هر سال از ابتدای این ماه تا انتهای آن در قایقی از حوادث و رخدادهای هیجان انگیز و بعضا غم انگیز نشسته و عبور کرده از انبوه تجربیات و خاطرات و خطرات.
جای آثارش چه بر جسمم، چه بر توالی نوشته های وبلاگهایم و چه بر روحم( به قول یک دوست؛پرفتوح) جاودان مانده است. دوسالیست که دیگر، صفحات تقویم میزبان نوشته هایم نیست. دوسالیست که دستانم بر روی صفحات سیاه رنگ، خاطراتم را می نگارند و گاه، دارم در این دوره که صدایی و تصویری که درج شده دلتنگی ها و خاطرات و شادی هایی از این مدت! (جلمه بندی ام همچنان همان است که بوده! )

اکنون من در آستانه آخرین سال از دومین دهه ی عمر؛ نشته در استارباکس با نوایی از سرزمین گیتار و طعم سردی از برزیل و می نگارم آخرین نگاره های فکری ام و احساسی ام در این یک سال و اند واپسینش. خواستم کلمه احساسش را پاک کنم؛ لیک دیدم صادقانه تر است چون وقتی می نگارم که احساسم خواستار آن است، چرا که هنگامی عقل بر انگشتانم حکم میراند، در این چهارچوب چیزی نمی نویسم و خود را در دو جایگاه ناپیدایی به تصویر میکشم که نگرانی برای خوانده شدنش ندارم و می توانم به دور از هر خودفیلترینگ آزار دهنده، روایت کنم آنچه را که جاریست .
یار من ای تو ای بارانم چون کویری تشنه مانم آرزویی برای من … (رادیو در حال پخش این آهنگ است؛ خواستم تا حال و هوای نگارشم را بهتر روایت کنم)

اکنون این منم مردی … . نه نه؛ خوشم نمی آید از این جمله های پرمحتوایی که به سبب تکرارش، نخ نما شده ای بیش نیستند. نه نه و نه.
یک ماهی که گذشت همراه بود با یکمین سالگردی که رفتم و آمدم! تبعیدی اجباری، احساسی، اعتقادی و شاید آرمانخواهانه؛ به هر حال هرچه اسمش را بگذاریم فرقی نمی کند، چون من اکنون در آن هستم و البته معتقد به این مهم که با گذشت زمان هر یک از این کلمات و اسامی و برچسب ها قالب و تعریف واقعی خود را به دست می آورند و هنوز زود است برای برگزاری یک دادگاه!
یادم است تولدم را در سال قبل که چهارمین روز این تبعید بود و بنشسته در کنار “خور” به گذشته ام فکر میکردم (به مانند مرده ای که در آنی خدا همه عمرش را به تصویر میکشد که البته شاید همه ما این معضل را تجربه کرده باشیم) .
شب که به خانه امدم نتیجه اش شد این!

دوست دارم فایل های صوتی که طی که دو ماه آخری که در ایران بودم را روزی از آرشیو خارج کنم و یک به یک بشنوم. صحبت هایی که اکنون برایم جز یک تصویر گنگ نیست. گویا یک ترس درونی در وجود من است که مرا از خواندن و شنیدن آنها وا می دارد. میترسم از اینکه آنچه را که میخواستم و به دنبالش بودم را به گوشم بشنوم و با تصویری که ساخته بودم در کنار یکدیگر قرار دهم. تصویری که شبهای مدیدی است ذهنم را فرا گرفته و اعتمادم را به تمام باورهایم به سخره گرفته است. این شب هایی که گاها دوست دارم در آغازین دقایقی که سر بر بالین میگذارم، نوای دادم را رها کنم و … .
گهر چون نگو در زمانه یکی … (صدای آهنگ رادیو؛ گویا امروز نوار، هم نوانیست) .

دیگر نوشتنم نمی آید. بس است همین اندازه برای یادگاری بر روی گذشته ام که در این هنگامه خواهم خواند. البته اگر در قنداق چهاردیواری بتنی یک امامزاده نخفته باشم!
امروز دلم از خودم پر بود. پر از چرایی دور بودن از خود؛ پر از چرایی نبودن در خود و پر از چراها و چراهای بسیار که به مجال برای آنها وقت خواهم گذاشت.
گفتمش دروغ میگی ماه پیشانو تو مستی … (رادیو همچنان غرغر میکند)

و باز آهنگ و آهنگ؛ البته این را میگذارم تا بشنوید که چه غوغاگریست.

Farzad MILANI-Esrar Enkar by M.H.Ziya

دو روز دیگر نوروز دومم را به دور از وطنم و خانواده ام سپری می کنم در حالی که دوست دارم به این فکر کنم که شاید اکنون در نبودنش و حس نکردنش می توانم بهتر به درک واقعیتش پی ببرم. چرا که در نبود یکساله ام، احساس نزدیک تری به عزیزانم ندارم. در نبود یکساله ام واقعیت حضور یکساله مجازی ام برای همه آنها پذیرفته شده و این موفقیت بزرگی بود برای همه ما. در نبود یک ساله ام، بوها و صداها و نواها رنگ و لعاب دقیقتری یافته اند. ذره ذره ها را می بویم و قدر میدانم برای آنچه که داشتم و اکنون وهمی از آنها گاه گداری رخ می نماید.
و اما حاصل این روزها، یافتن بود و درک کردن و رقیق شدن آدم هایی که با تمام وجود دوستشان داشتی. حاصل این روزها طعم تلخی بود که به واسطه مفید بودنشان نوشیدم. (همچنان دارم گوش میدهم به این نوای زیبا که نوروزست و قلقلکت می دهد) .
اکنون راضی ام به آنچه هستم و انجام داده ام، زیرا که آموختم و من تشنه پرداخت هر هزینه ای برای آموختن هستم.
یک مطلب در مورد چهارشنبه سوری و روز تولدم خواهم نگاشت.