گانه دهم تا یکم

این نوشته را طی ده شب تکمیل خواهم نوشت. حکایت ده شبی است که خواهم گذراند. شب یازدهم را پرده ای برای گفت نیست. آن شب به معراجم!

گانه دهم –
حرص بی امان در شنیدن صدا و اشتیاق تمام ناشدنی را تجربه می کنم. هر صدا را نوای زنگ دانسته و بی گمان نیم نگاهی به روی میزم می کنم.
صدای پیوسته پیانو و تیک تیک ضرب آهنگ من بر روی کلمات به گوش می رسد. در انبوه سمفونی بی امان پرندگان شب، بر درختان جنگل کنار خانه ام!
خودکار قرمز رنگی که یک ماه است همنشین آخر شب منست را بر می دارم. خط بطلانی بر دیوار روبرویم می کشم.
باید سیم به دست گیرم. زمان نقش گرفتن و جان دادن است. چه دیدنیست پایانش و چه وهم انگیزست خیالش. اینبار نقش، نقش “فریاد” است. گونه ای همخوان از درون.

چونکه اندر هر دو عالم یار می باید مرا
با بهشت و دوزخ و با حور و با رضوان چه کار؟

گانه نهم –

به باتلاقی گرفتار آمده، فریاد کمک بر آورده؛ تلاطم وجود برای رهایی .
سوال ها و سرزنش ها، درازتر از دستان و افکار کمک کننده.
شب شده. فردا ناتمامی دارم که باید تمام کنم. خود را برای بسیاری اتفاقات آماده کرده ام. هر چه که باشد، لیک آخرش آسودگیست.
صفحه ای باز میکنم و این جملات را می نگارم:
“آویزیه هایی در آدمی است که چنگال تاریکش تا بن استخوان رفته. هرچه کهنه تر، عمیقتر! دیرکه نه؛ اما هرچه زودتر باید برید و درمان کرد.
وجود چرک گونه اش وجودت را، مغر استخوانت را و افکارت را لجن مال می کند. خواه یک سال باشد یا پنج سال! مهم شمارش اعداد نیست؛ گذار بهترین روزهاست که به ارزش آدمی، بی ارزش شد.  گرچه پایان راه ناپیداست؛ اما می خواهم بروم…”

حس آرامش بهتری دارم. شاید دیگر دریغ نکند از هر آنچه که می خواسته و نتوانسته!

گانه هشتم –

صبح را با روایت گذشته آغاز کردم. تلخی و ناتلخی آنچه که گذشته بود. اتوبان ۶۶ را به مقصد طی میکنم و با حالی خوش و آمیخته با اضطراب شیرین همراه!
احساس آدمی دارم که از بیمارستان در حال ترخیص است. هرچند آنچنان که می خواستم نشد، اما خواهد شد؛ به زودی؛ به همین زودی! همین روزهاست که روی دیوارها بنویسند “خرمشهر آزاد شد!”
روز خاص و نگران کننده ای بود. روزی بر لبه تیغ؛ اتفاقی ساده می توانست تلخش کند. چقدر وهم انگیز بود آن هنگامی که آرامش را خبر می داد و همزمان آسمان نیز برکتش را به رویم نثار کردند. گویی اون نیز با من به آرامش رسیده بود. گویی می خواست غباری را از من بزداید. چه ترانه گون بود.  هنگام بازگشت، وقتی پله های ساختمان را یکایک بالا می رفتم، گویی چونان سبکم که می توانم تا معراج، بی تنفس بروم.
هنگام بازگشت به خانه، با کوله باری سنگین، خوشحال بودم. سنگینی خاطر که نباشد، آسمان را هم می توانی حمل کنی.
شب است، در خانه ام. خودکار قرمز را جستجو می کنم.

گانه هفتم –

گویا هفتخوان بود رستم وار! بهتر است سکوت کنم و امیدوارم باشم به عاقبت. توهمات بود که از دیوار سرازیر بود. این نگرانی ها را کی پایانیست؟
امورات روزانه همچون روزهای دگر بود. ارضاء شده به گامی کوتاه در انبوه هجوم صدای بوق و داد و فریاد و خش خش دوری؛ در حالی که زمان را هضم می کنی.
در نوای برقرار زن کردی و عود؛ و صدای یکنواخت همان پرنده جنگلی (که کلمه لعنتی کم کم لایقش خواهد شد) ؛ آدامس میجوم! آخر مگر ماست و خیار هم آدامس می خواهد؟
فردا شب و پس فردا شب، سر در برف میکنم. آخر میهمانم! چه کنیم که رمضان است و سفره ها پهن. شدست حکایت چقندر و کلم!
آی روزه دار و روزه ندار؛ امشب دعای بالینم کنید. سرم مدتی ست که قرار ندارد!

می غلتی و به ساحل شب خاموش می روی
چون یاد گم شده تو فراموش می روی
غوغایی از سکوت به جان فرامشی
آتش به باد رفته در آغوش خامشی!
این بوی اطلسی که مرا مست می کند
از نیستی گذشته … مرا هست می کند!

گانه شیشم –

ناقراری ها نیمه شب بود که آغاز شد. کمتر شده بود خودم را عزیزانم را اسیر چنگ ناپاکی ببینم. کمتر قربانی شدن خود و آنان را دیده بودم. نگران و پریشان حال نیمه شبم را سپری کردم. لیکن تماس های پیاپی م مسبب خیر نشد. سعیم میکنم سکوت کنم و محو باشم. سعی میکنم نباشم تا آرامشی بر هم نخورد. سعی میکنم باشم و نباشم. نوشته واپسینم را مرور می کنم. به کنح گفته ام بیش از پیش ایمان می آورم. چون می دانمش.

سیم ها دستانم را می خوانند. رنجه دارد، لیک نوای مهر است. چه رنجشی بهین از این؟
امشب را فرسایش صورت خواهم گذاشت. به نقش “فریاد” .

گانه پنجم –

امروز را غرقه در لذت حضور و خرسند از حس خواندن این سطور.
چیزی میان سرم راه می رود. تمام افکارم را به سخره گرفته! حکایت امشب را فردا خواهم نوشت. سرم درد دارد. درد گستردگی بستر.

گانه چارم –

بر تعالی آخرین چهارگوشه قلم زدم. گویی که نقش فرهاد را بر سنگ سخت غربت خراش دادم. با فشار و با وقار! نقشی بر آمد و آن پایان بود. پایان دوازده گونه چهارگوشه هایی که چهارگوشه وجودم را به آن متصل کرده بودم. نقش بر نقش. انگار که با کشیدن هر نقش، بندی از بندهای بسته این حال، باز می شد.
می گویم بافشار، چون که نمی خواهم فکر کنم لرزش دستم از چیز دیگری بود. می نویسم باوقار، زیرا چونان آهسته و پیوسته گام می ذاشت، تو گویی آن را پایانی نیست.
امروز را باز سوار بر چرخ و فلک خیال، در پی پیچ و تاب “فِر” گونه ای بودم که وعده بودنش را در نقوش فاصله ها بشارت داده بود. منجی بی بدیل گردونه نا منتها، بلیط یک طرفه ای را حوالتم داده بود که تا به خود صبح در سحرگاهش ذکر اشتیاق را زیر لب زمزمه می کردم و تسبیح وجودش را در میان خش خش همیشگی بستر می جستم. یادگار چهل تکه آسمان شبش را تا به دهان بالا می کشم و زیر گرمای همیشگی اش، آخرین خلوتش را به سخره می گیرم. (خیالتان را تخت کنم؛ ذکر پتوست ولاغیر. در بستر من به دنبال بی گانه مگردید) .

گانه سیّم –

بر مدار بی مدارای آهنگ جریان دارم. ملطوف همیشگی و زیبای پیانو. امشب همه چیز سنگین است، شاید نمی بایست چرتکی میزدم. همیشه خوابیدن در روشنایی و بیدار شدن در تاریکی برایم آزار دهنده بود. البت نوای این ملطوف هم بی تاثیر نیست.
روزهای واپسین معراج است و من در یک خلاء گرفتار! چشمی مامن بزم است و چشمی روضه دار ماتم؛ چشمی خیره بر روزهای حضور و چشمی وا مانده در تفسیر روزگار. یکی آمدن را نگاره است و دیگری رفتن را. تنها در افق این دو چشم، یک چیز نهفته است؛ و آن آزمون تحول روزگار.
معدودند آدم هایی که برای بریدن رنج های دیگران، طعم تلخ هر ناخوشایندی را می نوشند. آدم هایی که حتی در منطقی سراسر خیرخواهانه، باز خود را محکوم و عامل غم دیگران می بینند. اینان برگزیدگان دورانند.
شب از نیمه گذشت و من با کلمات لاس می زنم. هجوم طوفان شن بیمار را حس میکنم. میگذرم از همه چیز و خودکار را بر میدارم. روبرو حکایت شیرینی است، بگذار خلسه وار به استقبال رویاهای سپید روم.
آخر چگونه انتظار خشک ماندن دارید در حالی که من خیس را به آغوش می کشید؟  امشب خیسم، امشب نوشتنم تلخ است. گاهی هم باید تلخ نوشت. لعنت به این چرت بی محل!!

گانه دُیّم –

شبش دقایقی را صورت بر بالشت گذاردم.
صبح را با صدایی شناور در غم آغاز کردم. هجوم صدای غریبه چنان بود که معصومیت آن صدا را به بازی می گرفت. نمی خواستم دربی ناخوانده به روی حیاط خلوتش بگشایم، لیکن می خواستم در فراز دیوارهای محکم آن حیاط، حضور شاخه های سرو را ببیند. حضور چیزی در پس آن دیوار. اندک چیزی در کشاندن نگاه به بیرون آن سلول!
شستنی ها ردیف به ردیف و من در بویش آنچه یادگار بود. در بوسیدن آنچه امانت بود. چه کنم که این جنون خودآگاه را دوست دارم.
ظهر بود، به دنبال بهانه بودم. در شک و تردید میان شماره ها و کلیدها! زیر ستیغ آفتاب، قدم می زدم و با شمارش ساعت، قرارش را مجسم می کردم. کاش هشت بود. کاش کسی باشد. کاش اندک نسیم آرامشی وزیدن کند.
عصر؛ اعداد که می آیند، ناخودآگاه شادی من است. گفت و شنودهایی از کوچه های کلیم؛ از شب های خنک اقیانوس؛ از خزانه و مالیات داروغه؛ از چهاردیواری ها! در مقابل آنچه صبح هنگام رخ داده بود، چیزی برای گفتن نداشتم، تنها به آن صبح کذایی ۵۰۰ روز پیش می رفتم. صبحی که تصویر دو آدم در انتهای کوچه ی بن بست، کوچک و کوچک تر می شد در حالی که یادشان برایم روزافزون بود. به دیدار دوباره شان، به آغوششان، به بوسیدن و بوییدنشان حتی برای نیم روزی، قانعم.
شب است؛ به دنبال چیزی در شلوغی میز می گردم. میز را و هرآنچه برآنست را جستجو میکنم. می یابمش، قرمز دل انگیزی ست.
آنچه بند افتاده، زیبایی نابست! چه خنک و گرم است این ترکیب ناب.
امشب را به دعا بر می دارم. برای آرامش. آرامش دلی که در بیقراری مادرانه، بخشی از خویش را جستجو می کند.

گانه یکم –

روز را در پی نیاز بودم. رو به آسمان ها! رضایتی مطلوب را می بینم. شب آخریست که زمینی ام. بنه و بار را یک به یک در میان بغچه هایش می پیچم، می بویم و هر کدام را به روز میز می گذارم. چیزی در این میان رخت بر بسته. یعنی دارد می بندد. چیزی که دوستش ندارم. حداقل برای بسیاری زمان ها!! می روم که دم در بدرقه اش کنم. دوست ندارم حالا حالا ها برگردد. دوست ندارم ساکنان این خانه دلتنگش باشند. آخر آلزایمر را برای همین زمان ها ساخته اند؛ می شود آیا پلاک خانه را نام خیابان را ، نام ما را و هر آنچه که ذره ای از آن به من و ما وصل می شود را فراموش کند؟ می شود چهره های ما را به خاطر نیاورد؟
آخرین خطوط را کشیدم. امضا کردم و نگاهی از ابتدا به انتهایش انداختم. “باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز” .
“رشیدبهبودف” مهمان تمام شبم بود. باز زمزمه می کنم …
امشب آسمان میزبان فرشته گان است.  من نیز فردا به آسمانم. به معراج. به جایی فراسوی تن …
این گانه، آخرین گانه بود.
روایت معراج، محرم می خواهد. نهانیست و جانی. مپرسید که می دانم طاقت شنیدنی نیست. شاید بهین باشد که پنهان خوریم باده که تعزیر می کنند …

_ _

پایان

4 دیدگاه برای “گانه دهم تا یکم”

  1. سلام، با این پست به وبلاگتون آمدم چون چند وقتی هست ترانه رنگ بی‌تابی رو گوش می‌دهم و داشتم متنش رو در گوگل سرچ می‌کردم و وبلاگ شما را آورد. اما حالا که دارم بیشتر می‌خونم بیشتر ارتباط برقرار می‌کنم. خیلی ممنون برای نوشته‌هاتون

  2. معراج چی؟ محمد خوبی؟ پسر از غربتی که توشی وهم دارم. اما احساس حسادت هم میگنم. خیلی مردی. اینکه رفتی آزار دهنده است. دوستای خوبی هستند دور و اطرافت؟

  3. نوشته های شما را پیگیری میکنم – شناختی از شما ندارم اما ارتباط قوی میان من و این نوشته هایتان بر قرار می شود. گویی که سالها است که می شناسمتان. رمز آلود بودن نوشته های شما به گونه ای است که گویا با کسی در تاریکی سخن میگویید. شاید با آدمی گنگ و کر و نابینا، و این تلاش های بی امان شما میخواهد او را به خودش و خود شما بشناساند. شبیه یک اخطار است برای کسی که نمی فهمد.
    یاد قصه ای در یونان باستان افتادم که قهرمان داستان، زنده در تابوتی گرفتار شده بود و فریادهای بی امان او را کسی نمیشنید.
    از این پس میهمان این صفحه خواهم بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.